ch
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

前往频道在 Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

显示更多
未指定国家未指定类别
306
订阅者
+1924 小时
+107 天
+630 天
帖子存档
sticker.webp0.05 KB

دارچین من، چشم‌هایت قهوه‌ای‌اند اما نه آن قهوه‌ای ساده‌ای که بشود با یک اسم از کنارش گذشت. بیشتر شبیه دو تکه از غروب‌اند که جایی میان خاک و آفتاب جا مانده‌اند؛ رنگی گرم و عمیق مثل لحظه‌ای که آخرین نور روز روی زمین می‌نشیند و جهان برای چند ثانیه نمی‌داند باید به شب تن بدهد یا هنوز کمی روشن بماند. آخر مگر می‌شود از کسی نوشت که حضورش شبیه گرماست، اما هیچ‌وقت نمی‌توان فهمید از کجا می‌آید؟ چگونه می‌توان از همان چشم‌ها حرف زد، وقتی هر بار نگاه کردن به آن‌ها، عسل تیره، خاک باران‌خورده و آخرین تکه‌ی آفتاب را به یاد آدم می‌آورد؟ در نگاهت چیزی هست که نمی‌توانم اسمش را مهربانی بگذارم، چون مهربانی برای آنچه در توست کلمه‌ی کوچکی‌ست انگار آرامشی از جایی دور به چشم‌هایت رسیده و همان‌جا خانه کرده و شاید عجیب‌ترین چیز درباره‌ی تو همین باشد؛ گرمایی که در حضورت پخش می‌شود، شبیه بوی دارچین در هوای یک عصر سرد است؛ نمی‌بینی‌اش، نمی‌دانی از کدام گوشه آمده، اما کم‌کم همه‌چیز رنگ دیگری می‌گیرد و هوا دیگر آن سرمای چند لحظه‌ی قبل را ندارد. شاید برای همین است که صدایت می‌کنم دارچین؛ نه فقط برای گرما، نه برای رنگ، برای چیزی که نمی‌شود با چشم دید و نمی‌شود به کلمه سپرد اما کافی‌ست یک‌بار از کنار آدم بگذرد تا مدت‌ها بعد، هنوز جایی در خاطرش مانده باشد.

Yot Club - YKWIM.mp38.50 MB

در آخرین نامه‌ات از من پرسیده بودی که چه سان تو را دوست دارم؟ عزیزکم، همچون بهار که آسمان کبود را دوست دارد همچون پروانه‌ای در دل کویر یا زنبوری کوچک در عمق جنگل که به گل سرخی دل داده است و به آن شهد شیرین‌اش آری، من اینگونه تو را دوست دارم همچون برفی بر بلندای کوه یا چشمه‌ای روان در دل جنگل که تراوش ماهتاب را دوست دارد عزیزکم؛ آنگونه که خودت را دوست داری آنگونه که خودم را دوست دارم همانگونه دوستت دارم.

视频消息00:08

هرچه بیشتر دوستت داشته باشم، کمتر می‌توانم تحمل کنم که چیزی از تو سهم جهان باشد. صدایت را برای خودم می‌خواهم، خنده‌ات را برای خودم، حتی آن نگاه‌هایی را که بی‌خبر از همه‌چیز به جایی دور خیره می‌شوی. می‌خواهم وقتی کسی اسمت را می‌گوید، چیزی درونم بی‌دلیل جمع شود؛ انگار نام تو هم باید پیش از رسیدن به دیگری، از من عبور کند. تو را نمی‌خواهم مثل آدمی که چیزی زیبا را می‌خواهد؛ من تو را با آن حماقت وحشیانه‌ای می‌خواهم که آدم گاهی نسبت به عزیزترین دارایی‌اش پیدا می‌کند؛ آن‌قدر که دلش می‌خواهد تمام جهان چشم‌هایش را ببندد تا فقط خودش بتواند تماشایت کند. و شاید این دیگر اسمش عشق نباشد. شاید من فقط می‌خواهم در تمام وجودت، جایی باشد که وقتی به آن می‌رسی، جز من هیچ‌کس را به یاد نیاوری.

sticker.webp0.12 KB

عهد بستی آنچه بین ماست ابدیست؛ یادم رفت که بپرسم آیا عشق را میگویی یا رنج را؟ حالا که سال‌ها از آن عهد گذشته، هنوز نمی‌دانم کدام‌یک از ما وفادارتر بود. تو که رفتی و مرا با خاطره‌ات تنها گذاشتی، یا رنجی که ماند و چنان به من وفادار شد که دیگر نمی‌توانم آن را از خودم جدا کنم. عشق، اگر همان چیزی بود که آن شب در چشمانت دیدم، چرا بعد از رفتنت این‌همه شبیه زخم شد؟ و اگر رنج بود، چرا هنوز گاهی دلم برایش تنگ می‌شود؟

sticker.webp0.05 KB

من تو را بیشتر در همان چیزهای کوچکی دوست دارم که شاید هیچ‌کس به چشم نیاورد؛ در مکث کوتاهت پیش از خندیدن، در لحظه‌ای که حواست نیست و دستت را میان موهایت می‌بری، در خستگی صدایت وقتی دیگر حوصله‌ی هیچ‌کس را نداری، در سکوتت، حتی در آن بخش‌هایی از تو که خودت دوستشان نداری. دوست داشتن تو برای من هیچ‌وقت انتخاب میان خوبی‌ها و بدی‌هایت نبوده. من تمامت را خواسته‌ام؛ همان‌طور که شب، تمام ستاره‌هایش را در خود نگه می‌دارد، حتی آن‌هایی را که از زمین دیده نمی‌شوند.

این روزها دنیایم به اندازه‌ی یک نفر کوچک شده، و یک نفر به اندازه ی خدا برایم بزرگ! قمار بزرگی کرده‌ام.. اگر برود، دین و دنیایم را باخته‌ام.

sticker.webp0.26 KB

می‌گویند چشم‌ها حقیقت را می‌گویند. این جمله را احتمالاً کسی ساخته که از حقیقت چیز زیادی نمی‌دانسته. چشم‌ها هیچ وظیفه‌ای برای گفتن حقیقت ندارند. آن‌ها فقط باز می‌شوند، می‌بینند، بسته می‌شوند و دوباره باز می‌شوند؛ درست مثل پنجره‌ای که نه به صاحب خانه وفادار است و نه به منظره‌ای که از آن عبور می‌کند. ما هستیم که به آن‌ها وظیفه می‌دهیم. به یک نگاه، معنایی که می‌خواهیم می‌چسبانیم و بعد، با جدیتی مضحک، اسمش را می‌گذاریم «حقیقت». کسی به ما نگاه می‌کند و ما می‌گوییم دوستم دارد. کمی دیرتر نگاه می‌کند و می‌گوییم دلش برایم تنگ شده. نگاهش را می‌دزدد و می‌گوییم خجالت می‌کشد. دیگر نگاه نمی‌کند و می‌گوییم از من متنفر است. و هیچ‌وقت به ساده‌ترین احتمال فکر نمی‌کنیم؛ شاید فقط نگاه نکرده است، شاید هیچ رازی پشت آن چشم‌ها نبوده. شاید جهان، برخلاف چیزی که تمام عمر به ما آموخته‌اند، پر از نشانه نیست. شاید بعضی اتفاق‌ها فقط اتفاق‌اند. و این برای انسان غیرقابل تحمل است. ما به معنا احتیاج داریم؛ حتی اگر مجبور شویم آن را از یک پلک زدن بیرون بکشیم. شاید به همین دلیل است که آدم‌ها این‌قدر عاشق چشم‌های یکدیگر می‌شوند. نه به خاطر آنچه در چشم‌ها می‌بینند، بلکه به خاطر چیزهایی که امیدوارند در آن‌ها باشد. آدم عاشق یک جفت چشم نمی‌شود عاشق تفسیری می‌شود که از آن چشم‌ها ساخته است و وقتی روزی صاحب آن چشم‌ها حقیقت را نشان می‌دهد، ما اسمش را خیانت می‌گذاریم. چه واژه‌ی راحتی. خیانت. بهتر از این است که اعتراف کنیم تمام این مدت، ما به چیزی وفادار بوده‌ایم که شاید هرگز وجود نداشته است. من مدت‌هاست به چشم‌ها نگاه نمی‌کنم تا چیزی پیدا کنم. نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم چیزی اضافه نکنم. این کار در ابتدا ترسناک بود. وقتی از نگاه کسی عشق را حذف می‌کنی، چیزی باقی نمی‌ماند جز دو چشم. وقتی از چشمان خودت امید را حذف می‌کنی، باز هم چیزی جز دو چشم باقی نمی‌ماند و شاید این همان چیزی باشد که انسان از آن می‌ترسد؛ اینکه یک روز تمام معناهایی را که برای زنده ماندن ساخته، یکی‌یکی کنار بگذارد و ببیند پشت همه‌شان هیچ پیام مخفی‌ای نبوده است. فقط یک جهان بوده. یک جفت چشم. یک نگاه. و ما، با تمام نیازمان به معنا، روبه‌روی آن ایستاده‌ایم و اصرار داریم که حتماً باید چیزی بیشتر از این باشد. اما اگر نباشد چه؟ اگر هیچ حقیقتی در چشم‌ها نباشد؟ اگر هیچ نشانه‌ای در جهان نباشد؟ اگر هیچ‌کس قرار نباشد ما را بفهمد؟ فکر می‌کنم آن‌وقت، برای اولین بار، می‌توانیم بدون دروغ به هم نگاه کنیم. نه با عشق. نه با نفرت. نه با امید. فقط نگاه کنیم. و بپذیریم که شاید چشم‌ها هرگز دروغ نگفته‌اند؛ این ما بوده‌ایم که تمام عمر، از نگاه کردن به جهانی که چیزی برای گفتن ندارد، وحشت داشته‌ایم.

می‌گویند چشم‌ها دروغ نمی‌گویند. چه کسی این را گفته بود؟ نمی‌دانم، آدم‌ها عاشق این جمله‌های ساده‌اند؛ جمله‌هایی که می‌شود با آن‌ها یک انسان را در چند ثانیه قضاوت کرد. من اما به چشم‌ها اعتماد ندارم. چشم‌ها دروغ می‌گویند؛ با مهارت، با وقاحت، و بدتر از همه، با معصومیت.

sticker.webp0.58 KB

گریه می‌کرد. جلوی من، و من نمی‌دانستم باید چه حسی داشته باشم. دلم می‌خواست دستش را بگیرم؛ نه برای آرام کردنش، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز اینجاست. اشک‌هایش روی صورتش می‌لغزیدند و من به شکل عجیبی به آن‌ها خیره شده بودم. فکر کردم آدم چقدر می‌تواند برای یک نفر گریه کند و هنوز نفهمد که شاید دارد برای چیز دیگری اشک می‌ریزد. برای خودش. برای تصویری که از من ساخته بود. برای آدمی که خیال می‌کردم هستم. کسی داشت برای من گریه می‌کرد و من حتی نمی‌توانستم مطمئن باشم آن «من» را دوست دارد یا چیزی را که از من در ذهنش ساخته. پس ناگهان خنده‌ام گرفت. خیلی آرام. آن‌قدر آرام که خودش ندید. کدام عشق؟ این که عشق نیست. اگر عشق بود، چرا این‌قدر شبیه ترس است؟ چرا هرچه بیشتر مرا دوست دارد، بیشتر شبیه کسی می‌شود که دارد خودش را از دست می‌دهد؟ چرا من باید در چشم‌های کسی ببینم که دارد به خاطر من فرو می‌ریزد و به جای اینکه خوشحال شوم، دلم بخواهد یک قدم عقب‌تر بروم تا بهتر تماشایش کنم؟ نه. شاید مشکل از او نیست. شاید من از اول اشتباه فهمیده‌ام. شاید آدم‌ها عاشق هم نمی‌شوند؛ عاشق تصویری می‌شوند که از دیگری ساخته‌اند و بعد، وقتی آن تصویر ترک می‌خورد، اسم صدای شکستن را می‌گذارند «دل‌شکستگی». او هنوز گریه می‌کرد. و من هنوز نگاهش می‌کردم. بعد دستم را روی صورتش گذاشتم. اشک‌هایش را پاک کردم. و من برای اولین بار فهمیدم شاید واقعاً دیوانه‌ام. چون همان لحظه که آرام شد، دلم برای گریه کردنش تنگ شد.

sticker.webp0.24 KB

من آدم‌ها را نمی‌کشتم چون از آن‌ها متنفر بودم. کاش مسئله به همین سادگی بود! نفرت، دست‌کم، دلیل قابل فهمی‌ست آدم می‌تواند از کسی متنفر باشد، یک روز خسته شود، پشیمان شود، حتی خودش را ببخشد. اما من چیزی بدتر از نفرت داشتم: کنجکاوی. می‌خواستم بدانم لحظه‌ای که یک انسان می‌فهمد دیگر فرصتی برای فردا ندارد، چه چیزی درونش باقی می‌ماند. اولین بار که این فکر به سرم زد، هنوز قاتل نبودم، این را با اطمینان می‌گویم. آدم‌ها همیشه خیال می‌کنند قاتل از همان کودکی قاتل بوده؛ انگار لکه‌ای سیاه جایی در روحش داشته که فقط باید زمان می‌گذشت تا ظاهر شود. اما نه، من هم مثل بقیه صبح‌ها بیدار می‌شدم، چایی دم می‌کردم، به آدم‌ها سلام می‌کردم و حتی گاهی از دیدن پرنده‌ای روی سیم برق خوشحال می‌شدم. همین است که هنوز از خودم می‌ترسم، هیولا بودن آسان‌تر بود. اگر از ابتدا هیولا بودم، دست‌کم مجبور نبودم بپرسم چه زمانی تبدیل به آن شدم. از آن شب به بعد، دیگر آدم‌ها برایم همان آدم‌های قبلی نبودند. هرکس را که می‌دیدم، به این فکر می‌کردم که درون این بدن گرم، چه چیزهایی هست که هنوز فرصت نکرده‌اند نابود شوند و این فکر، بیشتر از هر چیزی مرا بیمار کرد. نه اینکه می‌توانستم بکشم؛ اینکه می‌توانستم به کشتن فکر کنم و بعد بروم شامم را بخورم. آدم وقتی از خودش می‌ترسد، دیگر از زندان نمی‌ترسد، زندان بیرون از آدم است اما من، زندانم را با خودم حمل می‌کردم.