‹ 𝘈𝘯𝘬𝘢🧿𓏲 ִֶָ
前往频道在 Telegram
- Nereye gidersem gideyim sana hep döneceğim, söz🩵; . واسه حرفاتون🪼: http://t.me/HidenChat_Bot?start=113557918 . Rubika Channel🪽: https://rubika.ir/FavsLand
显示更多未指定国家未指定类别
376
订阅者
-1124 小时
+187 天
+7130 天
帖子数量
数据加载中...
反应
评论
Telegram 星星
按以下排序的热门帖子
数据加载中...
发布分析
帖子 | 浏览量动态 | |||||
𓂃 ִֶָ The four of us🤍. 𓂃 | 156 | 5 | 0 | 10 | Loading... | |
و استوری خوشگل زینبببب😭💘
#MerZey | #LeyBur | 97 | 0 | 0 | 6 | Loading... | |
استوری جان🥹🤍. | 89 | 0 | 0 | 6 | Loading... | |
استوری بوراک🙂↔️❤️🔥. | 83 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
لیلوشم جایزه گرفتهههه و اینم استوری مرت براش:🥹🥹💕 | 82 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
تراز ترین اکیپ دنیا ::::: | 21 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
آتاکان و دیلینم بودننن🥹💘.
#AtDil | 88 | 3 | 0 | 5 | Loading... | |
لیلا و بوراک قشنگمممم🫠🤍
#LeyBur | 91 | 1 | 0 | 4 | Loading... | |
امشب سه تفنگ دار (مرت ، بوراک ، جان) با خانومیاشون رفته بودن یه مراسم اهدای جایزه (نمیدونم چه جایزه ای)🥹🤍😂
#MerZey | #LeyBur | 91 | 2 | 0 | 4 | Loading... | |
sticker.webp | 90 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
ولی خب ممکنه این استوری واسه این مکان باشه و موازیِ آهنگ خوندن کادیر رو بگیریم؟😭 | 88 | 0 | 0 | 6 | Loading... | |
بچه ها متاسفانه باید بگم که کل اکیپ جمع شدن تو این مکان و دفکاد تنها نیستن😂😂😂💔
#MuhtemelAşk | #Ekip | 151 | 5 | 0 | 8 | Loading... | |
sticker.webp | 88 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
لویثعتصفاشبدشب وای چقد نازهههه😭✨😭✨😭
من که میدونم میخواستی تقدیمش کنی به من🤭❤️🔥 | 28 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
没有文字... | 25 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
پاردون میخواستم آبان تهش بره با فریبرز ولی امیرو نمیدونستم چیکار کنم😭😭🤣 | 15 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
موقع نوشتن این یکی خودمم گریم گرفت🫠😂 | 21 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
🎥شهرزاد :
"کاش هیچوقت اون روز اونجا پیدات نمیشد ... کاش هیچوقت به اونجا نمیومدی عزیزکم ... کاش میذاشتی اون گلوله ی لعنتی بخوره به خودم و نمیپریدی جلوش ... کاش الان جای من تو پیش امیدمون بودی شهرزادم ... کاش ... "
این ها افکاری بودن که هر روز تو سر قباد میچرخیدن؛
یعنی میتونست دوباره چشمای شهرزادش رو ببینه؟ میتونست دوباره به صدای هزار و یک شب خوندنش گوش بده؟
همونجور که روی صندلی کنار تختش نشسته بود ، سرش رو گذاشت روی دستِ شهرزادش؛
" پاشو قربونت برم ، پاشو تصدقت ، پاشو ببین امیدمون یاد گرفته راه بره ، انقد شیطون شده که نگم ، پس کِی میخوای اون چشمای قشنگت رو باز کنی؟ بس نیست این همه خوابیدن؟"
داشت همینجوری حرف میزد که صدای امید رو شنید:
" بابا ... بابا "
به طرفش رفت و بغلش کرد؛
هرموقع دلش واسه چشمای شهرزاد تنگ میشد زل میزد تو چشمای امید ، کپیِ چشمای شهرزاد بودن آخه :))
همونجوری که داشت قربون صدقه ی بابا گفتنِ امید میرفت ، به سمت درِ اتاق رفت که امید گفت:
" مامان "
قباد تا میخواست سرش رو برگردونه یه صدا شنید که گفت:
" جانِ مامان؟ "
قباد داشت خواب میدید؟ خودش هم نمیدونست ... آخ که چقد دلش لک زده بود واسه این صدا؛
...
سه سالِ بعد؛
اون روز تولد 5 سالگی امید کوچولو بود ، البته آقایی شده بود واسه خودش.
بعد از بهوش اومدن و خوب شدن شهرزاد ، یه خونه ی نقلی تو یکی از روستاهای شمال خریده بودن برای زندگی ، برای دور شدن از آدما ، برای پیدا کردنِ دوباره ی خودشون؛
درسته که یه تیکه از گلوله قراره تا ابد نزدیک قلبِ شهرزاد زندگی کنه ولی باهاش کنار اومده بود و حالش کنار قباد و امید خوب بود ...
اون روز هم مثل هرسال آقا امید سفارش کیک شکلاتی داده بودن و شهرزاد مشغول درست کردن سفارشِ آقا بود
قباد هم توی حیاط مشغول باد کردن بادکنکها بود و هر پنج دقیقه یک بار سرش رو از پنجره میآورد تو:
"شهرزاد؟"
"جانم؟"
"چند تا بادکنک دیگه لازمه؟
"قباد، خودت گفتی بلدی دیگه"
قباد خندید:
"من فقط شوهرتم، مسئول تزئینات نیستم که"
شهرزاد برگشت سمتش و با خنده گفت:
"برو آقا قباد، برو به کارت برس."
قباد هم زیر لب گفت:
"چشم خانوم جان."
همون موقع امید با کلی هیجان دوید توی آشپزخونه:
"مامان! مامان! بابا گفت امروز میتونم تا هر وقت خواستم بیدار بمونم."
شهرزاد با تعجب به قباد نگاه کرد.
قباد سریع سرش رو از پنجره بیرون برد و گفت:
"من؟! همچین حرفی نزدم."
"گفتی دیگه بابا"
قباد دستش رو روی سینهاش گذاشت:
"من گفتم امشب تولدته، هرچقدر دلت خواست خوش بگذرون. این دوتا با هم فرق دارن آقازاده"
شهرزاد خندید و خم شد تا پیشونی امید رو ببوسه.
"حالا برو ببین بابات بادکنکا رو کج و کوله بسته."
امید دوید سمت حیاط. شهرزاد چند لحظه همونجا ایستاد و از پنجره نگاهشون کرد.
قباد وسط حیاط نشسته بود و امید داشت بهش بادکنک میداد.
یک لحظه چشمش افتاد به قباد ... قباد هم نگاهش کرد.
همون نگاه قدیمی.
همون نگاهی که سالها قبل، وسط تمام اون بدبختیها، بهش فهمونده بود هنوز جایی برای امید هست.
قباد لبخند زد و از پشت پنجره برایش دست تکان داد.
شهرزاد هم آروم لبخند زد.
سه سال گذشته بود...
سه سال از اون روزی که فکر کرده بود دیگه هیچوقت نمیتونه چشمای شهرزادش رو ببینه
ولی حالا ...
همین خونهی کوچیک، همین صدای خندهی امید و همین مردی که هنوز هر روز عاشقانه نگاهش میکرد، براش تمام دنیا بود. | 126 | 4 | 0 | 0 | Loading... | |
没有文字... | 94 | 3 | 0 | 0 | Loading... | |
sticker.webp | 90 | 0 | 0 | 0 | Loading... |

