ch
Feedback
•Void•

•Void•

前往频道在 Telegram

.★. Art. Coffee. Queer romance .★. Talk:t.me/BluChtBot?start=63aeaf04bad5ae8c8945 Talk2: https://t.me/BiChatBot?start=sc-f00fc02dfa

显示更多
未指定国家未指定类别
556
订阅者
-224 小时
+147
+2930
帖子存档
واو

ویژگی‌ها و نمادها:
کشاورزی و حاصلخیزی: دیمیتر به عنوان الهه کشاورزی، بر تمام جنبه‌های کشت و زرع نظارت دارد. او به کشاورزان در کاشت، داشت و برداشت محصولات کمک می‌کند و برای باروری زمین و فراوانی محصولات دعا می‌کند.
مادرانه و دلسوز: دیمیتر به عنوان یک مادر مهربان و دلسوز شناخته می‌شود. او عشق عمیقی به دخترش پرسفون دارد و در هنگام ربوده شدن او توسط هادس، دچار غم و اندوه شدیدی می‌شود.
چرخه فصول: داستان دیمیتر و پرسفون به چرخه فصول مرتبط است. هنگامی که پرسفون در جهان زیرین است، دیمیتر از غم و اندوه خود زمین را خشک و بایر می‌کند و زمستان را به وجود می‌آورد. با بازگشت پرسفون به زمین، دیمیتر دوباره شاد می‌شود و بهار و تابستان را به ارمغان می‌آورد.
 نمادها و معانی:
نمادهای دیمیتر شامل گندم، خوشه غلات، داس، مشعل، خوک و مار است. گندم و خوشه غلات نماد فراوانی و برکت هستند، داس نماد برداشت محصول است، مشعل نماد نور و امید است، خوک نماد باروری است و مار نماد تولد دوباره و چرخه زندگی است.
نقش دیمیتر در اساطیر:
دیمیتر در داستان ربوده شدن پرسفون توسط هادس، نقش اصلی را ایفا می‌کند. او به دنبال دخترش به سراسر جهان می‌رود و در این راه به انسان‌ها کشاورزی و آیین‌های مذهبی را آموزش می‌دهد. سرانجام، پس از مداخله زئوس، توافقی بین هادس و دیمیتر صورت می‌گیرد که به موجب آن پرسفون بخشی از سال را در جهان زیرین و بخشی را در روی زمین می‌گذراند. دیمیتر به عنوان الهه کشاورزی و حاصلخیزی، تأثیر زیادی بر فرهنگ و مذهب یونان باستان داشته است. او در بسیاری از معابد و زیارتگاه‌ها مورد پرستش قرار می‌گرفت و جشنواره‌های متعددی به افتخار او برگزار می‌شد. داستان دیمیتر و پرسفون به عنوان یکی از مهم‌ترین اسطوره‌های یونانی، همچنان الهام‌بخش هنرمندان و نویسندگان است.

Demeter دیمیتر الهه کشاورزی، غلات، حاصلخیزی و مقدس بودن زمین است. او یکی از دوازده المپیایی اصلی و از مهم‌ترین خدایان در پانت
Demeter
دیمیتر الهه کشاورزی، غلات، حاصلخیزی و مقدس بودن زمین است. او یکی از دوازده المپیایی اصلی و از مهم‌ترین خدایان در پانتئون یونانی محسوب می‌شود. دیمیتر دختر کرونوس و رئا و خواهر زئوس، پوزیدون و هادس است. او مسئولیت رشد گیاهان، باروری زمین و فراوانی محصولات کشاورزی را بر عهده دارد.

Challenge این پیام و فوروارد کنید چنل پابلیکتون تا بر اساس وایبتون من بهتون ی اساطیر یونانی و کاملا توضیح بدم Limit:5
Challenge
این پیام و فوروارد کنید چنل پابلیکتون تا بر اساس وایبتون من بهتون ی اساطیر یونانی و کاملا توضیح بدم
Limit:5

خوشبحال هالند

photo content
+3

در نتیجه بهم به یاد مونده ترین خاطره رو هدیه دادن

نمیدونم چی نوشتم ولی یلحظه به ذهنم رسید

اگه من قاتل باشم و در نهایت به دست جاناتان اونم با وسیله خودم بمیرم داستان اینجا تموم نمیشه تمام ادما به جاناتان مشکوک میشن چون هیچکس نمیدونه کار من بوده یا اون اما جاناتان توجیحی از کارش نمیکنه خیلی خون‌سرده ولی عرق سرد از تیغه کمرش راهشونو پیدا کردن دستای خونی جاناتان کمکی به بقیه نمیکنن و درد از دست دادن عزیزشون منطقشونو از بین برده پس به اولین مظنون میچسبن حتا اگه جان با اعتماد بنفس اعتراف کنه قاتل نیست فکر میکنن قاتل اصلی مارسو و اون هم همدستشه اگه مارسو جاناتان رو از قبل میشناخت و میدونست قراره اون‌هم تو جمع حضور داشته باشه چن‌تا پلن میچید: مارسو میدونست از بین افراد تنها کسی که میتونه بکشتش فقط جاناتانه پس روی تیغه حکاکی اسم خودش رو انجام نمیداد هرچند علاقه زیادی به اینکه بخواد با صلاح شخصی جون ادما رو بگیره داره اما اینبار بال‌ماسکه تله‌ای بود پس صلاحی ساده و براق بدون هیچ نشانه‌ای همراهش میبرد تا انسان ها جاناتان رو هدف بگیرن و مارسو یه درد عمیقی بهش ببخشه و نتونه از یاد ببره و همیشه تو خواب و کابوس اون شب رو ببینه یه رد عمیق اما بدون جای زخم یا تحت تاثیر هوش جاناتان قرار میگرفت و از شرایط نجاتش میداد روی تیغه حکاکی اسم نفر دیگه‌ای بود و همه از فکر اینکه جاناتان قتل کرده دور بشن ولی باز هم مارسو لطف بزرگی بهش میکنه و جای رد میمونه اینبار تو ذهن جاناتان

از علاقم به تو میمیرم

نمیگی از عشقت بمیرم؟

من بمیرمم از چنلت لفت نمیدم

👉👈

من هیچوقت از چنل شما نمیرم خانوم انجلینا

فردا این موقع پاکسازی میکنم

قاصدکا من از این کار بدم میاد ولی باید اکانتم از لیمیت دربیاد اگه تو اینجا جوینید و این پیامو میبینید یا این پیامو فور بزنید یا اینک چنلتونو از ناشناس بدین که لفت ندم

این شاهکار واقیه خسته نباشید سولنیشکا

Repost from N/a
Chapter 16 — Marceau مارسو هیچ‌وقت به شانس اعتقاد نداشت.برای او، هر اتفاقی یک دلیل داشت؛ حتی این مهمانی.از لحظه‌ای که وارد عمارت شده بود، به جای نگاه کردن به لباس‌ها و ماسک‌ها، آدم‌ها را بررسی می‌کرد.ترس‌ها.دروغ‌ها.و رازهایی که پشت لبخندها پنهان شده بودند.وقتی چراغ‌ها خاموش شدند، وقتی اولین جنازه روی زمین افتاد، و وقتی دایانا با آرامشی عجیب دستور داد همه به رقصیدن ادامه دهند...مارسو فقط یک چیز را فهمید.این دیگر یک مهمانی نبود.یک بازی بود.و در این بازی، آدم‌های ساده زودتر می‌مردند.او در میان جمعیت ایستاده بود که ناگهان نگاهش به مردی افتاد.جاناتان.مردی که بیش از حد آرام بود.آدم‌هایی مثل او همیشه خطرناک بودند؛ کسانی که احساساتشان را پشت منطق پنهان می‌کردند.مارسو لبخند کوتاهی زد.«بالاخره رسیدیم به بخش جالب شب.»چند لحظه بعد، اسم‌ها انتخاب شدند.و درست همان‌طور که انتظار داشت...شریک رقصش جاناتان بود.دستش را جلو آورد.«افتخار می‌دی؟»جاناتان دستش را گرفت.موسیقی شروع شد.آن دو میان سالن حرکت کردند؛ در حالی که اطرافشان پر از آدم‌هایی بود که وانمود می‌کردند هنوز مهمانی ادامه دارد.مارسو آرام گفت:«می‌دونی عجیب‌ترین چیز درباره‌ی آدم‌های خوب چیه؟»جاناتان نگاهش کرد.«چی؟»مارسو لبخند زد.«اینکه همیشه فکر می‌کنن آخر داستان، عدالت برنده می‌شه.»جاناتان پاسخی نداد.و همین سکوت، مارسو را بیشتر کنجکاو کرد.«تو از اونایی هستی که فکر می‌کنن می‌تونن اینجا رو نجات بدن؟»جاناتان گفت:«نه.»مکث کرد.«فقط فکر می‌کنم بعضی‌ها نباید از مجازات فرار کنن.»لبخند مارسو کمی محو شد.برای یک لحظه، انگار چیزی را فهمید.او جاناتان را دست‌کم گرفته بود.اما هنوز یک برگ برای خودش نگه داشته بود.در چرخشی آرام، دستش به سمت آستین کت رفت.تیغه‌ی کوچکی که پنهان کرده بود، زیر نور لوستر برای یک لحظه برق زد.او فقط منتظر زمان مناسب بود.یک حرکت.یک لحظه.و پایان.اما چیزی که مارسو نمی‌دانست این بود که جاناتان، خیلی زودتر از آنچه فکر می‌کرد، متوجه شده بودموسیقی بلندتر شد.زوج‌ها سریع‌تر چرخیدند.و مارسو برای اولین بار در آن شب، حس کرد شاید،شکارچی تنها کسی نیست که در سالن قدم می‌زند.لبخند زد.چون حالا مطمئن شده بود:این رقص، آخرین رقص یکی از آن‌ها خواهد بود.

Repost from N/a
Chapter 16 — Marceau
Chapter 16 — Marceau

چالش بزارم؟؟