عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
关闭频道
ژن، ژیان، ئازادی
显示更多未指定国家未指定类别
311
订阅者
-124 小时
+457 天
+4630 天
帖子存档
تو چشمای پرامیدت غم تلخ انتظاره
دل تنگت توی سینه
آخه تا کی بیقراره؟
آن اتفاق که روزی باید میافتد آیا افتاده است؟
یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم
و چشم در چشم بگردانم
بگردم بر خطی که رویا در انتهایش ثابت میماند؟
تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم
تاریکی و هیاهو نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافتشمار
تاریخ در فضای سیاهی معلق است
و کش میآید در نقطهچینی سفید که سرعت میگیرد دمبهدم
اینجا کجای دنیاست؟
بعد از درختهای سپیدی که دیدهام
بعد از هزار رود که میباید آبی میزد (اما قطعا سیاه میزدهست)
تازه عبورم از جنگلهاییست که بوی خاکستری میپیچانند
از کوره راههای پوشیده
همراز استخوانی کسانی که چشم میگشودهاند از دودی خاکستری به ابری خاکستری
که سایه میانداخته است بر رویا و جنایت
از کورههای دیروز فاصلهای نیست تا این حافظه که محو میگذرد
از این تونل که بگذرم انگار باز میخواهد اتفاق بیفتد
خانه چه دور مانده است و گورستانها چقدر تکرار میشوند
— محمد مختاری
نزدیک دو ساعت دیگه توی این تاریخ گوشی من زنگ میخوره و من سقوط میکنم و دیگه بلند نمیشم. از اونجا به بعد سینهخیز اومدم. فقط نمیخوام کم بیارم. دلم نمیاد. اون خیابون رو با قدم نه با اشک طی کردم. چشمام نمیدید. نمیدونم چطوری پاهام باهام میومد. نمیدونم چهجوری هستم. این وجود داشتن نیست. من با هر لحظه فکر کردن به تو به تکتکشون فکر میکنم. به هر خانواده، به هر دوست، به هر عاشق.
این تاریخ تا کی قراره تکرار بشه؟ این مسیر تا کی قراره پیش بره؟ تا چند نسل دیگه؟ تا چه تعداد سوختن جیگر خانوادههای دیگه؟ تمومی داره؟ هیچوقت قراره بهش رسید؟ بهم نگو که آزاد شدن توی خود مسیره. من فقط میخوام دیگه کشتار نبینم. میخوام چنگ زدن دست مادر به خاک سرد رو نبینم. میخوام بچهها خونهی درختی داشته باشن. جوونا پیر بشن. میخوام بذارن زنده بمونیم. خشم ما کی شما رو نیست میکنه؟
«دستمال در دستهایم بالا و پایین میرفت و نعش ناصر را میدیدم که آن را روی تخته سنگ کنار چشمه گذاشتهاند و مادرش روی او خم شده و سر و صورت و گردن و لبهایش را میبوسد. همراه با صدای ضربات دهل، گورکنها را میدیدم که کلنگها را به زمین میکوبند و برای فررندم ناصر خانهای ابدی میسازند. هر وقت پاهایم سست میشد سعی میکردم که قاسم را در لباس دامادی بهخاطر بیاورم. آن وقت ناصر فراموس میشد. نفهمیدم که چه مدت رقصیدم، تا اینکه زیر بازویم را گرفتند و از میدان بیرونم بردند.»
آواز کوه – «رقص»، منصور یاقوتی
روز جمعه بود. از تنهایی حوصلهام سر رفته بود. حاشیهی دره را گرفته بودم و غرق در لذت افسونیار زیباییهای شگفتانگیز کهسار و آسمان و آفتاب، آوازی را زیر لب زمزمه میکردم. برخاست و با هم دست دادیم. روی سبزههای مرطوب نشستیم. بعد از احوالپرسی، این آدم خاموش و کمحرف بیمقدمه گفت: «بگذار چیزی برایت تعریف کنم.»
گفت: «دهاتی آنچه که میداند مربوط است به زمین، باران، وامی که گرفته یا میخواهد بگیرد، بیماری زن یا بچهاش و خاطرات دوران سربازی. در زندگی ما بهندرت چیز جالبی اتفاق میافتد که ارزش گفتن داشته باشد. آنچه که میخواهم برایت تعریف کنم زیاد هم چیز جالبی نیست. یک پیشامد معمولی است.»
یک لحظه مکث کرد و نگاهش تیره شد. تداعی بعضی از خاطرات نه تنها باعث تسلی روح نیست بلکه بازگویی آن اخگرهایی را که زیر خاکستر گذشت زمان مدقون شدهاند از نو بیدار میکند و اسباب پریشانی میشود. عمو حسن گفت: «دوستی دارم به نام قاسم. در دره پایینی زندگی میکند. توی دوران سربازی با هم آشنا شدیم. ما روستائیها هیچ وقت رفیق دوران سربازی خود را فراموش نمیکنیم، بخصوص اگر آدم خوبی باشد. من و قاسم در یک آسایشگاه روزگار را هر جوری که بود میگذرانیدیم. پنج سال پیش قاسم به کاشان رفت و یک سال تمام در ولایت غربت کار کرد و با نان و ماست و خربزه ساخت و پولی پسانداز کرد و به ده برگشت. دست دختر سلمانی ده را گرفت. یک روز غروب کاغذش به دستم رسید که من و عیالم را به جشن عروسی خود دعوت کرده بود. فردا عیالم نیامد. تنها پسرم ناصر یازده ساله داشت و ناخوش بود. میخواستیم آن روز او را پیش دکتر ببریم. به زنم سپردم که فردا عجالتاً ناصر را پیش ملای آبادی ببرد و برایش دعا بگیرد و نبات به خوردش بدهد. اگر به عروسی قاسم نمیرفتم تا آخر عمر از من دل چرکین میشد. صد تومان توی جیبم گذاشتم که «سویرانه» بدهم. رسم شما این است که «کادو» میبرید. ما دهاتیها پول میدهیم. بعد از ناهار یک نفر با سینی دور اتاق میگردد و هر کس به قدر وسعش پول میدهد، از ده تومان تا هفتاد تومان. صد تومان هم میدهند.
من به همراه چند نفر دیگر، صحبتکنان به راه افتادیم. از دور صدای دهل به گوشمان رسید. هوا خوب بود و مردم روی بامها دور هم جمع شده بودند. توی میدان ده، زیر نگاه مردمی که روی بام نشسته بودند، زنها در یک ردیف دست در دست هم گذاشته و میرقصیدند. مردها هم در یک ردیف، پشت سر زنها میرقصیدند. دهلچی و سرنازن هم وسط بودند. عروسی ما را که دیدهای؟ قاسم، بعدازظهر چند بار آمد و از من خواست که توی میدان بروم و چند دور برقصم. حوصلهاش را نداشتم. عروسی ساعت چهار تمام میشد. عروس را هنوز نیاورده بودند. ساعت در حدود سه، سهو نیم بود که احمد، از ده خودمان به دنبالم آمد. احمد را که میشناسی؟ آری، با اشاره به من فهماند که «بیا با تو کار دارم» مرا به گوشهای کشاند و گفت: «عیالت با تو کار دارد» گفته که هر چه زودتر خودت را به ده برسانی. فهمیدم که پیشامدی شده. رنگ از صورتم پرید و قسمش دادم که بگوید چه شده. احمد نمیخواست چیزی بگوید. هزار تا قسم خورد که اتفاقی نیفتاده. میدانستم که دروغ میگوید. دلم شور میزد و احمد هم رنگش پریده بود و لبهایش میلرزید: «تو را به جان بچهات قسم میدهم، راستش را بگو که چه شده؟» آنقدر اصرار کردم که احمد طاقت نیاورد. به گریه افتاد و نالید: «ناصر به رحمت خدا رفته. عمرش را به شما داده.»
تکیه به دیوار زدم. انگار زیر پاهایم را خالی کرده بودند. احمد زیر بالم را گرفت که نیفتم. قاسم داشت به سوی ما میآمد. احمد از کنار من دور شد. اگر قاسم میفهمید که چه اتفاقی برای من پیش آمده عروسی به هم میخورد. رسم ما را که میدانی؟ کسی بمیرد تا چهل روز عزادار هستیم.
عمو حسن سیگاری پیچید. من هم سیگارم را آتش زدم. دلم نمیخواست که برایم بگوید چه حالی داشته، بعد چه کرده.
بادی که در لابهلای درختان میوزید و برگهای مرده را میکند و پلاسیده و پژمرده به نظر میرسید. نالههای رودخانه توی گوشم میریخت و آزارم میداد. جرئت نمیکردم به عمو حسن نگاه کنم.
عمو آهی کشید. صورت لاغر و آفتابسوختهاش بهم رفت. در شب عمیق و ساکت نگاهش برق خیرهکنندهای جهید. با صدایی که مثل طنین فلز سرد و خشن بود گفت: «قاسم آمده بود که مرا به داخل میدان بکشاند و چند دور برقصم. صدای ساز و دهل اوج گرفته بود. میدانی، من و او دو سال توی یک آسایشگاه با هم زندگی کرده بودیم. دیدم که چاره نیست. دستمالم را از جیبم درآوردم و دستمالی از قاسم گرفتم و به میدان رفتم. من که وارد میدان شدم دهلزن محکمتر به دهلش کوبید. شروع کردم به رقصیدن. دستمال در دستهایم به چرخش افتاد. بغض گلویم را گرفته بود و حلقم میسوخت. میدان دور سرم میچرخید.»
نمیدونید چقدر من خودمو توی این کلمات حس میکنم و چقدر حرف به حرفش رو زندگی کردم و میکنم.
زۆر بیرت دەکەم، زۆر زۆر. بەو هیوایە ڕۆژێک بێت باوشت پێوە بکەمەوە. نازار دلەکەم.
