229
订阅者
+424 小时
+147 天
+2930 天
帖子存档
229
تا دست یافتن رو اسب تاختن
کاخها رو سوزوندن تو دخمه قصر ساختن
اما این دفعه پی چی می گردن
از لج هم گل ها رو قیچی می کردن
رسید به استخون کارد، یه نقطه شد غار
منتها کاسب خبر از حنجره به حجره نون داد
هر سو به منفعت خودش موش دووند تا-
تو اون داد یادمون بره کی زیر مُشت توون داد
تف به زندگی فقط به شرط نون
چوب چارچوبشو میکنه از نردبون
تو کلاه سرمون شکست تو آستین دستمون
اما از خشم تو بیشتره حتی اعتبار ترسمون
اون ها که اینقدر موندن نفت شدن کف خاکشون
محال ممکنه بتونی کنی با نفت خامشون
هوشیار ها اونقدر بیدار موندن که دیگه رفت خوابشون
ما که تو دُخان فرو رفتیم تو برو هفت خوانشو
این جمعیت به دنبال کور سویی از آینده ان
که وسط جنگ کف خیابون ها پناهندن
بدون حتی یه نیم نگاه به پشت سر
یکی میون این بگایی وسط نقطه زد
اون قدیم از هر خونه کم کمش صدای پنج شیش تا بچه می اومد
از قد و نیم قد
الان ولی پدر یه تک فرزند از زندگی همون یکی یه دونه بچه قطع امید کرده
قبضه روح، دست و پا تا سر و زبون
این چیزی که جلو چشمم میبینم آخر الزمونه
تن یخ زدم دوباره داغ تر از تنور
اون موقع که اینا رو گفتم کسی داوطلب نبود...
