The shadow inside me
前往频道在 Telegram
190
订阅者
-124 小时
-47 天
-1430 天
帖子存档
دُرچیدا شانهاش را لمس میکند: «نمیترسی؟»
رها سرش را رها میکند روی شانهی درچیدا: «چون خدای با تو است بیم از که داری؟ و اگر خدا با تو نیست، امید به که داری؟»
درچیدا سفتتر بغلش میکند. طوریکه تپشِ قلبشان به هم آمیخته میشود.
Repost from N/a
یه چیزی روی قفسه سینم سنگینی میکنه اما در عين حال شبیه پرندهایم که تازه از پرواز روی یه بلندی نشسته، آشفته، رها، گم، در فکر فرو رفته.
Repost from winter cherry
کاش میشد رها شد. رها بود. مصداقِ «دستهایم را در باغچه میکارم، سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم.»
Repost from -Σηραφινα-
در مراسم یادبود رها، بین جمعیت عزادار، درمیان سیاهی مطلقی که برسرمان آوار کردهاند، رنگ سبز نمایان بود. کراوات سبز، گیرهسر، تل مو، دستبند، پاپیونهایی از روبان سبز به همراه عکس رها که با سنجاق قفلی به لباس وصل شده بود. بین دریایی از سیاهی و غم، سوگی که مثل بختک رو فضا حاکم بود، بازهم رنگ سبز زندگی به چشم میآمد. دوستش گفت "حتی مرگ هم نمیتوانست زندهبودن تو را از بن خاطرات ما پاک کند." دیگری گفت "تو که زن بودی، عاشق زندگی بودی و آزادی را فریاد میکردی."
«ما دیگر اقلیت نیستیم. ما اکثریتیم. همیشه اکثریت بودیم و هستیم. با اسم اقلیت ما را سرکوب میکردید اما اینبار مثل آتیش زیر خاکستر شعله میکشیم و تمام وجود کثیفتان را میسوزانیم.»
«دوست داشتم توی زندگی هر چیزی میبودم الی آدمیزاد. در حقیقت آدمیزاد بودن مدام ناامید و ناراحتم کرده. اینکه میبینم چه موجودات خودپسند و چرکی هستیم باعث میشه از آدمیزاد بودن خودم هم متنفر بشم. کاش حداقل سنگ بودم. یا حتی باد. یا فقط یک شاخه شکسته از درخت بید. نمیدونم. فرقی نداره چی قرار بود باشم، من فقط میخواستم هرچیزی باشم الی آدمیزاد.»
پرسید: «بنظرت یک روزی من و تو میتونیم کتاب مشترکِ خودمون رو بنویسیم؟»
گفتم: «چرا نتونیم. نمیدونم چه زمانی اما میدونم که حتما یک روزی اون کتاب مشترک، به قلمِ ما نوشته میشه.»
«دوستیهای جاودانه ارتباط جاودانه انسانها نیست؛ اثر جاودانهای است که در روح یکدیگر به جای میگذارند.»
سری تکان دادم و نرم خندیدم: «عجب حرف عمیقی زدی! از اون جملهها بود که باید حتما جایی نوشته بشه تا به یاد بمونه.»
بین قدمهایی که همگام با من زیر بارش باران برمیداشت، دستم را محکمتر فشرد.
«پس بنویسش. تو بنویس تا به یاد بمونه.»
«نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان برای این دو شرفش را بدهد.»
در هیچ برههای از زندگی، به اندازهی امروز و اکنون مرگ را برای خود آرزو نکرده بودم. گویی که مرگ آرزویی دست نیافتنی باشد برای روح پاره پارهی من. تا بلکه به واسطهی آن رها شوم از بند اسارت این قفس. تا من بعد از رفتنم، پرنده رها و سفیدی باشم، در پهنای این آسمان آبی.
جای گلولهای در بدنم درد میکند که هرگز به من اصابت نکرده؛ گوشتِ تنِ من را نشکافته و خونی از من نرفته. اما این تن و روحِ من است که متلاشی، خونین و دردمند شده. درد آن گلوله تا مغز استخوانم رفته. وجودم را به آتش کشانده و مرا سیاه پوش داغِ عزیزِ غریبهای کرده که آشناترین است.
آشنایی از جنس وطن!
