ch
Feedback
برای فردا.🌱

برای فردا.🌱

前往频道在 Telegram

من اینجام: t.me/BluChtBot?start=61a7af00b8dda38d8e

显示更多
伊朗137 844未指定类别
305
订阅者
-124 小时
-37 天
-1230 天
帖子存档
视频消息00:22

دوران نقاهتی که باید تو تخت زندگی کنم و هزار روزه قهوه نخوردم رو با یه دالگونای خوشگلی که با کلی درد ساختم، جبران کردم!🍨🧋🦦
+1
دوران نقاهتی که باید تو تخت زندگی کنم و هزار روزه قهوه نخوردم رو با یه دالگونای خوشگلی که با کلی درد ساختم، جبران کردم!🍨🧋🦦

اگه فکر کردین این مرض قراره صرفِ اور شیر کردن در چنل به پایان برسه، سخت در اشتباهید! قراره تک تک این لحظه‌ها بره تو دفتر ژورن
+1
اگه فکر کردین این مرض قراره صرفِ اور شیر کردن در چنل به پایان برسه، سخت در اشتباهید! قراره تک تک این لحظه‌ها بره تو دفتر ژورنالم و دربارش بنویسم چون “هیچی نوشتن رو کاغذ نمیشه!”

از سفرِ هزار و یکم به تهران برای مصاحبه؛ در فردایِ روزی که فکر میکردم دنیا به آخر رسیده اما این دانشگاه به قدری جزئیات عجیب و
+1
از سفرِ هزار و یکم به تهران برای مصاحبه؛ در فردایِ روزی که فکر میکردم دنیا به آخر رسیده اما این دانشگاه به قدری جزئیات عجیب و جالبی برام رقم زد که فهمیدم خدا عمیقاً بغلم کرده و آروم گرفتم! 🫂✨

امروز بعد از گذر از یک مرحله‌ی دیگه، وقتی اتاقمو مرتب کردم و پشت میزم با قهوه نشستم، به خودم گفتم صدف تو الان تو نقطه‌ی صفر ز
امروز بعد از گذر از یک مرحله‌ی دیگه، وقتی اتاقمو مرتب کردم و پشت میزم با قهوه نشستم، به خودم گفتم صدف تو الان تو نقطه‌ی صفر زندگیت وایستادی، باید از اول بسازی، تعدیل شدی و کارهات رو از دست دادی، مسیر تحصیلیت فعلاً به تعویق خورده و نمیدونی قدم بعدیش کجای قصه‌ای، به بن‌بست خوردی و رها شدی، پس الان بازم از اول بساز چون هرچی که هست تو مسیره.🪷

اگه از من بپرسین ارزشمند‌ترین چیزی که تو چند سال اخیر زندگیت به دست آوردی چی بوده؟ میگم قدرت پذیرش. ‌ عه از دست دادم؟ بهترشو
اگه از من بپرسین ارزشمند‌ترین چیزی که تو چند سال اخیر زندگیت به دست آوردی چی بوده؟ میگم قدرت پذیرش. ‌ عه از دست دادم؟ بهترشو به دست میارم. عه شکست خوردم؟ بازم تلاش میکنم. عه تموم شد؟ مسیر بهتری در انتظارمه. ‌ اتفاقاً معتقدم که اتفاقات بد لایق سوگواری هستن، اما سوگواری مقطعی و تا ابد از نقش قربانی گرفتن تو زندگی بیزارم، چون ادامه دادن هنره! ادامه دادن لابلای زخم‌ها و راوی نور بودن تو جهانِ پر از تاریکی.

و در نهایت بله عزیزم، این لحظه‌های خوب هم میمونه تو عمیق‌ترین جای قلبت، به عنوان لحظه‌هایی که داشتی واقعاً زندگی میکردی! ‌ لح
و در نهایت بله عزیزم، این لحظه‌های خوب هم میمونه تو عمیق‌ترین جای قلبت، به عنوان لحظه‌هایی که داشتی واقعاً زندگی میکردی! ‌ لحظه‌هایی که عمیقاً سخت بود و نمیگذشت ولی تو حتی تو همون لحظه‌ای که یهو هانیه رو بغل کردی و بغضت ترکید هم امنیت رو پیدا کردی. لحظه‌هایی که هر ثانیش هزار سال گذشت، ولی تو عمق و معنا رو از لابلای همین ثانیه‌هاش کشیدی بیرون. ‌ دنیا شگفت‌انگیز و عجیبه صدف، به اندازه همون ۲۴ ساعتی که تونستی تو شهرهای مختلف، آدم‌های جدید رو ملاقات کنی و بازم برگردی به خونه.🪷🏠

روزای اخیرم هم داره با خوش‌قلب‌ترین انسان‌های دنیا سپری میشه که یهو نور و انرژی و حال خوب رو میارن تو تک تک لحظه‌هات، و من بین خوش قلبیاشون گم میشم و ذوب میشم!🥹🪷✨

Repost from N/a
ولی جدی الان که فک می‌کنم بیشتر اون تایمایی که بهمون مثل چی خوش گذشته و تبدیل شده به یکی از بهترین روزامون صدف توش بوده یعنی صدف باعث شده انقد همه چی خوب باشه صدف تبدیلش کزده به بهترین روز صدف ماهههههه مثلا امروز برامون جایزه های گوگولی خریده بود و ما ذوق مرگ شدیم بعدش ما رو برد بیرون ماشینشو در اختیارمون گذاشت و خیلی با حوصله نشست تا دعوای من و سارا تموم بشه ازمون ویدیو گرفت و کلی چیزای دیگ صدف مرسی بابت همه چی ❤️

Repost from N/a
دیروز صدفِ عزیزم💕 خیلی یهویی اینارو جایزه داد بهم🌝✨ بعد دید تو لاک خودمم، متوجه شد و هی بهم توجه میکرد و صدام میزد که وارد
دیروز صدفِ عزیزم💕 خیلی یهویی اینارو جایزه داد بهم🌝✨ بعد دید تو لاک خودمم، متوجه شد و هی بهم توجه میکرد و صدام میزد که وارد بحث بشم:)) خیلی ذوق کردم ولی حس میکنم نتونستم ذوقمو نشونش بدم🫠 امروزم واسم صندلی آورد و کلی باهام حرف زد🩷

دچار یه مرضی شدم به نامِ «نکنه این لحظه رو یادم بره»! این اورشیرم حاصل همین مرضه، هی از همه جزئیات عکس میگیرم و راجع‌ بهشون مینویسم که یادم بمونه تو اون دو هفته‌ای که پراسترس‌ترین و عجیب‌ترین روزای عمرم رو میگذروندم چه لحظات قشنگی مابینشون رقم خورد. ‌‌ که یادم بمونه زندگی تو همین روزایی که فکر میکردم از شدت سخت بودنشون به آخر نمیرسن امتداد داره.

فرداشم بعد از مصاحبه‌ی تهران، تو له‌ترین حالت ممکن رفتیم ایرانمال، فقط به خاطر اینکه وقت نکرده بودیم باهم یه دل سیر بچرخیم ته
+3
فرداشم بعد از مصاحبه‌ی تهران، تو له‌ترین حالت ممکن رفتیم ایرانمال، فقط به خاطر اینکه وقت نکرده بودیم باهم یه دل سیر بچرخیم تهرانو، تو نمیتونم‌ترین حالت ممکنمون پخش زمین شدیم و هانیه‌ هم به فواره‌های ایرانمال حس ناکافی بودن داد! ولی بازم با همون حالتِ نمیتونمِ خودمون قشنگ‌ترین خاطره رو رقم زدیم، بازی کردیم و باختیم و خوشحال شدیم. ‌ کلاً خیلی تلاش کردیم وسط این خستگیا از خودمون آدمای خوشحالی بسازیم، اما دقیقاً نمیدونم چقدرشو موفق بودیم.🦦

به قول ثمین اون روز همه چی شبیه محتوای خوابامون بود، مثلاً من صبح تا ظهر تو خیابون حکیم و مدرسه فرانسوی‌ها دوستای جدید پیدا کردم و یهو عصر به خودم اومدم دیدم خونه‌ی خاله‌ی ثمین غذا خوردم و خوابیدم و بعدش سی‌وسه‌پل و چهارباغ و میدون نقش‌جهان، در نهایت هم با بابای ثمین شام خوردیم و برگشتیم تهران! =)) ‌ و من هنوز مغزم نمیتونه حلاجی کنه که من چرا یهو خونه‌ی خاله‌ی دوستم بودم، چرا یهو ثمین موهاشو فر کرد، چرا یهو صبا تصادف کرد و ما تاکید داشتیم با همون پای مجروحش حتماً بریم لب حوض بشینیم و آهنگ گوش کنیم و در نهایت چرا یهو دیگه اصفهان نبودیم و تهران بودیم؟! و ما چطور تونستیم همه اینا رو تو ۲۴ ساعت رقم بزنیم؟

قسمت قشنگ‌تر سفر دومم به اصفهان این بود که ثمینم باهام اومد و قشنگ‌ترین دیت سفر دونفره رو رقم زدیم! باهم رفتیم سی‌وسه‌پل، بهش
+3
قسمت قشنگ‌تر سفر دومم به اصفهان این بود که ثمینم باهام اومد و قشنگ‌ترین دیت سفر دونفره رو رقم زدیم! باهم رفتیم سی‌وسه‌پل، بهش گفتم چون آستین لباسم قشنگه بیا بریم قهوه بگیریم اینجوری دستم بگیرم و عکس بگیرم، ولی به جاش رفتیم تو چهارباغ لپ‌لپ خریدیم و خوشحال شدیم.

اون روزی که دوباره برای مصاحبه‌های بعدیم رفتم اصفهان، به این نتیجه رسیدم که دانشکده‌های هنر دانشگاه اصفهان رو به قشنگ‌ترین شک
+4
اون روزی که دوباره برای مصاحبه‌های بعدیم رفتم اصفهان، به این نتیجه رسیدم که دانشکده‌های هنر دانشگاه اصفهان رو به قشنگ‌ترین شکل‌ممکن و تو قشنگ‌ترین جاهای ممکن ساختنش، یه جوری که انگار تو یه تکیه از تاریخ داری زندگی میکنی.🏠🧳

ثمین دیروز زنگ زد گفت ببین من میدونم تو چرا انقدر بهم ریختی، دلیلش اینه که تو خیلی وقته که ننوشتی، برنامه‌هاتو، افکارتو. ‌ ثم
ثمین دیروز زنگ زد گفت ببین من میدونم تو چرا انقدر بهم ریختی، دلیلش اینه که تو خیلی وقته که ننوشتی، برنامه‌هاتو، افکارتو. ‌ ثمین راست میگفت، امروز یه قهوه دم کردم نشستم خالی کنم مغزمو که بفهمم دقیقاً چقدر از زندگیم عقبم، حداقلش اینه که نظم دادنشون آرومم میکنه.🧘🏻‍♀️🪷✨

یهو به خودت میای میبینی زندگیت رو ریختی تو یه چمدون و دو هفته تنهایی تو شهرهای مختلف برای دنبال کردن یه هدف مشترک در حرکتی؛ ب
یهو به خودت میای میبینی زندگیت رو ریختی تو یه چمدون و دو هفته تنهایی تو شهرهای مختلف برای دنبال کردن یه هدف مشترک در حرکتی؛ با کلی چالش جدید مواجه میشی، هر لحظه از شدت استرس حس میکنی ثانیه بعدیتو به چشم نمیبینی، بغضی میشی اما گریه نمیکنی، همه‌ی فشارها رو تنهایی به دوش میکشی، اما مجبوری که ادامه بدی. ‌ درسته هر ۱۴ باری که رفتی تو یه اتاق جدید و یه عالمه آدم منتظر بودن که تو به سوالاتشون جواب بدی یا بخوان مچتو بگیرن اندازه ۱۴ قرن بهت سخت گذشت، اما به اندازه هر ۱۴ بارش تجربه جدید به دست آوردی و با آدم‌های جدید آشنا شدی، درسته که چند شب پشت سر هم تو جاده خوابیدی، اما طعم سفر تنهایی رو چشیدی و مطمئن شدی از پسش برمیای. ‌‌ درسته که روزهای پراسترس و مزخرفی بود، اما تو آدم‌های امنی رو کنارت داشتی که پیششون بمونی، کنارشون بهت خوش بگذره، و همون لحظه‌های قشنگشو به عنوان خاطره‌های قشنگ زندگیت سیو کنی. ‌ آره صدف، این روزا هم تموم میشه، هنوز نمیدونیم چقدر خوب یا بد قراره تموم شه، اما خب اینم بخشی از زندگیته.

📍: میدون نقش جهان، با صدای ثمین

视频消息00:25

📍: از روزای قشنگ تهران ۴۰۵
+2
📍: از روزای قشنگ تهران ۴۰۵