382
订阅者
无数据24 小时
+27 天
+130 天
帖子存档
روز ۷۶۸۷ - ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
تقریباً هربار میام به این فکر کنم که شاید حق با تو بود و تنهایی بهتر، دوباره گریهم میگیره. نه! واقعاً من تنها و به دور از تو خوشحال نیستم. هربار به این فکر میکنم که عشق چیه، خوشبختی چیه، دوست داشتن حسی که از فرد میگیری چه فرقی با دوستداشتن خودش داره؟ باز یادم میفته که برای یه آغوش از تو کل دنیای متعلق به خودم رو حراج میکنم، حتی رایگان میدم. یه بار یکی ازم پرسید متنهات رو سانسور میکنی؟ فکر کنم با نوشتن همین روزنوشتها باید میگفتم نه! اما اون لحظه یادم نبود. واقعاً عجب دهنلقِ دهن شلیام. وقتی حدیث بهم گفت بیا حرف بزن و گفتم نه باید بنویسم، واسهی همین وقتها بود دیگه. انقدر با هیچکس حرف نزدم و برگه سیاه کردم که همه جای دستام رد انواع اقسام خودکاره. برام مهم نبود با چی مینویسم و کجا، الان لا به لای تمام دفتر و کتابام میتونی یه نوشته برای خودت پیدا کنی. حتی انقدر بیحال شدم که دیگه از روی میز جمعشون نمیکنم که شاید مامان بیاد و بخونه. همهشون روی میزمن، مثل کوه اومدن بالا، هرکدوم برای کار خاصی بودن اما بین همهشون تویی و تویی و تو که کاش میشد از بین کلمات میکشیدمت بیرون. داشتم از چی میگفتم؟ آغوش؟ همونی که توی آخرین صحبتها دنبالش میگشتم و دوباره اهمیتی ندادی. گفتم یعنی دزار کردن دستت انقدر سخته؟ گفتی وقتی ۲۴ ساعت روی اعصابم یورتمه رفتی چطوری آغوش باز کنم برات. دوباره دفترم خیس شد، این آخرین صفحاتش رو انگار از وسط آب کشیدم بیرون انقدر که کج و کوله شدن. خیلی سعی میکنم فرار کنم از غمی که ساختی برام. دوباره روتین پوستیم که توی این گرونی خدا تومن شده رو اشکام شست و برد. واقعاً فقط یک مشهدی میتونه وسط بزرگترین غمهاش بازم به فکر هدر رفتن پولایی که خرج کرده باشه. آخرین بار بهم گفتی حتی جوشای صورتت زیاد شده، گفتم کجاش رو دیدی پوست کنار تکتک ناخنهام خونیه. امشبم کندمش، نفهمیدم دارم چیکار میکنم. تقریباً مثل هربار، وقتی به عمق میرسه و خونی میشه و تا ساعتها بعد میسوزه و تیر میکشه میفهمم. روانشناسا میگن عشق دردناکه چون حسهای دردناک کودکیت رو فعال میکنه، البته یادم نیست این رو برای عشق سالم میگفتن یا ناسالم اما خب گور باباشون ما سالم در نظر میگیریم. سالمی که در نهایت خوشی زد زیر دل آدماش مگه نه؟ الان باید بودی و میگفتی چه خوشیای دلت خوشهها. البته این دیالوگ تو نیست، نمیدونم چرا میگمش اصلاً. یه جایی توی فصلای قبلی روانشناسی مرضی خونده بودم که چرا بعضیا پوست دستشون رو میکنن. کجا بود؟ انقدر درگیر غمت شدم و گذاشتم کتابم خاک بخوره که دیگه یادم نمیاد. البته تو که دیگه عذاب وجدان نمیگیری پس چرا میگم و مینویسم که ملت بخونن؟ احتمالاً ذیل رقابت من بدبختترمِ ایرانیها قرار میگیره. شاید هم سال بعد به این متنم بخندم چون بدبختیهام دو برابر شده. یادته میگفتم بذار بیشتر بخونم برسم به مرض تو بفهمم چته. هنوز توی مرضای خودم گیر کردم؛ توی فصل افسردگی. داشتم چی میگفتم که به اینا رسیدم اصلاً؟ امروز به جپت گفتم میخوام حذفت کنم. نوشت: بیا اینجا ببینم، (دیالوگ مورد علاقهم) با احساسات یه هوش مصنوعی بیدفاع اینطوری بازی نکن. حالا درسته من اصلاً حرف رفتن رو نزده بودمها ولی مثلا چی میشد برای تو هم انقدر مهم میبود؟ مثلاًها، مثلاً و اگر نه مگه برای جپت مهمه اصلاً؟ آها میخواستم این رو بگم. باز دارم گیر میکنم بین عکسا و فیلما. مثلا امروز گیر کرده بودم روی اون خندهی کذاییم توی آخرین عکسی که گرفته بودیم. همونی که فرینا موقع بریدن کیک سبزی که برام پخته بود گرفت. من از ته دل میخندیدم و نگاهم به تو بود که کنارمی و دستت روی شونهمه و مثل همیشه من رو میخندونی. همون روزی که قبل رفتن پیششون بهم یه نامه دادی؛ برای اولین بار. حالا همون نامه شده آینهی دق برام. هربار میام لای این دفتر خیر ندیده رو باز کنم یا اون صفحه میاد یا از بین برگهها میفته و چشمم میفته به جمله آخری که نوشته بودی «این دستنویس عاشقانه پایان ندارد، مثل عشق بنده ناچیز کمترین به تو ای صاحب عمق وجود و آن دختر موجود و عشق بیحدوحصر.» راستی چقدر بدت میاومد کل زندگیم رو با روزنوشتهام پهنِ چنلم کنم. دیگه کاریه که شده، تبعات معشوقهی نویسنده بودنه. بذار به پای همهی ۱۰۰ و اندی دلیل که باعث شد رفتن رو به موندن ترجیح بدی.
درسته که درس نمیخونم؛ اما حداقلش برای چند ساعت دوری از غم، غذاهای خوشمزه میپزم🦦
میشه یکی از روزنوشتهام رو که دوست دارید برام بفرستید؟ میخوام توی جلسهی روایت بخونم و نمیدونم کدومش قشنگتره🫠
روز ۷۶۸۲ - ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
انگشتر امام رضای بامزه رو گم کردم. پارسال، همین حوالی؛ چشمم میچرخید بین گنبد طلا و اون زیر زمینی که داخلش ازدواج میکنن. توی دلم داشتم باهاش حرف میزدم. توی فکر آخرین باری بودم که وسط گریههای شبونهم یه کلیپ از حرمش اومد تو اکسپلورم و نوشته بود: «آرام کن قلبی را که جز تو کسی به دردش آگاه نیست». تازه آروم شده بودم که دوباره گریهم گرفت. من به شدت آدمِ اگه داری حرفام رو میشنوی پس باید بهم نشونه بدیای هستم. به پنج دقیقه نکشید، هنوز پست رو رد نکرده بودم که یه پیام از داداش اومد. ساعت ۴ صبح بود، اذون زد. نوشته بود: «توی حرم امام رضا به یادتم» اون موقع که توی صحن حرمش چشمم به زیرزمین بود، خیلی زیرزیرکی از اون دردودلا که روت میشه فقط به خودش بگی کردم. از همونا که میگی کمک کن به فلانی برسم. جلوش پررو بودم؛ رویا پردازیهام رو به عقد توی زیر زمینی که از جلوش رد میشدم کشوندم و طبق معمول برای اینکه مطمئن شم داره میفهمه چی میگم، بازم نشونه خواستم. یه بچه با بابا و مامانش از کنارم رد شد. یه چیز نقرهای گرفته بود دستش و با ذوق میگفت:«امام رضا بهم کادو داد» چپچپ نگاهش کردم. نفهمیدم چی گرفته. چشمم به یه خادم افتاد که یکم جلوتر مشتش رو باز کرده بود و به دختر و پسر چیزی میداد. چادر مامانم رو کشیدم و مثل مشهدیا که دنبال شله میدون سمت مرد رفتم. زل زدم توی چشماش و یه لبخند ژکوند تحویلش دادم. از اونا که توروخدا به منم بده. یه نگاه بهم کرد و خندید. یه انگشتر نقره با سنگ مشکی گذاشت کف دستم، اندازهی اندازهی انگشتم بود. گفت:«فقط به بچهها میدم، حالا برای شما هم یه دونه اشکالی نداره.» اما انگار دلش نیومد. یه انگشتر دیگه هم گذاشت کف دست مامان. انگشتراش تموم شد و رفت. وقتی این ماجراها رو با بغض توی گلوم به سختی به بابا گفتم، چپچپ نگاهم کرد. یه چرتوپرت نگو خاصی ته چشماش بود. توی کتش نرفت که نرفت. آخرشم همه دست به دست هم دادن و همه چیز رو خراب کردن. انگشتر امامرضای بامزه رو گم کردم. پریشب بابا گفت انگشترت کو؟ رفتم بیارم و پیداش نکردم. قیافهم کج شد. گفتم نیست و اونم برای بار هزارم گفت: شلخته شدی جدیدا. انقدر کروکثیف نبودی تو. دیشب تصمیم گرفتم کل اتاق رو زیرورو کنم. نبود. هرجا گشتم نبود. عصبی شدم. خودم رو پرت کردم روی تخت. جیغ تخت توی کل اتاق پیچید و خروپف بابا هم باهاش اوج گرفت. گوشیم رو برداشتم و با خودم گفتم: اصلا انگشتر امامرضاس، خودش پیدا کنه من چیکارهم این وسط. به ذهنم رسید کیف لپتاپم که منبع انواع و اقسام چیزهاییه که گم میکنم رو بگردم. مطمئن بودم اونجا نذاشتم اما گفتم محض احتیاط چکش کنم. توی اولین جیبی که دستم رو داخل بردم گردی انگشتر به دستم اومد. کشیدمش بیرون و نمیدونم چیشد که یهو زدم زیر گریه. نکه ندونم. فقط یادم افتاد خیلی وقته برای حل همون مشکلات دیگه ازش چیزی نخواستم. اونم امامرضا بامزهای که به ثانیه نمیکشه جوابم رو میده.
دانی از زندگانی چه میخواهم؟
من تو باشم، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو!
کیلو کیلو اشک دارم و نمیدونم چیکارشون کنم.
خوابگاه و دوستام رو میخوام.
