ch
Feedback
Belqis novels

Belqis novels

前往频道在 Telegram

" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز به‌جز جمعه‌ها 📌 از بخش پین چنل می‌تونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارت‌گذاری: زیر سایه‌های آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفت‌وگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot

显示更多
未指定国家未指定类别
974
订阅者
+524 小时
-127
+32830
帖子存档
بیشعور استیکر نفرست پس چرا انقدر ری‌لکسی😶؟

بچه‌ها اگه یه رمان‌رو بنویسید، و یهو وقتی خوابالو هستید دستتون بخوره و حذف بشه‼️ 🔸️چه واکنشے نشون میدید؟!

sticker.webp0.00 KB

🤷🏾‍♀️آره خلاصه که... ری‌اکشن چیز خیلی خوبیه‼️

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/🔸️PART200
کمی فاصله ازشون نشستم. هنوز از وضع ظاهرم حرص می‌خوردم. فرصت دوش گرفتن پیدا نکرده بودم و فقط با دستمال مرطوب سر و صورت و بدنم رو جمع‌وجور کرده بودم. با این حال، حس می‌کردم هنوز خسته و به‌هم‌ریخته‌ام. مقعد و واژنم تیر می‌کشید و بدنم انگار زیر غلتک رفته بود؛ از اون دردهای  که نه انقدر شدیده که آدم رو از پا بندازه، نه انقدر کم که بشه نادیده‌ش گرفت.‌ روی مبل جابه‌جا شدم و اخم کمرنگی کردم. _ (لعنتی...) نگاهم روی کیک نشست. ابروهام کمی توی هم رفت. _ (واقعاً بهرام چه مشکلی با هارون داره؟) حرف‌هایی که زده بود، از یه دلخوری یا دعوای ساده بیشتر به نظر می‌رسید. _ (جوری درباره هارون حرف می‌زد انگار سال‌هاست می‌شناستش...) _ «آلما، کادوت کو؟» با صدای اسرین از فکر اومدم بیرون. نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به آلما که روی مبل لم داده بود. _ «چه کادویی؟» اسرین با همون اداهای همیشگیش یه نگاه چپ‌چپ بهش انداخت و آروم، جوری که هارون نشنوه، گفت: _ «یعنی چی چه کادویی؟ مثلا تولد هارونه‌ها!» آلما شونه‌ای بالا انداخت و بی‌تفاوت گفت: _ «کادو بالاتر از اینکه تا ساعت یک نصف شب داشتم برای هارون جونت آشپزی می‌کردم؟» بعد با دست به اطراف اشاره کرد. _ «همه این تشریفاتی که می‌بینی...» نگاهش روی میز و تزئینات چرخید و ادامه داد: _ «زحمت همین دست‌هاییه که گویا نمک نداره.» ابروهاشو بالا داد و دست‌هاشو جلوی صورتش تکون داد. _ «اگه بخوای معنوی حساب کنی، کادوی من یه لِوِل دیگه‌اس خانم.» لبخند ناخودآگاهی روی لبم نشست. اسرین هنوز خیلی مونده بود آلما رو بشناسه؛ دختری سرتق، حاضر جواب و از اون آدمایی که زیر بار هیچ حرفی نمی‌رن. هرچی بهش می‌گفتی، دو برابرشو پس می‌داد. اسرین چشم‌هاشو توی حدقه چرخوند و با حرص نگاهشو از آلما گرفت. من اما همچنان نگاهشون می‌کردم. _ (این دوتا یه روز همدیگه رو زنده‌زنده می‌خورن.) چند دقیقه بعد هارون هم به جمعمون اضافه شد و روی مبل پشت میز کیک نشست. لبخند کمرنگی روی لبش بود؛ _ (خیلی خوب بلده حال بدشو قایم کنه.) نگاهم چند لحظه روی صورتش موند. سه روز دیگه چهلم هومن و عمو عثمان بود. برای همین هنوز نمی‌تونستم هضم کنم چطور تصمیم گرفته بودن توی چنین روزهایی تولد بگیرن. خونه هنوز بوی عزا می‌داد. همه سعی می‌کردن عادی رفتار کنن، بخندن، حرف بزنن، ولی غم مثل یه سایه روی سر تک‌تکشون افتاده بود. شاید حق داشتن. شاید آدم وقتی زیادی درد می‌کشه، یه جایی بین سوگواری دنبال بهونه‌ای می‌گرده که برای چند ساعت نفس بکشه. [ آلما ] _ «بیست‌وشیش، بیست‌وهفت، بیست‌وهشت... حالا شمع‌ها رو فوت کن!» صدای دست زدن و شمردن اسرین و الهام کل خونه رو برداشته بود. عمه خیلی آروم دست می‌زد و زیر لب همراهشون می‌شمرد. حتی از فاصله‌ای که نشسته بودم، برق اشک رو توی چشم‌هاش می‌دیدم. آخر سر هم یه قطره از گوشه چشمش سُر خورد پایین. به روی خودم نیاوردم. وقتی خودم گریه می‌کنم، آخرین چیزی که دلم می‌خواد دیدن نگاه ترحم‌آمیز بقیه‌ست. منم دست می‌زدم، ولی حوصله شمردن نداشتم. چشمم روی میز خوراکی‌ها بود؛ روی پول‌های عزیز و بی‌گناهم که حالا تبدیل شده بودن به کیک و بادکنک و خرت‌وپرت‌های تولد.

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/🔸️PART199
_ «عصمت‌خانوم، تشریف نمیارین سر میز تولد؟» عمه لبخند گرمی زد. دستشو گذاشت روی شونه هارون و گفت: _ «پاشو پسرم، پاشو بریم. دخترا کلی زحمت کشیدن.» هارون از بالای عینک مطالعه‌اش یه نگاه به عمه انداخت. گوشه لبش خیلی کمرنگ بالا رفت. _ «چشم.» دهنمو کج کردم و چپ‌چپ نگاش کردم. _ (ببینش توروخدا... جلو عمه شده گربه پیامبر. کسی ندونه فکر می‌کنه چه مظلومه دیگه خبر ندارن شیطونو درس میده. ایش!) انگار حس کرد دارم نگاهش می‌کنم. نگاهشو از عمه گرفت و از همون بالای عینک دوخت به من. منم سریع عینکمو روی بینیم جابه‌جا کردم و یه چشم‌غره تحویلش دادم. ولی آخرین لحظه دیدم گوشه لبش تکون خورد و با یه نیشخند خیلی کوتاه سرشو تکون داد. _ (وای... این دقیقاً چرا هر وقت حرص می‌خورم خوشحال میشه؟!) بی‌خیالش شدم. دست عمه رو گرفتم و کمکش کردم از جاش بلند بشه. بعد آروم آروم با هم رفتیم سمت میز تولد. تقریباً همه جمع شده بودن. ناهید کنار میز وایستاده بود، الهام یه گوشه با گوشی ور می‌رفت، منو اسرینم دور میز حلقه زده بودیم و درباره کیک نظر کارشناسی می‌دادیم. فقط یه نفر کم بود. نگاهم بین جمعیت چرخید. _ (پس خود پرنس چارمینگ کجاست؟!) میز تولد آماده بود، کیک آماده بود، مهمونا آماده بودن، ولی صاحب تولد معلوم نبود کجا رفته. [ الهام ] از وقتی اومده بودم، هیچ چیز مشکوکی توی رفتار هارون دیده نمی‌شد. همه‌چیز زیادی عادی بود؛ هارون عادی رفتار می‌کرد، آلما هم همین‌طور. انقدر طبیعی برخورد می‌کردن که اگه کسی چیزی نمی‌دونست، فکر می‌کرد خواهر و برادرن. _ (بیخودی داشتم نگران می‌شدم و فکروخیال می‌بافتم...) دستامو روی سینه‌ام جمع کردم و نگاهم روی آلمایی موند که همراه خاله عصمت به سمت میز تولد می‌رفت. یه جورایی دلم براش سوخت. حداقل انتظار داشتم هارون یه نگاه دزدکی بهش بندازه. هارون رو خوب می‌شناختم؛ می‌دونستم چه جور مردیه. اونقدر مغرور و سخت‌گیر بود که با هر زنی وارد رابطه نشه، ولی از یه طرف هم می‌دونستم آدمی نیست که احساسات و نیازهاش رو نادیده بگیره. _ (حدسم درست بود...) با نگاهی آمیخته به ترحم به آلما خیره شدم. حتی یه رژ لب کمرنگ هم نزده بود و مثل همیشه ساده و بی‌تکلف به نظر می‌رسید. شونه‌ای بالا انداختم. _ (دختر معمولی‌ای مثل اون هیچ‌وقت نمی‌تونه توجه مردی مثل هارون رو جلب کنه.) همون لحظه نگاهم سمت هارون برگشت. چشمام مستقیم توی چشم‌های آبی لعنتیش قفل شد. داشت نگاهم می‌کرد. بدون‌اینکه پلک بزنه. ته اون نگاه رو می‌شناختم؛ سال‌ها تو رابطه موندن باهاش باعث شده بود بعضی چیزها رو بهتر از بقیه بفهمم. نیشخند کم‌رنگی روی لبم نشست. هارون همیشه ظاهرش رو خوب حفظ می‌کرد. با اینکه خانواده‌اش از رابطه ما خبر داشتن، باز هم روی آداب و رسوم حساس بود. همیشه می‌گفت تا وقتی همه‌چیز رسمی نشده، خوشش نمیاد من جلوی خانواده‌اش خودنمایی کنم. گاهی حتی حس می‌کردم از معرفی کردن من خجالت می‌کشه. دقیقاً مثل مردهای سنتی نسل قبل. _ (آخی... ناراحتی که اومدم خونه مامان‌‌جونت؟) نگاهمو ازش گرفتم و به سمت میز تولد رفتم. آلما و خاله عصمت رسیده بودن و اسرین هم بهشون اضافه شده بود.‌ همون دختر عفریته‌ای که هیچ‌وقت آبمون توی یه جوب نمی‌رفت. با کمی فاصله ازشون نشستم. هنوز از وضع ظاهرم حرص می‌خوردم.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

خواهش می‌کنم بچه‌ها... 🤦🏿‍♀️
این روزا بعضی ناهنجاری‌های اخلاقی انقدر توی فیلم‌ها و ناول‌ها تکرار می‌شن که کم‌کم برای بعضیا عادی به نظر می‌رسن.

لطفاً صرفاً به خاطر اینکه یه موضوعی داخل یک فیلم، سریال یا رمان نشون داده می‌شه، اون رو عادی یا قابل قبول ندونید.
روابطی مثل تریسام یا روابط با محارم، موضوعاتی هستن که نباید با دیدن محتوای سرگرمی براشون عادی‌سازی اتفاق بیفته.
همیشه بین «محتوای داستانی» و «واقعیت» تفاوت قائل بشید و هر چیزی رو فقط به خاطر پرطرفدار بودن یا زیاد دیده شدن، نپذیرید. 🖤

آره خلاصه که... صبــــحتون بخیر👀✨️

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

چرا همیشه صبر میکنید من بگم ری‌اکشن بعد ری‌اکشن بزنید؟!

╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا ای
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا اینکه نورآی، شاهدختی با ظاهر آرام و روحی سرکش، وارد مسیرش شد. دختری که برای اولین‌بار هیولای درون تایماس رو بیدار کرد؛ اما وقتی فهمید نورآی سهم برادرش از تاج‌وتخته، وسواسش تبدیل به چیزی خطرناک‌تر شد. ┗┄┄⊷ ┏┄┄⊶ 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫𝐬 ┊📖 Telegraph : خوندن چپتر سی‌وهفتم ┗┄┄⊷ ┏╾ #Shadows_Of_Azarth ♠ ┊Status : Ongoing ┊Genre : Dark Romance • Historical Fantasy🔞 ┊Author : Belqis ├ ┊Characters : Taymas • Nurai ├ ┊Chat With Author : @belqisnovelbot ┗┄┄┄┄╾☛ @belqisnovel ╰┄┄┄┄┄❖🖤❖┄┄┄┄┄╯

نت شمام ضعیفه؟!

Repost from Belqis novels
وسوسه‌ی تاریـ🕸ــک مِن🕷 پارت دویست و یک❌️💦
تخت تکون خورد و به گمانم آس روی تخت دراز کشید. اون‌قدر از دستش عصبانی بودم که نه بهش گفتم بلند شه و نه گفتم بره عقب. برای همین خواستم خودم بلند شم که از پشت کشیدم. _ کجا؟ حرارت🥵💦تنش حتی از روی لباس ساتنم هم حس می‌شد و این اصلاً خوب نبود. منو سمت خودش کشید و حتی چرخوندم رو‌به‌روش. _ تو که گفتی بدن🔥من هیچ تأثیری روت نداره، پس چرا سرخ شدی؟ _ نداره. _ دستتو بذار رو بدنم. _ چیکار کنم؟ دستمو گرفت و روی بدنش❌️گذاشت. _ پس چرا لباتو می‌جویی؟ تو که برات مهم نبود. تازه خودمم فهمیدم که داشتم لبامو می‌جویدم.♨️ _ این ربطی بهش نداره. _ نداره؟ _ نه. نگاهم رفت سمت کبودی‌هایی که کم‌کم داشتن بهتر می‌شدن. دستمو بردم روی یکی از اونا و فشار دادم. _ درد دارن؟‼️

شب بریم چپتر؟!