ch
Feedback
◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

前往频道在 Telegram

• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot

显示更多
未指定国家未指定类别
385
订阅者
+324 小时
+57 天
+430 天
帖子存档
تمام لحظه‌هایی که پیامتو می‌خوندم دلم برات کباب شد 💔

شیرینی دوم شبیه به پای سیب بود با این تفاوت که وسطش کرم داشت. از دور خیلی نرم به نظر می‌اومد اما توی اولین گازی که هونیتا به شیرینی زد، کم مونده بود بگه به‌به عجب آشغالی. سعی کردم مثبت باشم. یه تیکه از شیرینی رو نصف کردم. بافتش با فشار انگشتم متلاشی شد، کرم وسطش شبیه به پنیر پیتزایی که باز نشده، با حالت پاستیلی کش اومد و کنده شد. لبخندی زدم و باز هم سعی کردم به مزه‌ش امیدوار باشم. گلوم رو خشک کرد و در عرض چند ثانیه زبونم به سقف دهنم چسبید. ته مونده چایی رو با تفاله‌هاش سرکشیدم که فقط بتونم قورت بدم بره پایین. نصف بیشتر تیکه‌م مونده بود که هونیتا پیشدستش رو عقب کشید و گفت دیگه نمی‌خوری؟ تیکه خودم رو برداشتم و گفتم: یه مشدی هیچ‌وقت اسراف نمی‌کنه و همش رو توی دهنم گذاشتم. قیافه‌ی هونیتا جوری بود که نمی‌دونست باید بخنده یا تعجب کنه که چرا دارم همچنین کاری می‌کنم. مطمئن بودم می‌خواست یه چیزی بگه اما روش نمی‌شد. موقع برگشت گفت ببخشید که بهت سخت گذشت و تجربه جالبی نشد. گفتم من تجربه‌های ناجالب رو بیشتر دوست دارم. اگه همه چی گل و بلبل باشه چیزی برای نوشتن روزمرگی‌هام ندارم. راستش از وقتی کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم رو خوندم همچین بلایی سرم اومد. توی اون کتاب یاد گرفتم از تجربیات منفی‌م هم لذت ببرم چون در لحظه باید زندگی کرد. دقیقاً هفته‌ی بعد از این تصمیم توی حموم خونه‌ی مادربزرگ عفریته‌م داشتم به سبک انسان‌های اولیه دوش می‌گرفتم. چون شیر حموم‌شون خراب بود. یه تشت فلزی گوشه‌ی حموم داشتن که باید آب داغ و سرد رو توش قاطی می‌کردم و با کاسه‌ی فلزی روی سر و تنم می‌ریختم. هر پنج دقیقه در حالی که مثل بید از ساختار حموم‌های قدیمی می‌لرزیدم، می‌گفتم: «در لحظه زندگی کن و لذت ببر» همین.


روز ۷۶۱۷ - ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
من و هونیتا -از بچه‌های قدیمی انجمن که چند ساله باهم دوستیم و برای دومین بار حضوری دیدمش- قرار گذاشتیم بریم کتابفروشی ایلیا. هونیتا با خواهرش دیر رسید، باز هم ممنون از کتاب‌ها که نذاشتن حوصله‌م سر بره و ادامه‌ی روز شبیه برج زهرمار به بقیه نگاه کنم. وقتی رسید تقریباً نفسش به سختی بالا می‌اومد و با دست خودش رو باد می‌زد. گفتم دویدین؟ سرش رو به نشونه تایید تکون داد. گفت تاکسی گیرشون نیومده و تا رسیدن به کافه گم شده بودن. بعد از خریدن چندتا کتاب رفتیم؛ البته من حدود پنج‌تا ازشون رو مجبور شدم بذارم -با دلی شکسته و چشمانی اشک‌بار- چون نمی‌تونستم توی خیابونای رشت با خودم سنگینی این ور و اون ور بکشم. هرچند که هونیتا زحمت حمل کتابای من رو با زور به عهده گرفت. نه این‌که من زورش کنم، اشتباه برداشت نشه. تقریباً هر پنج دقیقه از مسیر، دور هونیتا می‌چرخیدم که کتابا رو ازش بگیرم و اون ترومای تکون دادن دستش رو گرفت؛ چون سریع برمی‌گشتم و خم می‌شدم سمت کتابا و روز از نو روزی از نو. یه جیغ من می‌زدم یه دونه اون، من برای گرفتن اون برای ندادن. اسنپ گرفتیم که بریم کافه موزه‌ی ارکاک؛ فکر کنم راننده به پول نیاز داشت، خدا ما رو گذاشت سر راهش. از بد روزگار وقتی جلوی در کافه قرار گرفتیم نه تابلو داشت نه دری که به رومون باز بشه. چند دقیقه پیگیر وایستاده بودیم و با مشت در چوبی آبی رنگش رو مورد عنایت قرار دادیم. آخرش یه مرد لخت، دقت کنید لطفاً، لخت! سرش رو از پنجره بیرون آورد و داد زد.‌ «از اینجا رفتن دیگه نیستن» سرم رو که بالا گرفتم اولین چیزی که به چشمم اومد، موهای روی سینش بود که از فاصله‌ی ۳ طبقه، سیاهیش توی چشمم می‌زد. تشکر کردیم و رفتیم و هیچ‌کدوممون به روی هم نیاوردیم که کی با چه قیافه‌ای راهنمایی‌مون کرده. مسیری که اومده بودیم رو سرافکنده از کنار اسنپی که برای سفر بعدی سرش توی گوشی بود، برگشتیم. تا میدون شهرداری به دنبال کافه پیاده رفتیم. یه دختر که از کنارمون رد می‌شد رو نگه داشتیم و پرسیدیم کجا بریم کافه؟ گفت هتل ایران رو امتحان کنیم. هونیتا گفت چرا من هیچ‌جا رو بلد نیستم؟ جلو کافه وایستادیم، آدم‌ها و فضایی که دیدیم، همه داد می‌زدن «آتیش بزن به مال‌ت بیا به سوی کافه» می‌دونم قافیه درستی نداشت اما همین رو می‌گفت، من می‌شنیدم. فضاش شبیه به کافه‌های خیابونی فرانسه بود و آدم‌ها هم مسافرای تهرانی بودن اما اینجا انگار از اروپا اومده بودن. هونیتا یه چیزی راجع به مسافرا گفت که کم از فحش نداشت و وقتی فهمید چی گفته خودش و خواهرش چند ثانیه به منی که اصلاً حواسم نبود در سکوت خیره شدن. پیام‌های چت‌جی‌پی‌تی رو به دنبال قیمت منو کافه بالا پایین کردم و بدون این‌که سرم رو بالا بیارم گفنم من خودیم بابا سخت نگیر. خواستیم بریم یه کافه‌ی کلاسیک دیگه اما ۴۰ دقیقه درگیر کفترای میدون شهرداری شدیم. وقتی به خودمون اومدیم که ساعت ۱۲ شده بود، مامان زنگ زد که بگه دارن ناهار می‌گیرن و بعدش میان دنبالم. آخرش به کافه‌های سرپایی راسته‌ی خیابون قانع شدیم. می‌خواستیم کروسان ادایی بخوریم اما چشم‌مون به قفسه‌های رنگارنگ شیرینی خورد و تصمیم گرفتیم با چایی توی میدون شهرداری بشینیم. شیرینی‌ و باقلوا رو که گرفتیم، دوتا چایی هم از یه آقای دکه‌ای خریدیم و نشستیم روی صندلی‌هایی که چیده بود. خواهر هونیتا یخ در بهشت می‌خواست، تقریباً توی کل مسیر مطمئن بودم دیگه نمی‌خواد ریخت ما رو ببینه چون نمی‌رفتیم جایی که یخ در بهشت می‌فروخت. خودش تنها رفت بخره و وقتی بالاخره با لبخند نشست جلومون با خوردن اولین قلپ دوباره قیافه‌ش رفت توی هم. یخ در بهشت مزه‌ی زهرمار می‌داد انگاری. قیافه‌ش هم شکل و شمایل جذابی نداشت، یک کُپه یخ قهوه‌ای رنگ با یه نی از اینایی که توی آبمیوه‌های پاکتی سان‌استار می‌ذارن. گفتم طعم چیه؟ گفت اخته. سرم رو تکون دادم هرچند نفهمیدم اخته چه مزه‌ای باید داشته باشه. باقلوا رو که توی دهنمون گذاشتیم قیافه هرسه‌تامون رفت توی هم. ترکیب باقلوای شیرین و بادام زمینی چیز جالبی نبود. هونیتا چپ‌چپ نگاهم کرد، قیافه‌ش داد می‌زد این اون تجربه نابی که دنبالش بوده نیست. توی کل مسیر هم لای موهاش انگشت می‌کشید چون معتقد بود موهاش باید به فرق سرش بچسبه نه اینکه پف کنه دورش و شبیه شیر ماده جنگل بشه. هرچی هم بهش گفتم ملت سشوار می‌کشن این ریختی شن، قبول نکرد که نکرد. این وسطا یه پیرمرد که از بین تمام دندون‌های جلوی دهنش فقط سه تاشون باقی مونده بود، اومد بالای سرمون و اصرار کرد که ازش بادام زمینی بخریم. خواهر هونیتا احتمالاً دلش سوخت چون از روی ظاهر بسته بندی هم مشخص بود که نه اون ۲۰ تا بادام ۱۰۰ هزار تومن می‌ارزه نه کیفیت مطلوبی داره. انگار امروز خدا هرکسی که پول لازم داشت رو سر راه ما قرار می‌داد.

8_144491226482274421 (1).mp33.17 MB

کتابفروشی ایلیا -رشت- ساعت ۹:۳۰ باز می‌شد، من‌۹:۴۰ دم در بودم. زنگ زدم، یه نفر آیفن رو برداشت، صداش اومد؛ اما در رو باز نمی‌ک
+1
کتابفروشی ایلیا -رشت-
ساعت ۹:۳۰ باز می‌شد، من‌۹:۴۰ دم در بودم. زنگ زدم، یه نفر آیفن رو برداشت، صداش اومد؛ اما در رو باز نمی‌کرد. فکر‌ کنم اطمینان نداشت که کسی انقدر زود اومده باشه. وقتی از پله‌های ورودی بالا رفتم صدای پایین اومدن کسی از یک طبقه بالاتر توی کل راهرو می‌پیچید. سرم رو بالا آوردم و از بین پله‌ها دیدمش، سلام کردم. جوابم رو داد، با عذرخواهی برق‌های کتابفروشی رو روشن کرد و پشت سرش رفتم داخل. حالا فقط من بودم و یه دنیای کتاب قیمت قدیم. هرجا چشمم به کتاب‌های حجیم می‌خورد قیمتش رو می‌پرسیدم و تندتند تفاوت قیمتشون رو از توی گوگل بررسی می‌کردم. وقتی هونیتا رسید ازم عذرخواهی کرد بابت تاخیرش؛ اما این تاخیر دوست داشتنی تاخیری بود که هیچ متوجهش نشدم. ممنون از هردو آقای کتابفروش بابت لبخند روی لبشون.

روز ۷۶۱۵ - ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
من امروز یک جوجو اردک که می‌خواست باهام بیاد و دوست بشیم رو از دست دادم. وقتی توی بازار رشت چشمم خورد به کوچه فرعی که توش سه قفس روی هم جوجو داشت، با ذوق به سمت‌شون پرواز کردم. پشت سر هم بهشون سلام می‌کردم و با انگشت‌هام گوجی‌موجی‌شون می‌کردم. اونا خیلی احمقانه فکر می‌کردن می‌خوام بهشون غذا بدم و به سمت دستم شیرجه می‌زدن. عقبی‌ها پاهاشونو روی سر جلوییا می‌ذاشتن و به سمت انگشتم می‌دویدن. یه چیزی بود شبیه حماسه پخش شله مشدی روزای عاشورا تاسوعا. طبقه وسط پر بود از جوجو اردک و من با دیدن چشم‌های کشیده و درشت یکی‌شون، فقط نیاز داشتم مثل پنج‌سالگیم بگیرم دستم، فشارش بدم و جیغ بزمم گودی. هرچی گوشه‌ی آستین بابا رو کشیدم و‌ گفتم جوجو، خندید و گفت: می‌دونی یه کف دست خرابی تحویلت می‌ده؟ من بچه بودم داشتم، بهت گفتم… پریدم وسط جریانی که حفظش بودم، گفتم: جوجو می‌خوام. مامان با قدرت وارد صحنه شد و گفت: بزرگ‌ شدی دیگه، قول دادی نخری دیگه، خودت گفتی خسته شدی دیگه. لب برچیدم و سمت‌ جوجو برگشتم. مامان و بابا مشغول خریدن تخم مرغ از بابای موقت جوجوها شدن؛ من بازم انگشتامو سمت جوجوها می‌بردم و پشت سرهم می‌گفتم: گوجی گوجی گوجی و انتظار داشتم که بفهمن دوسشون دارم نه که شیرجه بزنن تا غذا بخورن و ناامید از نبود غذا به جیش خشک‌شده‌ی خودشون کف قفس نوک بزنن. انگشتم رو که کشیدم یکی از جوجو اردکا از ته قفس بال‌های کوچکشو باز کرد، سینه‌ش رو جلو داد و انگار روی پنجه پاهاش بلند شد و به سمتم دوید. خودش رو از میله‌های قفس آویزون کرد. نمی‌دونم چطوری تونست با پاهاش دو طرف میله رو بگیره و سعی کنه تا جلوی چشم‌هام خودش رو بالا بکشه. مطمئن نیستم اون لحظه قیافم چه شکلی بود؛ اما مطمئنم قلب از چشمام بیرون می‌زد. دوباره گوشه‌ی آستین بابا رو کشیدم و گفتم: بابا، بابا جوجو رو ببین. جوجو می‌خواد با من بیاد. نگاه نکرد. جوجو زل زده بود بهم و در نهایت میله رو ول کرد. افتاد پایین، دقیقاً روی سر یه جوجو دیگه و بعد پشتش رو به من کرد و گوشه‌ی قفس نشست. بابا که کارش تموم شد دوباره گفتم: جوجو. توروخدا. و باز مامان گفت: بزرگ شدی مثلاً مرضیه. نمی‌دونم چرا همیشه این‌جور وقت‌ها که کودک درونم خودش رو نشون می‌داد بزرگ بودم؛ اما وقتی می‌خواستم تصمیم بزرگونه‌ای برای زندگیم بگیرم، بچه‌ خطاب شدم. هرچی سعی کردم خودم رو از بابا آویزون کنم، لبامو آویزون کنم، چشم‌هام رو مظلوم کنم، تاثیر نداشت که نداشت. فقط می‌خندید. مرد جوجو فروش -بابای موقت- لباش رو به هم فشرد که نخنده. گفتم جوجو چنده؟ لب‌هاش کش اومد. گفت: ۲۵۰. و من باز به جوجو خیره شدم. کل مسیر برگشت، بابا به هرچیزی اشاره کرد که می‌خوام یا نه فقط گفتم: جوجو گفت: فردا میفته می‌میره ناراحت می‌شی. گفتم: اونی که می‌میره منم اگه جوجو نداشته باشم. خندید. گفت: خدانکنه. و بابا نفهمید که من برای جوجو تلاش خواهم کرد، نه فوراً ولی حتماً. و من راجع به جوجو صحبت نمی‌کنم هرچند که این خاطره رو تجربه کرده باشم.

شاید به قول هلیا دنیا ارزشش رو داره برای زنده نگه داشتن حس عمیقی که می‌دونی دیگه در آینده تجربه‌ش نخواهی کرد، با عمق وجودت تلاش کنی.

Men I Trust - Lauren.mp38.60 MB

+3
شبا وقتى من و دل تنهاى تنها مى مونيم واسه هم قصه اى از روز جدايى مى خونيم

آقای مشیری این درست نیست که نصف شبی اشک منو در بیاری.
+3
آقای مشیری این درست نیست که نصف شبی اشک منو در بیاری.

نخندین. به خدا میگم سوسک‌تون کنه😭

با قاشق وازلین و آب کردم که باهاش بالم لب درست کنم. یه ذره ریخت. اومدم اون یه ذره‌ای که ریخت و بزنم به دستام که هدر نره (مشدی) قاشق رو هم بعدش کشیدم به دستم و :))))))))))) آخه با کدوم عقلی :))))))) آخه من چرا شبا عقل تو سرم نیست :)))))) الان رد پشت قاشق به صورت خیلی قرمزی افتاده رو ساعد دستم. :))))))

بحث رفتار نیست، بحث انتظاریه که طرف مقابل داره!

می‌تونید پی‌ویم بگید یا اینجا: @Marziyehalishahi_bot

کلید.pdf0.86 KB

داستانمو می‌فرستم اما اگه نظر ندین با تک‌تک‌تون قهر می‌کنم. شب‌بخیر.

روز ۷۶۱۳ - ۹ خرداد ۱۴۰۵
یک بار تاحالا نشده از چیزی تعریف کنم و دقیقاً از بعدش سلسله‌ی همیشگی‌ش به هم نخورده باشه. این وسط یا مشکل از من و کلاممه یا مشکل آدمایی‌ان که بهشون تعریف رو انتقال می‌دم و بنا به گفته بزرگان چشم می‌زنن. چند وقت پیش روی تختم نشسته بودم و درحالی که یادم نمی‌اومد چند ساعته ایرپادم بی‌وقفه درحال خدمت‌رسانیه، فکر کردم که عجب چیز خوبیه. بعد از ۲ سال کیسش هنوزم پنج روز شارژ نگه می‌داره و خود ایرپاد هم نصف روز رو کامل می‌کشه. چند روز بعدش، دقیقاً بعد از چند ساعت کار کردن یهو تصمیم گرفت بگه خسته‌اس و نیاز داره استراحت کنه. کیسش هم هر دو روز قرمز می‌شد که یعنی منو ماچ کنید، ماچ لازمم. پریروز کانال کانیفگم رو فرستادم برای دوستام و گفتم به شدت کانفیگای خوبی داره، چند روزه با سرعت وصلم. دو ساعت بعد قطع شد و دیگه هیچ‌کدوم از کانفیگای چنل برام کار نکرد. الان دارم به اون چنل خیانت می‌کنم اما هنوز یه تیکه از قلبم سمت اون کانفیگا موندن. آخرین باری که گواهینامه‌م رو دستم گرفته بودم و با تاریخ آینده‌ش فکر و خیال می‌کردم؛ می‌گفتم که عکسم روش خوب افتاده. یه عزیزی که یادم نیست کی بود هم گفت چه خوب افتادی، الان چند روزه در به در دنبال گواهینامم می‌گردم. نیست و نابود شده. این قضیه درمورد آدم‌ها هم برام صدق می‌کنه. کافیه بگم به‌به چه رابطه خوبی با فلانی دارم، پس فرداش بلای آسمانی‌ای باقی نمی‌مونه که روی سرم نازل نشده باشه. یا مشکل منم، یا تمام چیزهای جهان که لیاقت تعریف شنیدن از دهن من رو ندارن. از این به بعد شبیه دخترایی با رنگ موی زرد قناری برخورد می‌کنم؛ اونا خوبن، شانس دارن.

مثلاً می‌خواستم داستانمو بنویسم نه اینکه از اتاقم عکاسی کنم🦦
+4
مثلاً می‌خواستم داستانمو بنویسم نه اینکه از اتاقم عکاسی کنم🦦