Panda world 🐼
前往频道在 Telegram
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
显示更多未指定国家未指定类别
242
订阅者
+124 小时
+177 天
+2130 天
帖子存档
Repost from 𓅓𝐖𝐀𝐃𝐉𝐄𝐓𓂀
خونسو به شدت کنترل گره و تقریبا خدایان رو مثل مهره های سِنِت (یه بازی مثل شطرنج)می بینه
چالش~
اوسی شناسی🎀
فوروارد کن و یک عادت خاص و خیلی مخصوص و نادر اوسیتو بگو از اونا که از بقیه متمایزش میکنه. هر چیزی میتونه باشه.بدون محدودیت×
+1
Name her, mahan.
names I’ve chosen before are dead.
( بنا به دلایل خانوادگی مجبورم فعلا انگلیسی بنویسم-)
Him when a wolf came to eat'em up, BUT he would never let girls or women around get hurt when his alive.
Repost from N/a
بابونه و آفتابگردون🌼🌻
بابونه، دختری با قلبی پر از بهار بود؛ تا روزی که در میان عطر خاک و آفتاب، با مردی آشنا شد که تمام عمرش را صرف کاشتن زندگی میکرد. آفتابگردان، باغبانی خوشخنده بود؛ مردی با پوست برنز، موهای طلایی و دستانی همیشه آغشته به خاک. او باور داشت هر بذری که در زمین میکاری، وعدهایست برای فردا. اما گاهی، حتی باغبان هم نمیتواند جلوی پژمردن را بگیرند. سالها کار در میان خاک و گردهی گلها، ریههای آفتابگردان را آرامآرام از نفس انداخت. سرفههایش بیشتر شد، قدمهایش کوتاهتر و خندههایش کمجانتر. تا یک روز، در همان باغی که با دستهای خودش ساخته بود، پژمرد. بابونه دستش را گرفته بود و آفتابگردان، میان بوی گلها و نور عصر، آخرین نفسش را کشید. آن روز، چیزی در قلب بابونه شکست. و در جایی عمیق، جایی که هیچ چشمی نمیتوانست ببیند، اولین گل بابونه شکوفه زد. از آن روز به بعد، هر غم، گل دیگری در قلبش میکاشت. و بابونه، بیآنکه بداند، کمکم به باغی از غم تبدیل شد.پ.ن:خوشحال میشم داستانشو بخونید🫠 #بابونه #آفتابگردون #art
بهروز
پسر گل ارشام
اینقدر گریه کرد که آرشام سربند بچگیاشو داد به نوروز که آخرش خودشم یکی گرفت 🎀
وقتی میگم اعصاب نداره یعنی
ماهان: یک بار دیگه مامان صدام کن تا به عنوان مامانت صلاح بدونم مرغتو بدم بریون کنن برات
نوروز: باش باش من غلط کردم
