عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
关闭频道
ژن، ژیان، ئازادی
显示更多未指定国家未指定类别
309
订阅者
-124 小时
-77 天
+4130 天
帖子存档
وای آخ اگه بدونی حالا خوندن این نوشته چقدر غم میریزه تو دلم. آخ اگه بدونی!
Repost from عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
سر کلاس دوم رها یه جمله روی برگه مینویسه و جلوم میذاره که ادامهش بدم، ازم میخواد من هم یه جمله بنویسم و اون ادامهش بده.
جملهی اولی که مینویسه اینجور شروع میشه:
رنگ موی آلبالویی، سیگارت را با پوستم روشن میکنم و..
و من ادامهش میدم.
رنگ موی آلبالویی، سیگارت را با پوستم روشن میکنم و آن را گوشهی لبت قرار میدهم. در گوشات زمزمه میکنم: آیا این لحظه را تا ابد به یاد خواهی داشت؟ بوی سیگار آغشته به عطرت، سرمای نوک انگشتانت و نگاه غمزده هر دویمان به ماهیهای رنگ و رو رفتهی داخل حوض. برایشان اشک میریزیم و اشک میریزیم. ماهیها جنب و جوش میکنند، احتمالاً گمان میکنند که دعای سر نماز بیبی ماهی اجابت شده و باران خوشبختی دارد حوض را در بر میگیرد. ماهیهای طفلکی! خبر ندارند که اینها اشکهای شوربختانی مثل من و توست. سیگارت را در حوض پرت میکنی و لبهی حوض مینشینی و این بار با زانوهای بغل کرده به ماهیها نگاه میکنی. اینبار حتما ماهیها فکر میکنند که یک موشک در دنیای حوض پرتاب شده. جنگ، هرج و مرج. سم وحشت همه جا پخش می شود. اما دشمن کیست؟ چه اتفاقی افتاد؟ برای چی؟ مگر ماهیهای کوچولو چه کار کرده بودند که مستحق این بدبختی بودند؟
امروز به این فکر کردم یه درخت بکاریم توی دانشکده برات رها. سبزترین درخت میشه. من عاشق بغل کردن درختهام حالا اگه اون درخت برای تو باشه عاشقترشم.
لابی. بین سالن یک و دو. امتحان گفتاری. برخورد اول با استاد کیایی، بعدها یکی از استادهای محبوبمون. استرس. بچهها. دوربین کامپکت من. چیک! «نظرت در مورد کلمهی دوست چیه؟»
یکی از سهتا کلمهایی که رها برای مامان پرسید، «تکگلبرگ باقیمونده» بود.
وقتی تنها دوتا خالههام و دخترخالهی کوچکِ سهسالهام رو در یک روز از دست دادیم، مامان بود. مامان طفلی من. وقتی دوست صمیمیام رو از دست دادم مامان بود. مامان مامان مامان.
قرار بود بازم از دلمههای نبات برات بیارم. نبات گفت تو ذهنم داشتم بازم درست کنم بدم ببری با دوستات بخوری و گریه کرد. من به حالت چهرهات فکر کردم وقتی که گفتم منتظر بمونیم بعد اجرا بریم دوباره گرم کنیم بخوریم. با عسل گفتید که حین اجرا همش به اینکه قراره بعدش بریم دلمه بخوریم فکر کردیم. خندم گرفته بود. هر چیزی تداعیگر توئه برام. حتی دلمه.
توی راه برای آناهیتا کتاب ساعتها رو خریدم و گفت اولین هدیهٔ کریسمسش رو گرفته و بعد از عسل جدا شدیم و من و آناهیتا یه مسیرو رفتیم. برای عسل توی راه هدیه گیرهی مو خریدم و فرداش بهش دادم. و به آناهیتا گفتم بیشتر از تولد سال قبلم دوستش دارم و خوشحالم که هست. بغلش کردم و جدا شدیم. رسیدم خوابگاه رفتم شادی رو دیدم چون نگرانش بودم بهخاطر سرماخوردگیش و گفت با ارکیا رفته دکتر و حالش خوب خوبه. بغلش کردم و رفتم اتاقم.
+1
وای اون روزو دوست داشتم. هوا خیلی بااحساس بود. دانشگاه خلوت بود. آناهیتا با شالگردنش اومد و خیلی زیبا بود که ازش فیلم گرفتم وقتی بهم نزدیک میشد. کراوات هدیهْ آریا رو زده بودم و استایلمو دوست داشتم و یه دختره عکس گرفت ازمون. رفتیم داخل و نشستیم و ساعت دوازده شاهرخ پیام داد که بریم جلوی کتابخونه تجمع برای سنواتیها و به آناهیتا گفتم و رفتیم و بودیم پیش بچهها و بعد برگشتیم دلمه خوردیم و قبلش با مایکروفر گرمش کردیم و با چالش چطور انجامش دادن مواجه شدیم و آناهیتا از مدل کارکردش خوشش اومد و قرار شد بعد دوباره گرمش کنیم. با دوتا پسر وارد مکالمه شدیم که ازمون خواستن براشون پرسشنامهٔ پروژهشون رو پر کنیم و فهمیدن ایتالیایی میخونیم، سوال پرسیدن و آناهیتا بهشون فحش یاد داد و هی تکرارش میکردن. وارد که شدیم، من یکی از ممبرهای کانالمو دیدم و بهم هدیهٔ تولد داد. چندتا اجرا دیدیم و آناهیتا جیش خونهخرابکن داشت و رفت بیرون و یک سانس رو از دست داد. برگشت و باز اجرا دیدیم و عسل پیام داد کی مرکزیه و اومد پیشمون. تاریک شده بود که اجراها تموم شدن و رفتیم سرویس و بعد خارج شدیم از پردیس و سمت انقلاب رفتیم.
Repost from le vent nous portera
«...گفتم آرهه واقعا شبیه بازیگرای نقش اول زن در سینمای کلاسیک فرانسه میمونه.»
وای تو و من یادم افتاد. من احساس زیادی به آهو دارم و حس میکنم حیوان بودم آهو بودم و تو اسب.
«هر وقت❤️»
بهترین همراه موسیقی گوش کردنم بودی. مسیرها، مکانهایی که ایرپاد شر میکردیم، زیر لب میخوندیم، داد میزدیم و حتی گاهی میرقصیدیم، دلیل هزارم شکستن قلب امروزمه.
"non lo so. forse, perché mi piace vivere moltissimo quindi
انعکاس پیدا میکنه در ظاهرم."
