Charlie Brown 🤎
前往频道在 Telegram
.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430
显示更多228
订阅者
无数据24 小时
+67 天
+1330 天
帖子存档
از نرسیدن های بسیاری می آیم
هنوز هم باور نداری
که می شود بی آشیانه از نعره شب عبور کرد ؟
آرام بگیر امشب، ما هر دو پُر از دردیم
در آتش و یخبندان، داغیم ولی سردیم
داغیم، نمی فهمیم؛ تا فاجعه راهی نیست
سردیم، نمی خواهیم از فاجعه برگردیم
از مرهمِ یکدیگر تا زخمیِ هم بودن
اهی ست که بی مقصد، با عشق سفر کردیم
شعریم و نمی خوانیم، شوقیم و نمی خواهیم
چشمیم و نمی بینیم، سبزیم ولی زردیم
این فصلِ پریشان را برگی بزن و بگذر
در متنِ شبِ بی ماه، دنبالِ چه می گردیم؟
بیداریِ رویایی، دیدی که حقیقت داشت
ما خاطره هامان را از خواب نیاوردیم
تردید نکن در شوق، تصمیم نگیر از خشم
آرام بگیر امشب، ما هر دو پُر از دردیم
| افشین یداللهی |
وطن !
مردم تو هر روز با زخم های بیشتری به همدیگه وصل می شن ؛
نه با زبان و فرهنگو قومیت ...
داریم لهجه زخم های بیشتری رو یاد میگیریم .
ولی امروز که خوندم
انگار جاهای خالی و کمبود های مهارتی و علمیم خیلی خورد تو چشمم !
من همیشه وقتی می خوابم ساعت های ۳ یا ۴ صبح از خواب می پرم گوشیم رو چک
می کنم بیخودی
دیشب برای اولین بار این اتفاق نیفتاد
و انگار چشمام بسته موند تا نفهمم دقیقا چه اتفاقی داره می افته تو این کشور ...
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر...
| فروغ فرخزاد |
یک روز
همه
"تو" را خواهند شناخت
و اگر هم نشناسند
به "تو"ی این شعرها
حسادت خواهند کرد.
| افشین یداللهی |
تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات
مثل ماه سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی
آدم آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟
میخوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو
حرف هیشکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن
هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خستهم از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم
| افشین یداللهی |
بعد باباهه این قدر پوکر بود یک عروس صورتی خرگوش گنده هم زیر بغلش گرفته بود و کاملا مشخص بود راضی نیست از این وضعیت
امروز که رفتم بیمارستان
یک خانومی با دو تا دختر کوچولوش و همسرش اومده بودن عکس دستشون رو به دکتر نشون بدن
که دکتر گفت به خانم : باید دستتون گچ بگیرید
دخترش که همین جور داشت بیسکوئیت می خورد برگشت به مامانش گفت : آخ جون مامان باید گچ بگیری ؟
من و بابام اون گوشه داشتیم از خنده ریسه می رفتیم
