ch
Feedback
برای فردا.🌱

برای فردا.🌱

前往频道在 Telegram

من اینجام: t.me/BluChtBot?start=61a7af00b8dda38d8e

显示更多
未指定国家未指定类别
234
订阅者
无数据24 小时
无数据7
无数据30
帖子存档
آره صدف، اینا رو نوشتم که این چند ماه سخت رو هی با خودت مرور کنی، معنی زندگی واقعی رو درک کنی، متاسفانه این چند ماه بیشتر از همیشه بهت نشون داد که زندگی نمیتونه به اندازه‌ی افکارِ قشنگ توی سرت بی‌عیب و نقص باشه؛ زندگی یه پکیج کاملی از دردها و غصه‌ها و تاب‌آوری‌ها و شکست‌ها و تعدیل شدن‌ها و تجربه‌های جدید و از صفر شروع کردن‌ها رو بهت نشون میده، و خب تو وظیفت اینه که وسطِ این طوفان‌ها تاب بیاری زندگی رو! ‌ هنر تو همین دوام آوردن و سبز شدنته صدف، حتی اگه اون بیرون و روی کاغذ هیچ‌چیزی به نفعت نباشه! ‌ پس کیپ گوینگ گیرلز! =))))

پس هنوزم با جونِ کم جونم که انگار از گوشه‌ی رینگ اومده بیرون دارم ادامه میدم! چشم و گوشم رو بستم روی تمام اخباری که رگباری وا
+2
پس هنوزم با جونِ کم جونم که انگار از گوشه‌ی رینگ اومده بیرون دارم ادامه میدم! چشم و گوشم رو بستم روی تمام اخباری که رگباری وارد مغزم میشه، با تنِ زخمی بیرون اومده از جنگ و شاید کم‌امیدتر از همیشه، ادامه میدم چون تنها راهی که دارم همین ادامه دادنه!

در کمال ناباوریم و دقیقاً اون لحظه‌ای که منتظرش نبودم، دومین مقاله علمی پژوهشیم و پنجمین مقاله زندگیم اکسپت شد و چاپ شد، کتاب
+2
در کمال ناباوریم و دقیقاً اون لحظه‌ای که منتظرش نبودم، دومین مقاله علمی پژوهشیم و پنجمین مقاله زندگیم اکسپت شد و چاپ شد، کتابم به دستم رسید. و من مابین تمام شکست‌هایی که این مدت تجربه کردم و چشم روی تک تکش میبندم، هی کورسوهای نور به قلبم میتابید و منو مجبورم میکرد که ادامه بدم…

زندگی کردیم یه لحظه‌هایی رو، تا جون داشتیم زیر بارون خیس شدیم، رفتیم بام جیغ زدیم، هی گریه کردیم و خندیدیم و غصه خوردیم و رقص
+5
زندگی کردیم یه لحظه‌هایی رو، تا جون داشتیم زیر بارون خیس شدیم، رفتیم بام جیغ زدیم، هی گریه کردیم و خندیدیم و غصه خوردیم و رقصیدیم!

مجدد برگشتم تو کتابخونه زندگی کنم، دخترهای ناز توی کتابخونه زندگی رو کم کم بهم برگردوندن، روز معلم خاطره‌ی قشنگی برام ساختن،
+3
مجدد برگشتم تو کتابخونه زندگی کنم، دخترهای ناز توی کتابخونه زندگی رو کم کم بهم برگردوندن، روز معلم خاطره‌ی قشنگی برام ساختن، روزهای خوبی هم سپری شد این وسط که به خاطره‌ها پیوست!

از لحظه‌ای برای واقعی وصل شدم به زندگی، که شغل مورد علاقم رو به طور رسمی شروع کردم، ترم جدید با تاخیر زیاد شروع شد، کلاس‌هامو
+3
از لحظه‌ای برای واقعی وصل شدم به زندگی، که شغل مورد علاقم رو به طور رسمی شروع کردم، ترم جدید با تاخیر زیاد شروع شد، کلاس‌هامون حضوری شد، و من کارم رو تو دانشگاه به عنوان مدرس استارت زدم. هر وقت رفتم سر کلاس و با این نسلِ دوست داشتنی سر و کله زدم، بیشتر فهمیدم چقدر عمیق عاشق این شغلم!

بعدش هی سعی کردم برگردم به زندگی، چون مجبور بودم، روزی هزار بار زمین خوردم، گریه کردم، غصه خوردم، قلبم مچاله شد، و از فردا دو
+3
بعدش هی سعی کردم برگردم به زندگی، چون مجبور بودم، روزی هزار بار زمین خوردم، گریه کردم، غصه خوردم، قلبم مچاله شد، و از فردا دوباره برخاستن و ادامه دادن رو تمرین کردم. ‌ توش موفق نبودم، اما خب حداقل تلاش خودم رو میکردم!

به دیدن انسان‌ها عادت کرده بودم، با تمامی فامیل‌های جنگ‌زده‌ی دور و نزدیکمون سعی میکردیم روزهای جنگی دور از خونه رو دووم بیار
+1
به دیدن انسان‌ها عادت کرده بودم، با تمامی فامیل‌های جنگ‌زده‌ی دور و نزدیکمون سعی میکردیم روزهای جنگی دور از خونه رو دووم بیاریم، و هی اخبار، اخبار و اخبار زیاد رو تحمل کنیم! ‌ این وسط مورد علاقه‌ترین آدم زندگیم هم هفت ساله شد [خواهرزادم🥲💕]و من هی تو دلم براش آرزو کردم که سال‌های دیگه‌ی زندگیش مجبور به تحمل خبرهای بد مداوم نباشه!

اولش سعی میکردم باهاش بجنگم، بعدش دیدم من چقدر در مقابل این غم ناتوانم، رها کردم و غرق شدم تو غم، تا دو ماه هیچ کاری به جز خو
+4
اولش سعی میکردم باهاش بجنگم، بعدش دیدم من چقدر در مقابل این غم ناتوانم، رها کردم و غرق شدم تو غم، تا دو ماه هیچ کاری به جز خوابیدن و غصه خوردن و فیلم دیدن و کتاب‌ خوندن نداشتم! ‌ (البته تمام فیلم‌ها و کتابایی که نیازی به تفکر من نداشته باشه و خودش همه چیزو پیش ببره)

از دی ماه زندگیم متوقف شد؛ دیگه برف ها و بارون‌ها و قهوه‌ها هم خوشحالم نمیکردن.
+1
از دی ماه زندگیم متوقف شد؛ دیگه برف ها و بارون‌ها و قهوه‌ها هم خوشحالم نمیکردن.

این چند ماه چه اتفاقی افتاد؟!

دیروز تو کافه، میز بغلیمون هم رشته من بودن و طرف خیلی با شور و شوق داشت یه مبحثی از تاریخ هنر رو به دوستش توضیح میداد، یهو به
دیروز تو کافه، میز بغلیمون هم رشته من بودن و طرف خیلی با شور و شوق داشت یه مبحثی از تاریخ هنر رو به دوستش توضیح میداد، یهو به خودم اومدم دیدم ضربان قلبم از شدت هیجان رفته بالا! ‌ چند دقیقه مدام به حرفاشون گوش دادم و بعدش به سارا گفتم فکر کنم دقیقاً همون حسی که یکی میتونه به عشقش داشته باشه رو من به رشتم دارم سارا! =))

تلگرام عزیزم، چقدر روزای بدون تو سخت بود، من همیشه قدرتو میدونستم، دیگه هیچ وقت تنهام نذار.🙏🏻🪴💕
تلگرام عزیزم، چقدر روزای بدون تو سخت بود، من همیشه قدرتو میدونستم، دیگه هیچ وقت تنهام نذار.🙏🏻🪴💕

من مطمئنم خداوند، تمامی کسانی که باعث بیکاری ما فریلنسرها شدند را تبدیل به سوسک خواهد کرد.🙏🏻🎀

ولی به نظر من عکسا واقعاً زنده‌ان؛ هر جای گالریم دست میذارم تمام احساساتی که موقع ثبت عکسا تجربه کردم رو دوباره زندگیش میکنم،
+2
ولی به نظر من عکسا واقعاً زنده‌ان؛ هر جای گالریم دست میذارم تمام احساساتی که موقع ثبت عکسا تجربه کردم رو دوباره زندگیش میکنم، دقیقاً مثل اون لحظه‌هایی که یه شیشه عطر قدیمی پیدا میکنم، بوش میکنم و پرت میشم به دورانی که ازش استفاده کردم.✨

از اینکه دانشجوهام قراره دهه هشتادی‌ها باشن واقعاً خوشحالم، چون به نظرم این نسل واقعاً شجاع و قهرمانند و من قراره کلی ازشون یاد بگیرم.💖

احتمالاً تنها پناهِ زندگیِ این روزهام غرق شدنِ زیاد تو کاره؛ یه جوری متوجه گذر زمان نشم.🧘🏻‍♀️✨

افسانه‌های تبای می‌خونم؛ یکی از مشهورترین تراژدی‌های یونان. به طرز عجیبی ضعفِ اراده‌ی انسانی رو در مقابل سرنوشت به رخ می‌کشه.
+1
افسانه‌های تبای می‌خونم؛ یکی از مشهورترین تراژدی‌های یونان. به طرز عجیبی ضعفِ اراده‌ی انسانی رو در مقابل سرنوشت به رخ می‌کشه. ادیپ می‌خواد از سرنوشتی که براش پیشگویی کردن فرار کنه، اما در نهایت به عجیب‌ترین شکل ممکن، گیرِ همون سرنوشت خودش می‌افته!

امروز بعد از مدت‌ها، هیچ‌کاری نکردن و غصه خوردن سعی کردم با بندهای کوچولو کوچولو خودمو وصل کنم به زندگی، کلی غرق شدم تو کار،
+1
امروز بعد از مدت‌ها، هیچ‌کاری نکردن و غصه خوردن سعی کردم با بندهای کوچولو کوچولو خودمو وصل کنم به زندگی، کلی غرق شدم تو کار، پیامای نخوندم رو جواب دادم، حتی بدون تمرکز کتاب خوندم؛ چون پسِ ذهنم یه سوالِ بزرگ بود، مگه نه اینکه همشون برای زندگی جنگیدن؟!✨

ما همیشه ثابت کردیم که آدمِ عبور از طوفان‌هاییم، ما همیشه ثابت کردیم که چقدر قوی بودیم، همه ما الان عمیقاً غمگینیم و سوگ جمعی
+3
ما همیشه ثابت کردیم که آدمِ عبور از طوفان‌هاییم، ما همیشه ثابت کردیم که چقدر قوی بودیم، همه ما الان عمیقاً غمگینیم و سوگ جمعی رو داریم تجربه میکنیم، همه ما حواسمون بهم هست اما ته دلمون سنگینه، من مطمئنم هیچ وقتی اندازه این مدت برای من سخت و سنگین نبوده و نیست، اما بازم یه نوری اون دور دورا داره منو سمت خودش میکشونه و میگه ادامه بده؛ قصه ایرانِ ما هنوز تموم نشده.✨