ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

前往频道在 Telegram

𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot

显示更多
未指定国家未指定类别
425
订阅者
-1224 小时
-97 天
+8630 天
帖子存档
تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش چهارم
تک‌شاخ سر فرود آورد. برای نخستین بار، از آسمان خشمگین شد. از این همه بزرگی که در دل خود چنان خرد بود که تاب یک اندوه را نداشت؛ از این همه زیبایی که به‌جای در آغوش گرفتن زخم‌هایش، آن‌ها را در تاریکی پنهان کرده بود و از این همه ستاره که هر یک می‌توانست چراغی باشد، اما هیچ‌یک نتوانسته بود راه بازگشت را روشن کند. سر برداشت و گفت: «نه.» مرد خاموش ماند. «چه گفتی؟» «گفتم نه.» تک‌شاخ گامی پیش نهاد. «من برای کشتن تو نیامده‌ام. برای این نیامده‌ام که یکی از دو جهان زنده بماند و دیگری بمیرد. اگر آسمان و زمین از هم جدا شده‌اند، این جدایی را نمی‌توان با کشتن یکی از آن دو درمان کرد.» مرد سرش را تکان داد. «تو نمی‌فهمی. من دیگر توان ماندن ندارم.» «پس دیگر تنها نمان.» این سخن چنان ساده بود که حتی خود تک‌شاخ نیز از شنیدنش شگفت‌زده شد. نه پیمانی تازه بود، نه افسون کهنی، نه سخنی برگرفته از رازهای جهان تنها خواهشی بود از جانوری که همه‌ی عمرش را در تنهایی گذرانده بود. مرد چشم فروبست. «اگر به من نزدیک شوی تاریکی تو را نیز خواهد بلعید.» تک‌شاخ گفت: «شاید.» «شاخت خواهد شکست.» «شاید.» «دیگر هرگز به بیشه‌ات بازنخواهی گشت.» تک‌شاخ لحظه‌ای درنگ کرد. سپس گفت: «می‌دانم.» تک‌شاخ پیش رفت، با هر گام شاخش روشن‌تر شد و تاریکی چونان جانوری زخمی به جنب‌وجوش درآمد. از ژرفای زخم سیاه دست‌هایی بی‌شمار بیرون آمدند؛ دست‌هایی از دود و سایه که می‌کوشیدند او را پس برانند، اما تک‌شاخ ایستادگی کرد. نه با نیرویی که کوه‌ها را می‌شکافت، نه با خشمی که دریاها را به آتش می‌کشید؛ تنها با گام‌هایی آهسته و دلی که می‌دانست چه چیزی را از دست خواهد داد. هنگامی که به مرد رسید، سرش را بر سینه‌ی او نهاد و جهان خاموش شد. تک‌شاخ ناگهان همه‌چیز را دید، نخستین بارانی را که بر زمین باریده بود، نخستین درختی را که از دل خاک سر برآورده بود، نخستین پرنده‌ای را که بال گشوده و از ترس، دوباره به آشیانه بازگشته بود و سپس، آسمان را دید؛ نه آن گستره‌ی بی‌کرانی که از زمین می‌نگریست، بلکه جانی زنده و هراسان که از تنهایی می‌گریخت و در هر گریز، تنهاتر می‌شد. تک‌شاخ فهمید که آسمان هرگز از زمین نفرت نداشته است. از دوست داشتنش می‌ترسیده زیرا دوست داشتن، آدمی را در برابر از دست دادن بی‌پناه می‌کند؛ و آسمان، با همه‌ی پهناوری‌اش، از بی‌پناه بودن بیش از هر چیز می‌ترسید. پس تک‌شاخ شاخش را به قلب مرد فشرد. اما نه برای کشتن. روشنایی از شاخش گذشت و به درون شکاف سیاه راه یافت. تاریکی پیچید، خروشید و چنگ انداخت. هزاران ستاره در یک دم خاموش شدند و هزاران ستاره‌ی دیگر، از ژرفای نیستی، دوباره سر برآوردند. شاخ تک‌شاخ ترک برداشت. صدایی باریک در آسمان پیچید؛ صدایی همچون شکستن شاخه‌ای زیر برف. ترک، از نوک شاخ تا بن آن دوید و آنگاه شاخ شکست. روشنایی‌ای که در آن نهفته بود، به هزاران رشته‌ی نور بدل شد و در سراسر آسمان پراکنده گشت. رشته‌ها از هفت دروازه گذشتند، بر دریای وارونه فرود آمدند و به دشت تک‌شاخان خاموش رسیدند. یکی از آن‌ها پلک زد. کره‌تک‌شاخ کوچکی که سر بر پهلوی مادرش نهاده بود، نفس کشید، پس از او دیگری برخاست و دیگری. در چشم‌برهم‌زدنی، دشت از جنبش پر شد و هزاران تک‌شاخ سپید، چونان موجی از برف، به سوی آسمان دویدند. دروازه‌ها گشوده شدند. زنجیرهای تاریکی از هم گسستند. و برای نخستین بار پس از هزاران سال، آسمان گریست. اما این بار، گریه‌اش بی‌صدا نبود. بارانی از روشنایی فرو ریخت؛ بارانی که نه زمین را خیس می‌کرد و نه برگ‌ها را خم، بلکه بر دل هر جانوری که زیر آن می‌ایستاد، خاطره‌ای فراموش‌شده می‌نشاند. تک‌شاخ، با شاخ شکسته، بر زمین افتاد. مرد او را در آغوش گرفت. چهره‌ی روشنش آرام‌آرام به رنگ آسمان درآمد و شکاف سیاه سینه‌اش بسته شد. «چرا؟» زمزمه کرد. «چرا مرا نکشتی؟» تک‌شاخ دیگر توان سخن گفتن نداشت، اما مرد، پاسخ را در چشمان او دید. او نیامده بود تا آسمان را از میان بردارد، آمده بود تا به یادش آورد که هنوز می‌تواند دوست بدارد. بامداد، هنگامی که نخستین پرتو خورشید از فراز کوه سپیده سر برآورد، آسمان دوباره آبی بود. ماه در کرانه‌ی باختری رنگ می‌باخت و ستارگان، یکی پس از دیگری، به خواب می‌رفتند. ابرها در دوردست می‌جنبیدند و باد، گیسوان درختان را نوازش می‌کرد. جهان، بار دیگر به جنبش افتاده بود. اما تک‌شاخ دیگر آن تک‌شاخ پیشین نبود. شاخش شکسته بود و در جای آن، تنها برآمدگی کوچکی بر پیشانی‌اش مانده بود. یالش سپیدی پیشین را نداشت و چشمانش، که روزگاری دو پاره از ژرفای آسمان بودند، اکنون به رنگ سبزه‌های پس از باران درآمده بودند. مرد او را تا پای کوه همراهی کرد. در آنجا، راهشان از هم جدا می‌شد. «به بیشه‌ات بازگرد، فرزند آسمان.» تک‌شاخ به او نگریست. «تو چه خواهی کرد؟»

تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش سوم
در میانه‌ی آن گستره، دریایی وارونه موج می‌زد. آب‌هایش به جای آنکه به ژرفای زمین فرو روند، رو به بالا می‌خروشیدند و کوه‌هایی از مه، همچون کشتی‌های غرق‌شده، در آن شناور بودند. در دوردست، هفت دروازه‌ی بلند بر فراز ابرها ایستاده بود؛ هر یک از دروازه‌ای از روزگاری کهن‌تر، و هر یک بسته با زنجیری از تاریکی. تک‌شاخ دریافت که آنچه از زمین می‌دید، تنها رویه‌ی آسمان بود. آسمان نیز سرزمینی داشت؛ سرزمینی پنهان از چشم آدمیان، که رودهایش نور بودند، کوه‌هایش از خواب ستارگان پدید آمده بودند و در ژرفای دشت‌هایش، بذرهایی می‌روییدند که اگر بر زمین می‌افتادند، به هزاران خورشید بدل می‌شدند. اما اکنون آن سرزمین می‌مرد. تک‌شاخ به سوی دروازه‌ها رفت. هنگامی که از نخستین دروازه گذشت، صدای گریه‌ی کودکی را شنید،دروازه‌ی دوم آواز پرنده‌ای را در خود داشت که جفتش را گم کرده بود، دروازه‌ی سوم خنده‌ی زنی را که نام مرده‌ای را از یاد برده بود و دروازه‌ی چهارم، سکوت خانه‌ای را که سال‌ها بود هیچ‌کس در آن به انتظار بازگشت کسی ننشسته بود. تک‌شاخ در برابر هر دروازه درنگ کرد. همه‌ی این صداها را می‌شناخت، هرچند هرگز آن‌ها را نشنیده بود. گویی اندوه همه‌ی جانداران، پیش از آنکه به زبان درآید، راهی به دل او یافته بود. هنگامی که از دروازه‌ی پنجم گذشت، دیگر نتوانست پیش‌تر رود. در برابرش، دشتی گسترده بود که بر آن هزاران تک‌شاخ سپید خفته بودند. برخی شاخ‌هایی شکسته داشتند، برخی یال‌هایی خاکستری و برخی چشمانی باز که در آن‌ها هیچ نوری نبود. همه آرامیده بودند، چنان‌که گویی تنها اندکی خسته‌اند و به‌زودی برمی‌خیزند. تک‌شاخ نزدیک رفت. در میان آن‌ها، کره‌تک‌شاخ کوچکی دید که سرش بر پهلوی مادری نهاده بود. تن هر دو سرد بود و بر شاخ کوچک آن کره، قطره‌ای نور می‌درخشید. تک‌شاخ آن نور را شناخت. همان روشنایی بود که از شاخ خودش برمی‌خاست. در آن دم، راز واپسین پیمان را دریافت، او نخستین تک‌شاخ نبود، آخرین نیز نبود،همه‌ی آن‌ها فرزندان آسمان بودند؛ نگهبانانی که در روزگار پیوند دو جهان زاده شده بودند تا میان خاک و ستاره، راهی روشن بماند. اما هنگامی که آسمان از زمین روی گرداند، پیمانشان نیز رو به فراموشی رفت. یکی پس از دیگری خاموش شدند و آنچه از آنان باقی ماند، افسانه‌ای بود که هیچ‌کس دیگر باور نداشت. تنها او مانده بود. نه از آن رو که نیرومندتر بود. بلکه از آن رو که دیرتر از همه، از دوست داشتن دست کشیده بود. دروازه‌ی ششم بی‌آنکه تک‌شاخ به آن نزدیک شود، گشوده شد. در پس آن، مردی ایستاده بود که چهره‌اش از روشنایی ساخته شده بود و جامه‌اش همچون شفق در باد می‌جنبید. گیسوانی سپید داشت و چشمانی به رنگ آسمان پیش از توفان. تک‌شاخ دانست که او را پیش‌تر دیده است؛ در خواب‌هایی که از یاد برده بود، در بازتاب ماه بر آب، و در ژرفای همان اندوه بی‌نامی که سال‌ها با خود کشیده بود. مرد گفت: «آمدی.» تک‌شاخ پاسخ داد: «مرا فراخواندی.» «آری.» «پس بگو چه باید کنم.» مرد به زخم سیاه نگریست. «باید مرا بکشی.» باد ایستاد، رودهای نور از جنبش بازماندند. تک‌شاخ گامی پس رفت. «تو آسمانی؟» «من آن چیزی هستم که از آسمان باقی مانده است.» مرد دست بر سینه نهاد. در میانه‌ی سینه‌اش، شکافی سیاه دهان گشوده بود و از درون آن، ستارگانی خاموش فرو می‌ریختند. «هنگامی که از زمین گریختم، پنداشتم اگر دورتر شوم، از رنج دور خواهم ماند. اما هرچه بالاتر رفتم، تنهاتر شدم. ستارگان را از یاد بردم، نام درختان را از یاد بردم و سرانجام، نام خودم را نیز فراموش کردم. از آن پس، تنها ترس در من ماند؛ ترس از بازگشت، ترس از شکست و ترس از آنکه روزی دریابم همه‌ی این بلندی‌ها، هیچ ارزشی بیش از یک خانه‌ی کوچک بر زمین ندارند.» تک‌شاخ خاموش بود. مرد ادامه داد: «این تاریکی، اندوه من است؛ اندوهی که آن‌قدر در خود نگاه داشتم تا از من بزرگ‌تر شد. اکنون می‌خواهد همه‌چیز را در خود فرو ببرد. اگر شاخت را در قلب من فرو کنی، آسمان خواهد مرد؛ اما زمین زنده خواهد ماند. اگر چنین نکنی، تاریکی هر دو جهان را خواهد بلعید.» تک‌شاخ به زخم سیاه نگریست. پس همه‌ی این راه، همه‌ی آن دروازه‌ها، همه‌ی آن جان‌های خاموش، برای رسیدن به همین گزینش بود. بکشد و همه‌چیز را از میان ببرد، یا نکشد و همه‌چیز را از میان ببرد. پرسید: «راه دیگری نیست؟» مرد لبخندی زد؛ لبخندی خسته که در آن نه امید بود و نه نومیدی. «اگر بود، تو را فرا نمی‌خواندم.»

تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش دوم
باد از میان سنگ‌ها گذشت و خاکستر سردی را بر پای تک‌شاخ نشاند. او گفت: «پس بگو چه هستم.» پیرزن سر برداشت. چشمانش دو گودال تاریک بودند و در ژرفای هر یک، ستاره‌ای مرده می‌درخشید. «تو واپسین پیمان آسمان و زمینی. روزگاری، آسمان آن‌قدر به زمین نزدیک شد که ریشه‌هایش در دل کوه‌ها دوید و بارانش در خون جانوران روان گشت. از آن پیوند، تو زاده شدی؛ نه از پدر و مادر، که از خواهش دو جهان برای آنکه هیچ‌گاه از یکدیگر جدا نمانند.» تک‌شاخ خاموش ماند. پیرزن ادامه داد: «اما آسمان، از نزدیک بودن به زمین ترسید. دانست که هر چه به خاک نزدیک‌تر شود، روزی باید از آن دل بکند. پس خویشتن را بالا کشید؛ چندان بالا که رشته‌های پیوند گسستند. از آن روز، آسمان و زمین از هم دور ماندند و تو، میان آن دو، بی‌خانه شدی.» تک‌شاخ به شاخ خود نگریست. پس آن درد دیرینه، آن دلتنگی بی‌نام، آن کشش همیشگی به سوی بلندی‌ها، همه از همین بود؟ او آهسته پرسید: «اکنون چه بر سر آسمان آمده است؟» پیرزن به زخم سیاه دوردست نگریست. «آنچه از جدایی زاده شد، اکنون به سراغ جدایی آمده است. تاریکی‌ای که آن بالا می‌بینی، سایه‌ی آسمان نیست؛ سایه‌ی چیزی است که آسمان از آن می‌ترسد.» «چه چیز؟» پیرزن برخاست. سایه‌اش بر سنگ‌ها افتاد، اما سایه به‌جای آنکه از تنش پیروی کند، به سوی کوه خزش کرد. «خودش.» تک‌شاخ از راهی بالا رفت که هر گامش، پاره‌ای از جهان آشنا را از او می‌گرفت. در آغاز، درختان هنوز سبز بودند و جویبارها هنوز آواز می‌خواندند؛ اما هرچه بالاتر می‌رفت، برگ‌ها به خاکستر بدل می‌شدند، آب‌ها در میانه‌ی روان بودن از جنبش بازمی‌ماندند و صدای جهان، چونان آواز دورشونده‌ی مادری، در پس سرش گم می‌شد. در نیمه‌ی راه، به دروازه‌ای رسید که از شاخ‌های جانوران مرده ساخته شده بود. هزاران شاخ، درهم‌تنیده و پیچان، ستونی بلند پدید آورده بودند و میان آن‌ها، جمجمه‌هایی آویخته بود که از چشمخانه‌های تهی‌شان نور آبی می‌تراوید. دروازه سخن گفت: «آن‌که می‌خواهد به آسمان برسد، باید آنچه را که از آن او نیست، بر زمین بگذارد.» تک‌شاخ پرسید: «و آن چیست؟» دروازه پاسخ داد: «اندوهت.» تک‌شاخ لحظه‌ای خاموش ماند. سپس گفت: «اگر اندوهم را بگذارم، چه چیزی از من می‌ماند؟» دروازه لرزید. هیچ‌کس، از آغاز روزگار، چنین پرسشی از آن نکرده بود. آنگاه شاخ‌های مردگان از هم گشوده شدند و راهی باریک پدید آمد و تک‌شاخ گذشت. در پس دروازه، دشتی از آینه گسترده بود. هر آینه، تصویری از زندگی او را نشان می‌داد؛ اما نه آن زندگی که گذشته بود، بلکه آنچه می‌توانست باشد. در یکی، تک‌شاخی را دید که در بیشه‌ای سرسبز می‌دوید و هیچ‌گاه آوای گریستن آسمان را نشنیده بود. در دیگری، خود را دید که در کنار تک‌شاخی دیگر آرمیده بود؛ هم‌نژادی سپید با چشمانی گرم که سرش را بر گردن او نهاده بود و با آسودگی نفس می‌کشید. در آینه‌ای دیگر، تک‌شاخ پیر و خسته‌ای بود که در واپسین روزهای زندگی، زیر درختی کهنسال دراز کشیده بود. آسمان آبی بود و ستارگان بر جای خود می‌درخشیدند. هیچ زخمی بر پیکر گیتی نبود. تک‌شاخ ایستاد. برای نخستین بار چیزی جز آسمان خواست، خواست در بیشه بماند، خواست هرگز آن زخم سیاه را نبیند،خواست زندگی‌ای داشته باشد که در آن، بیدار شدن در سپیده‌دم، خود گونه‌ای خوشبختی باشد. آینه‌ها زمزمه کردند: «بمان. هیچ‌کس از تو نخواسته که جهان را نجات دهی.» و این سخن، از هر نفرینی سهمگین‌تر بود زیرا راست می‌گفتند، هیچ‌کس از او نخواسته بود. او می‌توانست بازگردد؛ می‌توانست سر به زیر اندازد و باقی روزگارش را در بیشه بگذراند. آسمان می‌مرد و زمین روزی بی‌ستاره می‌شد، اما تک‌شاخ همچنان می‌توانست به چشمه برود، از آب بنوشد و زیر درخت بلوط بخوابد. جهان، بی‌گمان، بی‌او نیز به پایان می‌رسید. تک‌شاخ چشم فروبست. تصویر آن بیشه را به یاد آورد؛ نه بیشه‌ای که آینه نشانش می‌داد، بلکه بیشه‌ی راستینش را، با شاخه‌های شکسته، برگ‌های پوسیده و زمستان‌هایی که هرگز از راه نرسیدنشان را به کسی وعده نداده بودند. زندگی او هرگز بی‌نقص نبود. اما از آن او بود و درست به همین سبب، نمی‌توانست بگذارد همه‌ی جهان از آنچه دوست می‌داشت، تهی شود. چشم گشود و از میان آینه‌ها گذشت. پشت سرش، همه‌ی تصویرها شکستند. صدای شکستنشان، چونان هزاران گریه‌ی فروخورده، در دشت پیچید. در فراز کوه، آسمان دیگر آبی نبود. گستره‌ای بی‌کران از سپیدی بر فراز جهان آویخته بود؛ سپیدی‌ای سرد و بی‌جان، همچون چهره‌ی مرده‌ای که همه‌ی خونش را از دست داده باشد. نه خورشیدی در آن می‌درخشید، نه ماهی و نه ستاره‌ای.

تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش اول
می‌گویند پیش از آنکه آدمی، نامی بر کوه‌ها بگذارد و رودها را در بسترهای سنگی به بند کشد، آسمان نزدیک‌تر بود؛ چندان نزدیک که اگر کسی بر بلندای کوهی می‌ایستاد و دست برمی‌افراشت، انگشتانش در گیسوان آبی آن گم می‌شد. ابرها گله‌های سپیدی بودند که شبانشان باد بود، ماه چراغی آویخته بر ایوان گیتی بود و ستارگان، دانه‌های زرینی بودند که از دامان شب فرو می‌ریختند. در آن روزگاران، هر چیز را جانی بود و هر جانی را آوایی؛ درختان در خواب با ریشه‌هایشان سخن می‌گفتند، سنگ‌ها یاد باران‌های هزارساله را در دل داشتند و آسمان، هر بامداد، پیش از آنکه چشم بگشاید، نام همه‌ی جانوران زمین را یکایک بر زبان می‌راند. جز یک تن. نام او را هیچ‌کس نمی‌دانست. او تک‌شاخی بود سپیدتر از برف کوهستان‌های دست‌نخورده، با یالی به رنگ مهتاب و چشمانی که گویی دو پاره از ژرفای آسمان در آن‌ها افتاده بود. بر پیشانی‌اش شاخی بلند و باریک روییده بود، چونان شاخه‌ای از درختی که ریشه در جهان خاکی نداشت. هنگامی که می‌دوید، سبزه‌ها از خواب برمی‌خاستند؛ هنگامی که می‌ایستاد، باد از رفتن بازمی‌ماند؛ و هنگامی که سر به سوی آسمان می‌گرفت، ستارگان اندکی فروتر می‌آمدند تا او را بهتر ببینند. با این‌ همه، تک‌شاخ شاد نبود. در دل شب، هنگامی که دیگر جانوران به آغوش خواب می‌رفتند و جنگل، خویشتن را به سکوت می‌سپرد، او از بیشه بیرون می‌آمد و بر فراز تپه‌ای سنگی می‌ایستاد. سپس سر برمی‌افراشت و به آسمان می‌نگریست؛ چندان دراز که سپیده از راه می‌رسید و شب، خسته و خاموش، از کنار او می‌گذشت. او در پی چیزی بود که خود نیز نامش را نمی‌دانست، شاید خانه‌ای که هرگز ندیده بود، شاید خانواده‌ای که چهره‌‌ی آن‌ها را به یاد نمی‌آورد، یا شاید پاسخی برای این پرسش که چرا، از میان همه‌ی جانوران گیتی، تنها او می‌توانست آوای گریستن آسمان را بشنود. آسمان می‌گریست، نه آن‌گونه که ابرها باران می‌بارند؛ گریستن او بی‌صدا بود. ستاره‌ای که هر شب از جای خود اندکی کمرنگ‌تر می‌شد، ابری که بی‌هیچ بادی پاره‌پاره می‌گشت، یا ماهی که گاه در میانه‌ی آسمان رنگ می‌باخت و به سپیدی استخوان درمی‌آمد؛ همه نشان آن اندوه پنهان بودند و هیچ‌کس جز تک‌شاخ آن را نمی‌دید. شبی، در واپسین روزهای پاییز، هنگامی که برگ‌ها چون پرهای سوخته بر خاک می‌افتادند، آسمان ناگهان شکافت. نخست، نواری باریک و سیاه در میان ستارگان پدیدار شد؛ چنان باریک که چشم هر بیننده‌ای آن را با رشته‌ای از موی شب اشتباه می‌گرفت. سپس آن رشته گشوده شد، همچون زخمی بر پیکر زنده‌ی گیتی، و از درونش تاریکی‌ای بیرون خزید که نه رنگ شب داشت و نه بوی سایه. ستارگان خاموش شدند، ماه لرزید. کوه‌ها، که از آغاز جهان سر فرود نیاورده بودند، ناله‌ای از ژرفای سنگ‌هایشان برآوردند. آنگاه صدایی در سراسر گیتی پیچید؛ صدایی نه بلند و نه آهسته، بلکه چنان سنگین که هر جنبنده‌ای معنای آن را در استخوان‌های خویش احساس کرد. «آنچه از آن آسمان بود، به آسمان بازخواهد گشت.» با شنیدن این سخن، تک‌شاخ سر بلند کرد. در همان دم، شاخش درد گرفت. دردی تیز و سوزان، گویی ستاره‌ای را در پیشانی‌اش فرو برده باشند. زانوانش خم شد و بر زمین افتاد. از نوک شاخش رشته‌ای از روشنایی برخاست؛ روشنایی‌ای کم‌جان و لرزان که راه خود را در میان درختان گشود و به سوی آن زخم سیاه روان شد و او دانست، نه آنکه به یاد آورده باشد؛ دانستن، گاه پیش از یادآوری از راه می‌رسد. آسمان او را فراخوانده بود. تک‌شاخ از جای برخاست. واپسین بار به بیشه‌ی خویش نگریست؛ به درخت بلوطی که سال‌ها پناهش داده بود، به چشمه‌ای که در آب زلالش تصویر ماه را می‌دید، و به دشتی که رد پاهایش در هر گوشه‌ی آن مانده بود. می‌دانست که شاید دیگر بازنگردد. بااین‌همه، راه افتاد زیرا برخی نداها را نمی‌توان نشنیده گرفت؛ حتی اگر پاسخ دادن به آن‌ها، بهای از دست دادن همه‌چیز باشد. راه آسمان از بلندای کوه سپیده می‌گذشت؛ کوهی که هیچ پرنده‌ای بر فرازش پرواز نکرده بود و هیچ آدمی از دیدن قله‌اش بازنگشته بود. پای کوه، پیرزنی نشسته بود که جامه‌ای از تارهای خاکستری بر تن داشت. موهایش تا زمین می‌رسید و چهره‌اش چنان پرچین بود که گویی سالیان دراز، همه‌ی رنج‌های جهان را بر آن نوشته بودند. هنگامی که تک‌شاخ نزدیک شد، پیرزن بی‌آنکه سر بردارد، گفت: «دیر آمدی، فرزند آسمان.» تک‌شاخ ایستاد. این نخستین بار بود که کسی او را فرزند آسمان می‌خواند. پرسید: «تو مرا می‌شناسی؟» پیرزن خندید؛ خنده‌ای خشک، همچون شکستن شاخه‌ای مرده. «من هر آنچه را که از یاد رفته، به یاد دارم. و هر آنچه را که هنوز زاده نشده، در خواب دیده‌ام. اما شناختن تو، دشوارتر از شناختن مرگ نیست؛ زیرا تو همان چیزی هستی که نباید زنده می‌ماند.»

دیو و بابونه: بخش چهارم
پس برخاست. به بلندترین کوه آن سرزمین رفت؛ کوهی که مردمان می‌گفتند در دلش چشمه‌ای از آب زندگی نهفته است. راه، باریک و یخ‌بسته بود و باد، همچون هزار گرگِ گرسنه، بر تنش می‌کوبید. دیو لغزید، برخاست، خون از کف دستش بر سنگ ریخت و باز بالا رفت. در میانهٔ راه، صدایی از دل کوه برخاست: «بازگرد، ای فرزند تاریکی. آنچه می‌خواهی، بهایش از توان تو بیرون است.» دیو ایستاد. «بهایش چیست؟» صدا گفت: «آنچه در توست و هیچ‌گاه به کسی نداده‌ای.» دیو به دست‌هایش نگریست. به دستانی که می‌توانستند درختی را از ریشه برکنند، اما هرگز نتوانسته بودند کسی را در آغوش بگیرند، بی‌آنکه از شکستن او بترسند. پرسید: «اگر بدهم، دختر زنده می‌ماند؟» کوه پاسخ داد: «نه.» دیو سر برداشت. صدا گفت: «هیچ‌کس چنین پیمانی با مرگ نمی‌بندد. می‌توانی تنها آنچه را که هنوز از دست نرفته است، نجات دهی.» دیو مدتی به سنگ‌های پیش رویش نگریست. سپس گفت: «پس بگذار بهایش را بدهم.» کوه لرزید. از شکاف میان دو تخته‌سنگ، چشمه‌ای کوچک بیرون زد. آبش نه سپید بود و نه زلال؛ به رنگ سپیده‌دمی که هنوز نرسیده باشد. دیو زانو زد و کاسهٔ سنگی خویش را از آن پر کرد. هنگام بازگشت، برف بند آمده بود و در دوردست، آسمان برای نخستین بار اندکی روشن می‌نمود. دختر هنوز زنده بود، اما چشمانش به دشواری گشوده می‌شدند. دیو کنار بسترش نشست. کاسهٔ آب را به لبان او نزدیک کرد و اندکی از آن در دهانش ریخت. دختر سرفه کرد، سپس چشم گشود. نخست گمان کرد خواب می‌بیند. گفت: «تو... چرا اینجایی؟» دیو پاسخی نداد. دختر نگاهی به کاسه انداخت. «این چیست؟» «آب.» دختر، با آنکه بیمار بود، لبخند کم‌رنگی زد. «می‌دانم آب چیست.» دیو سرش را پایین انداخت. «این آب، بهای چیزی‌ست که دیگر نخواهم داشت.» دختر به او نگریست. خواست چیزی بپرسد، اما دیو کاسه را کنار گذاشت و از اتاق بیرون رفت. روز بعد دختر توانست بنشیند، سه روز بعد برخاست و در هفتمین روز، با گام‌هایی سست از خانه بیرون رفت. نخستین کسی که دید، دیو بود؛ نشسته بر خاک دشت، با دو دست بزرگ که بر زانوهایش افتاده بودند. شاخ‌هایش هنوز سیاه بودند و پیکرش هنوز چنان هراس‌انگیز می‌نمود که هیچ آدمی به‌آسانی نزدیکش نمی‌شد. اما چیزی در چهره‌اش دگرگون شده بود. چشمانش دیگر به رنگ خاکستر نبودند. در ژرفای آن دو چشم، چیزی روشن می‌سوخت؛ نه چون آتش، که چون اخگری که زیر خاکستر پنهان مانده باشد. دختر نزدیک رفت. دیو سر بلند کرد. دختر پرسید: «چه از دست داده‌ای؟» دیو گفت: «چیزی که هرگز نمی‌دانستم دارمش.» دختر پاسخی نداد. آنگاه چشمش به دشت افتاد، بابونه هنوز آنجا بود. ساقه‌اش خمیده بود و گلبرگ‌هایش از سرما رنگ باخته بودند، اما زنده مانده بود. دختر زانو زد و با نوک انگشتانش خاک پیرامون آن را لمس کرد. سپس سر به سوی دیو برگرداند و گفت: «بهار نزدیک است.» دیو به آسمان نگریست. «از کجا می‌دانی؟» دختر گفت: «نمی‌دانم.» و خندید. «اما دلم می‌خواهد باشد.» بهار، آن سال، دیر از راه رسید. نخستین جوانه‌ها از پای درختان برآمدند و چشمه‌های خشکیده، آهسته‌آهسته زبان گشودند. -پایان-


دیو و بابونه: بخش سوم
دیو خواست بگوید که چند قطره آب چه ارزشی دارد، هنگامی که رودها خشکیده‌اند و دریاها از سرزمینشان دورند؟ خواست بگوید که این باران، نه مرده‌ای را زنده می‌کند و نه نانی بر سفره می‌گذارد اما نگاه دختر، او را از گفتن بازداشت. او باران را چون گنجی گران‌بها در کف گرفته بود؛ نه به این گمان که جهان دگرگون شده است، بلکه چون جهان، پس از سال‌ها، چیزی هرچند اندک به او بخشیده بود. دیو برای نخستین بار اندیشید که شاید گرسنگی، تنها نداشتن خوراک نیست. شاید آدمی نیز، اگر سالیان دراز از مهر و امید بی‌بهره بماند، از درون چنان تهی می‌شود که دیگر هیچ چیز، حتی فراوانیِ جهان، سیرش نمی‌کند.این اندیشه را از خود راند. دیو از اندیشیدن خوشش نمی‌آمد. اندیشه، دری بود که اگر گشوده می‌شد، راه بازگشت نداشت. اما آن شب، هنگامی که به غار بازگشت، خواب به چشمش نیامد. در گوشه‌ای از غار، استخوان سپیدی افتاده بود که سال‌ها پیش از گردن جانوری بزرگ بیرون کشیده بود. آن را برداشت و در مشت فشرد. استخوان شکست؛ همان‌گونه که همیشه می‌شکست. بااین‌همه، چیزی در دل دیو نشکست که او بتواند صدایش را بشنود. چیزی، آرام و بی‌صدا، ترک برداشت. زمستان از راه رسید. برف، جنگل را در کفن سپید خویش پیچید و باد، زوزه‌کشان از شکاف کوه‌ها گذشت. دشت زیر یخ پنهان شد و بابونه، که تا آن روز در برابر سرما ایستاده بود، سر خم کرد. دختر دیگر نمی‌خندید. هر روز به دشت می‌آمد، برف را از پیرامون گل کنار می‌زد و دست‌های یخ‌زده‌اش را دور ساقه‌اش می‌گرفت. دیو بارها گفت که این کار سودی ندارد گل خواهد مرد، چنان‌که همه‌چیز می‌میرد. دختر گوش نمی‌داد. روزی دیو خشمگین از این سرسختی بی‌ثمر، فریاد زد: «چرا دست برنمی‌داری؟ مگر نمی‌بینی که این خاک، مرده است؟» دختر سر برداشت. چهره‌اش از سرما کبود شده بود و لب‌هایش از درد می‌لرزیدند. گفت: «تو از کجا می‌دانی؟» دیو برآشفت. «چون اینجا زیسته‌ام! چون این خاک را از روزگاری که هنوز نامی نداشت می‌شناسم! چون دیده‌ام درختانش چگونه مرده‌اند و چشمه‌هایش چگونه فروخفته‌اند!» دختر برخاست. با آنکه سرش تا زانوی دیو نیز نمی‌رسید در آن دم چنان به او نگریست که دیو ناچار شد یک گام پس بنشیند. گفت: «تو همه این سال‌ها اینجا زیسته‌ای و هنوز نمی‌دانی خاک مرده چیست.» دیو دندان بر هم سایید. «پس بگو!» دختر دستش را بر سینه گذاشت. «خاک مرده آن نیست که چیزی در آن نروید. خاک مرده آن است که دیگر کسی برایش سوگوار نباشد.» باد در دشت خاموش شد. دختر ادامه داد: «این بابونه اگر بمیرد، من باز هم به اینجا خواهم آمد. اگر خاکش را باد ببرد، باز هم به یادش خواهم بود. اگر هیچ‌کس نداند که روزگاری در اینجا گلی روییده، من خواهم دانست. تو می‌گویی این خاک مرده است؛ اما من هر روز چیزی از آن را با خود به خانه می‌برم، هرچند خانه‌ای ندارم.» دیو خاموش ماند. سپس دختر دوباره زانو زد و برف را از پیرامون گل کنار زد. دیو به دست‌های او نگریست؛ دست‌هایی کوچک، سرخ و ترک‌خورده که با آن همه ناتوانی، از کاری دست نمی‌کشیدند که بزرگ‌ترین دستان جهان نیز از انجامش درمانده بودند. آن شب، دیو به غار نرفت. در پای کوه نشست و تا بامداد به دشت نگریست. برای نخستین بار پس از سالیان دراز، از مرگ چیزی نترسید. از آن می‌ترسید که روزی برسد و دیگر کسی نباشد که برای چیزی سوگواری کند. در واپسین شب زمستان، دختر بیمار شد. نخست گمان کرد سرماست؛ سپس تنش به لرزه افتاد و نفس‌هایش کوتاه شد. روز بعد نتوانست به دشت برود. روز پس از آن نیز. و چون سومین روز سپری شد، دیو دریافت که چیزی در جهان دگرگون شده است؛ چیزی که با سنگ شکستن و درخت از ریشه کندن نمی‌توانست در برابرش بایستد. به دهکده رفت. مردمان، چون او را دیدند، درها را بستند. کودکان را به زیرزمین بردند و پیران، با دست‌هایی لرزان، چوب و داس برداشتند. دیو از میان خانه‌ها گذشت؛ بی‌آنکه کسی را بیازارد، بی‌آنکه چیزی بخواهد. تنها به دنبال کسی می‌گشت که بداند چگونه می‌توان جانِ دختری را از چنگ مرگ بیرون کشید اما هیچ‌کس در را نگشود. در واپسین خانه، پیرزنی از پس پنجره به او نگریست و گفت: «از ما چه می‌خواهی، ای دیو؟» دیو پاسخ داد: «دارو.» پیرزن خندید؛ خنده‌ای خشک و تلخ. «برای چه کسی؟» «برای دختر.» «کدام دختر؟» دیو لحظه‌ای خاموش ماند، نمی‌دانست دختر چه نامی دارد. پیرزن نگاهش را از او برگرفت. «اگر از ماست، بگذار بمیرد. اگر از توست، خودت نجاتش بده.» پنجره بسته شد. دیو تا مدتی همان‌جا ایستاد. سپس سر به زیر انداخت و به جنگل بازگشت. آن شب، برای نخستین بار در عمرش، گریست. اشک از چشمان خاکسترگونش فرو نریخت؛ زیرا دیو نمی‌دانست چگونه باید گریست. تنها گلویش چنان تنگ شد که گویی کوهی را در آن نهاده باشند و سینه‌اش از دردی انباشته شد که نه می‌توانست آن را با چنگال بدراند و نه با دندان خرد کند.

دیو و بابونه: بخش دوم
دختر دست‌هایش را اندکی گشود. میان انگشتانش گلی کوچک بود؛ سپید، با دایره‌ای زرد در میانه، و چند برگ باریک که به سبزی نخستین بهار می‌مانست. گفت: «اگر برخیزم، این می‌شکند.» دیو به گل نگریست. نمی‌دانست چه بگوید. در تمام عمرش، چیزهای بسیاری را شکسته بود؛ استخوان، شاخ، تنهٔ درخت، سنگ، دروازه و حتی شمشیرهایی را که پهلوانان با هزار آرزو بر او فرود آورده بودند. اما هیچ‌گاه نشنیده بود کسی به خاطرِ گلی از گریز بازماند. پرسید: «نامش چیست؟» دختر گفت: «بابونه.» دیو واژه را آهسته بر زبان گرداند؛ گویی سنگ‌ریزه‌ای ناآشنا را در دهان می‌چرخاند. «بابونه.» آنگاه به گل نگریست و خندید. خنده‌اش چنان زمخت و ناخوش بود که دو کلاغ از شاخه‌ای دور پر گشودند. گفت: «برای این گیاه بی‌پناه، نامی چنین نرم نهاده‌اند؟» دختر گفت: «نامش نرم است؛ نه خودش.» دیو پرسید: «چه سختی در اوست؟» دختر گل را به خاک نزدیک کرد و گفت: «این گل در خاکی می‌روید که هیچ‌کس نمی‌خواهدش.» سپس، بی‌آنکه به دیو بنگرد، افزود: «شاید همین بس باشد.» دختر هر روز به دشت می‌آمد. نامش را از او نپرسیدند؛ دست‌کم دیو نپرسید. و چون کسی نامش را نمی‌دانست، در آن دشتِ بی‌سپیده، او را با همان چیزی می‌شناختند که در دست داشت؛ دختر بابونه. دختر از دهکده‌ای در آن سوی رود خشک آمده بود؛ دهکده‌ای که مردمش از سالیان پیش دیگر بذر نمی‌کاشتند، زیرا خاک چیزی پس نمی‌داد و باران، چون می‌بارید، گویی از آسمان خاکستر می‌ریخت. پدرش مرده بود، مادرش در زمستانی بی‌برف از گرسنگی جان داده بود و برادر کوچکش، که روزگاری در کنار چشمه برای گنجشکان دانه می‌پاشید، بهار پیش در خواب خاموش شده بود. دختر پس از آن، دیگر در دهکده نمانده بود. نه آنکه خانه را دوست نمی‌داشت؛ خانه هنوز بوی مادرش را می‌داد و بر دیوارش جای دست کوچک برادرش مانده بود. اما آدمی گاه از چیزی که دوست می‌دارد، دور می‌شود؛ نه از آن رو که مهرش کم شده باشد، بلکه چون ماندن، هر روز اندکی دیگر از او را می‌کشد. پس راه افتاده و به دشت رسیده بود؛ جایی که پیرزنی، سال‌ها پیش، از آن برایش گفته بود. پیرزن گفته بود: «در آن دشت، اگر خوب بنگری، بابونه می‌روید. هر جا بابونه باشد، خاک هنوز همه‌چیز را از یاد نبرده است.» دختر آمده بود تا ببیند آیا راست گفته است یا نه و راست گفته بود. در میان خاکستر و خار، تنها همان یک بوتهٔ بابونه روییده بود؛ گویی زمین، با واپسین توان خویش، مشتی سپیدی را از دل تاریکی بیرون فرستاده باشد. دختر هر روز به آن سر می‌زد. خاک پیرامونش را نرم می‌کرد، اندکی آب از مشک خویش بر ریشه‌اش می‌ریخت و با او سخن می‌گفت. از برادرش می‌گفت، از دست‌های مادرش، از خانه‌ای که دیگر در آن چراغی روشن نمی‌شد و از روزهایی که گمان می‌کرد پایان ندارند. بابونه پاسخی نمی‌داد. اما دختر، پس از سال‌ها، دیگر از خاموشی نمی‌رنجید. برخی خاموشی‌ها از هزار سخن راست‌گوترند؛ به‌ویژه آن خاموشی که چیزی از تو نمی‌خواهد. دیو نیز هر روز به تماشایش می‌آمد. نخست از دور؛ پس نزدیک‌تر. سپس چنان نزدیک که سایه‌اش بر گل می‌افتاد و دختر، بی‌آنکه سر بردارد، می‌گفت: «کنارتر بایست. آفتاب اندک اینجا را هم از او می‌گیری.» دیو می‌گفت: «من آفتابی ندیده‌ام.» دختر پاسخ می‌داد: «پس چگونه می‌دانی سایه‌ات کجاست؟» و دیو، که برای هر پرسش دشوار پاسخی از سنگ و خشم در آستین داشت، در برابر این یکی خاموش می‌ماند. روزها گذشتند. دختر به دیو آموخت که چگونه خاک پیرامون بابونه را بی‌آنکه ریشه‌اش آسیب ببیند، کنار بزند. دیو به دختر آموخت که کدام سنگ‌ها زیر پا می‌لغزند و کدام درختان، با آنکه خشک می‌نمایند، هنوز در دل تنه‌شان اندکی جان دارند. گاه دختر برایش از پرندگان می‌گفت؛ از گنجشکی که دانه می‌ربود و از کبوتری که به جای نشستن بر بام، بر شانهٔ پدرش می‌نشست. دیو از پرندگان چیزی نمی‌دانست، مگر آنکه استخوان‌هایشان زیر دندانش به‌آسانی خرد می‌شدند. روزی پرسید: «چرا این‌همه از چیزهایی سخن می‌گویی که دیگر نیستند؟» دختر دست از کار کشید، مدتی به گل نگریست و گفت: «چون اگر یکسره از آنچه نیست سخن نگوییم، شاید روزی یادمان برود که چه چیزهایی باید می‌بودند.» دیو این سخن را نفهمید اما آن را به خاطر سپرد. نخستین باران، در واپسین روزهای پاییز بارید. نه بارانی سخت؛ تنها چند قطره که از آسمانِ بی‌رنگ فرو افتادند و بر خاک نشستند. دختر دست‌هایش را زیر باران گرفت و خندید. خنده‌اش کوتاه بود؛ چنان کوتاه که گویی خود نیز از شنیدن آن در شگفت مانده باشد. دیو به او نگریست. «چرا می‌خندی؟» دختر گفت: «باران است.» «باران را پیش‌تر هم دیده‌ای.» «آری.» «پس چرا؟» دختر به آسمان نگاه کرد. «چون گمان کرده بودم دیگر نخواهد بارید.»

دیو و بابونه: بخش اول
می‌گویند در آن روزگار که هنوز کوه‌ها نام خویش را از یاد نبرده بودند و رودها راز زادن خود را به دریا می‌گفتند، سرزمینی بود که هیچ خورشیدی در آن برنمی‌آمد. نه آنکه آسمانش از خورشید تهی باشد؛ نه. خورشید هر بامداد از پسِ کوه‌های دور سر برمی‌کشید، لیک چون به مرزهای آن سرزمین می‌رسید، گویی چیزی او را به یاد مرگ می‌انداخت؛ روی برمی‌تافت و خون‌فام، پشت کوه فرو می‌رفت. از همین رو، مردمان آنجا روز را تنها در قصه‌های پیران می‌شناختند و کودکان، چون از ایشان می‌پرسیدند روشنایی چیست، پاسخ می‌شنیدند: «چیزی‌ست که دیگر نیست.» در میانهٔ آن سرزمین، جنگلی بود که درختانش چون پیرانِ بی‌گور، ریشه در خاک و شاخه در سیاهی داشتند. هیچ پرنده‌ای بر شاخسارانش آشیان نمی‌ساخت و هیچ جانوری از سایه‌سار آن نمی‌گذشت. برگ‌ها به جای آنکه در باد برقصند، آه می‌کشیدند؛ شاخه‌ها به جای آنکه به آسمان دست دراز کنند، چنگال بر خاک می‌کشیدند. و در ژرفای آن جنگل، زیر کوهی که از روزگارِ نخستین برجای مانده بود، دیوی می‌زیست. نامش را کسی نمی‌دانست. نام، چیزی‌ست که مادر بر فرزند می‌نهد تا جهان بتواند او را از دیگران بازشناسد؛ و این دیو، از همان آغاز، از مادر و نام و آغوش بی‌بهره مانده بود. پیکرش از تنهٔ هزارسالهٔ بلوط ستبرتر بود، شانه‌هایش چون دو تخته‌سنگ بر فراز سینه‌اش نشسته بودند و دست‌هایش، اگر گشوده می‌شدند، می‌توانستند تنهٔ درختی را در میان انگشتان خویش خرد کنند. بر پیشانی‌اش دو شاخ سیاه روییده بود و موهای بلندش، همچون ریشه‌های خشکیده، تا میان کتف‌هایش فرو می‌ریخت. چشمانش زرد نبودند، چنان‌که در افسانه‌ها می‌گویند؛ سرخ هم نبودند. چشمان دیو، به رنگ خاکسترِ آتش‌مرده بود. و این از هر رنگی هراس‌انگیزتر می‌نمود. زیرا در آن چشم‌ها نه خشم بود، نه مهر، نه حتی آن گرسنگی دیرپایی که در نگاه درندگان خانه دارد؛ تنها چیزی بود که آدمی پس از گریستنِ بسیار در چهره می‌یابد: خشکی. دیو سالیان دراز در آن غار زیسته بود. شب را می‌خوابید و روز را، اگر روزی در کار بود، به کندنِ سنگ و شکستنِ استخوانِ درختان می‌گذراند. گاه خرس‌هایی که از سرمای کوه به پناهگاهش می‌آمدند، با دیدن او پا به گریز می‌نهادند؛ گاه مردمانی که راه گم می‌کردند، پیش از آنکه دیو را ببینند، از بوی اندوه غار می‌فهمیدند که به مرزهای مرگ نزدیک شده‌اند. بااین‌همه، دیو هیچ‌کس را نمی‌خورد. این سخن را اگر کسی می‌شنید، شاید می‌خندید؛ زیرا دیوی که آدمیان را نمی‌خورد، در چشم مردمان چه بود جز گرگی که از گوشت بیزار شده باشد؟ اما راستی آن بود که دیو، سال‌ها پیش، از خوردن دست کشیده بود. نه از سرِ بخشایش؛ نه از آن رو که ناگهان دلش به حال آفریدگان سوخته باشد. او تنها یک روز دریافته بود که هیچ‌چیز، هرچند به اندازهٔ یک کوه بزرگ، نمی‌تواند آن گرسنگی درونش را فروبنشاند. گوشت خورده بود، خون نوشیده بود، ریشهٔ درختان را از خاک بیرون کشیده بود و حتی روزگاری، چون هنوز نام ستارگان را می‌دانست، سنگ‌های سپید کوه را به دندان ساییده بود ولی آن تهی‌بودن سیاه، همچنان در او دهان باز می‌کرد، پس دست از خوردن کشیده بود؛ نه از بزرگواری، که از نومیدی. و نومیدی، هنگامی که در دل جانوری بزرگ خانه کند، از خشم نیز ویرانگرتر است. روزی از روزها، که باد از سوی دشت می‌وزید و بوی برفِ دوردست را به درون جنگل می‌آورد، دیو صدایی شنید. آواز نبود؛ زیرا آواز، هرچند اندوهگین، در خود چیزی از امید دارد. این صدا بیشتر به سخن گفتنِ کسی می‌مانست که با خویشتن خویش درد دل کند. دیو از غار بیرون آمد. درختان از سنگینی گام‌هایش لرزیدند و برف نشسته بر شاخه‌ها چون خاکستر فرو ریخت. او از میان درختان گذشت، سنگی را با زانوی خویش شکست و به کنارهٔ جنگل رسید؛ جایی که خاک تیره به دشتی خشک می‌پیوست. آنجا دختری نشسته بود. جامه‌ای از کتان رنگ‌باخته بر تن داشت و گیسوانش از زیر روسری پاره‌اش بیرون ریخته بود. دست‌های باریکش را گرد چیزی گرفته بود که دیو در آغاز، سنگی کوچک پنداشت. دختر سر بلند کرد. چشمش به دیو افتاد. نه فریاد زد، نه گریخت، نه حتی از جا برخاست. تنها اندکی ابرو در هم کشید؛ چنان‌که گویی کسی بی‌اجازه پای بر بساطش نهاده باشد. دیو ایستاد. بسیار سال بود که کسی او را چنین ننگریسته بود. مردمان، چون چشمشان به او می‌افتاد، یا می‌گریختند یا زانو می‌زدند؛ برخی دشنام می‌دادند و برخی به نام خدایان خویش پناه می‌بردند. اما این دختر، گویی با دیوی که پیش رویش ایستاده بود، نه با یک هیولای کوه‌پیکر، که با رهگذری ناخوانده روبه‌رو شده باشد. دیو غرید: «نمی‌ترسی؟» دختر نگاهی به دست‌های بزرگ او انداخت و گفت: «چرا.» دیو اخم کرد. «پس چرا نمی‌گریزی؟»

#vibe
+3
#vibe

I LOVE YOU SO JUMPSTYLE (Slowed).mp31.16 MB

Fire On.mp31.56 MB

Harleys In Hawaii.mp33.39 MB

Rock That Body.mp33.76 MB

sticker.webp0.48 KB

sticker.webp0.18 KB

sticker.webp0.06 KB