گریزگاه من | ندا احمدی :):
前往频道在 Telegram
239
订阅者
+124 小时
+17 天
+130 天
帖子存档
از من به علاوهها تا...
سلام شهابسنگ
اول از همه بگویم که دلم برات برایت تنگ رفته. برای نامه نوشتن برایت. میدانی نامه نوشتن برای تو را دوست دارم. میدانم زیاد گفتم دوست داشتم دوباره هم بگویم. اصلن ده باره بگویم. دلم میخاهد. میتوانی جلویم را بگیری؟ ناچ نمیتوانی پس باید تحملش کنی. ایح ایح ایح.
راستی باید بگویم که تمرینمان برای این هفته در نثروحشی نوشتن مسخرهترین نامهی جهان است. داشتم فکر میکردم که نامههایی که به تو مینویسم هم مسخرهترین است ها. و منی که کلن نامهی مسخره مینویسم وقتی بخاهم مسخرهترین را بنویسم چی باید بنویسم؟ بهش که فکر میکنم واقعن سختم میشود.
چون هر بار که تلاش میکنی کاری را که همیشه انجام میدادی را انجام بدهی به طرز مسخرهای نمیتوانی و برعکسش را انجام میدهی.
فهمیدی چی گفتم آیا؟ خب باید ببینم از پسش بر میآیم یا نه؟
به نظرت مسخرهترین نامهی جهان چطور میتواند باشد؟ اصلن مسخرهترین نامهی جهان وجود دارد؟ چه ویژگیهایی باید داشته باشد که بشود مسخرهترین نامهی جهان؟ هم؟ معیارهایش چیست؟ اما به نظرم مسخرهترین نامه که معیاری ندارد. مسخره است همین. اما چه نوع مسخرهای؟ هم؟ هان؟ سخت است سخت. هعی. خب بیخیالش میشویم. یه کاری خاهم کردش.
بگذار از تمرین قبلی بگویم. تمرینمان برای یکهفته بود. کل هفته باید من را میچسباندیم به چیز دیگری و برایش یک جواب میگفتیم. تمرین خیلی باحالی بود. باید شکسته مینوشتیم. آزاد رها. هرچی که به ذهنمان میآمد. بدون سانسور. بدون اصلاح. به من خیلی چسبید. چسبناک بود شدید. هفته که تمام شد دیدم هنوز کلی چیز دارم که خودم را به آنها بچسبانم. اصلن این تمرین فقط به من نه، به همه چسبید و تقریبن عاشقش شدند. بله. دلم میخاهد به آن ادامه دهم و خودم را بچسبانم به چیزهایی و همانطور بیپروا و شکسته بنویسم. عجیب حال میدهد.
تو هم امتحانش کن. عاشقش میشوی. تضمین میدهم. این آزمایش روی خیلیها جواب داده. اگر انجامش دادی برایم بفرست. دوست دارم بیینم بیپروا که میشوی و هر چه در ذهنت میگذرد را بنویسی، نوشتهات چطور میشود. منتظر میمانم. تازه از حس و حالت بعد از انجام این مدل نوشتن هم برایم بنویس. میدانم تو هم عاشقش میشوی. گفتم که عجیب چسبید و میچسبد.
از طرف ندا که منتظر نوشتهات و حست میماند.
ندا احمدی:):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
و باز زل میزند
زلزده است به دفترش. به صفحهی خالی. چند بار پلک میزند. نگاهش را به گوشی میاندازد. به تصویر سگی که جستجویش کرده. عکس را کوچک و بزرگ میکند. از زوایای مختلف نگاهش میکند. دوباره به دفتر. به مداد توی دستش. عکس سگ توی گوشی. نگاهش میچرخد. دفتر. مداد. سگ. بلخره روی کاغذ چیزی میکشد. شاید شبیه به سگ. سگی کجوکوله. قیافه در هم میکشد.«این کجاش شبیه سگه؟ ریدی که.» دست زیر چانه میزند. «به سگ میخوره چه شغلی داشته باشه؟ نگهبان؟» جستجو میکند. «نه، نه، یعنی چی سگ نگهبان همش نگهبان نگهبان.» باز جستجو میکند. «بادیگارد.» عکسها را که میبیند. سریع پشیمان میشود. باز فکر میکند. «سگ چی میتونه باشه؟ امم. چقدر این شغل سخته بخدا. آهان کارآگاه. بهش میخوره. سگ کارآگاره. آره سگا هم که بو میکشن. آرررره. درستش همینه.» جستجو میکند. به سختی یه کارآگاه پیدا میکند. آن هم کارتونی. میکشد روی دفتر. کشیدن آدمها برایش کمی راحتتر است. حالا به عکس سگ و کارآگاه نگاه میکند. باید در سه مرحله سگ را به کارآگاه تبدیل کند و کارآگاه را به سگ. باز زل میزند به کاغذ. چطور باید انجامش بدهد؟ شروع میکند به غر زدن. « اصن کی به تو گفت بری کلاس تصویرسازی؟ هان تو که حتا نمیتونی یه سگ و کارآگاه کنی یا یه کارآگاه رو سگ کنی؟» و باز زل میزند به دفترش. به مدادش. به سگی که باید کارآگاه بشود. به کارآگاهی که باید سگ بشود. به مدادش. به دفترش. زل میزند و زل میزند.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
هنوز جوونه نزدن شاید
نه اینکه نباشن
هر چقدر به ایده برای داستان فکر میکنم، هیچی به هیچی است. نمیدانم… شاید هم من زیادی سخت میگیرم.
هربار به خودم میگویم: «من هیچی ندارم.»
چرا نگویم: «من پر از ایدهام، فقط باید فرصت بیرون اومدن بهشون رو بدم.»
شاید ایدههایم هنوز زیر خاک باشند، هنوز دانهاند، نه ریشه کردند نه جوانه زدند.
پس چرا اینجوری نگاه نکنم؟ اینکه باید صبر کنم، بهشان آب بدهم، نور بدهم تا ریشه کنند و جوانه بزنند و خودشان را نشان بدهند. شاید یک روزی از زیادی ایده وابمانم و با خودم بگویم: «وااائوووووو. این منم؟ این همه ایده داشتم؟ شماها تا حالا کجا بودید ورپریدهها؟»
ایدهها هستند. شاید فقط منتظر آب و نوراند تا سبز بشوند.
اما اول باید بفهمم آب و نورشان چی میتواند باشد. مطالعه؟ تجربه؟ یک نگاه دیگه؟
میگویم مطالعه، اما در چه زمینهای؟ داستان؟ فلسفه؟ هنر؟ وقتی حتا نمیدانم قرار است چه داستانی بنویسم، چطور انتخاب کنم؟
شاید هم لازم نباشد همین حالا جواب همهچیز را بدانم. شاید فقط باید بنویسم و دانهها را توی خاک زنده نگه دارم.
شاید یک روزی جوانه زدند و از خاک بیرون آمدند؟ هممم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
عشقِ تابستانی
مردادی
آفتابی
یخزدهام
بازم میکنی
آبم میکنی
به ایستادن
به دویدن
به خاستن
مجبورم میکنی
نفس را
فکر را
نترسیدن را
شجاعت را
ادامه را
یادم میدهی
دستم را میگیری
همراهت میبری
دنبالت میآیم
با تو
خودمم
راحتم
سادهام
میخندم
یاد میگیرم
خوشحالم
از بودنت
از تابستانی بودنت
از عشق تابستانی بودنت
هی تابستانی
مبارک است
بودنت
آمدنت
دوستِ من شدنت
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
من + تکرار = درگیر
من با تکرار همیشه درگیرم. همیشه هم باهاش مشکل داشتم. رابطهام با تکرار از همون رابطههاست که باهم نمیتونن بیهم نمیتونن. آره.
تکرار رو دوست دارم زیاد و به همون اندازه هم ازش بیزارم. الان فقط میخام از تکرار تو نوشتن بگم نه بقیه تکرارا.
تکرار رو دوست داشتم. اون اولایی که داستان مینوشتم. یه جمله رو هی تکرار میکردم. اولش یکی بود و بعدش رو تغییر میدادم. اینقده حال میکردم. قشنگ عجق خالص. به همین خونوکی. اما بهم میگفتن که تکرار زیاد داری. کی میگفت؟ فکر کنم فقط آبجیم. امم یادم نمیایه بقیه هم گفتن یا نه. خیلی سعی میکردم تکرار نکنم. اما نمیشد قدری که با این جملاتم حال میکردم با هیچی حال نمیکردم. فقط سعی میکردم کمتر کنمشون توی داستان.
اونجا نمیدونستم بعدش فهمیدم اون چیزی که مینوشتم آنافورا بوده. آنافورانویس بودم وقتی آنافورا مد نبود. ایح ایح ایح. مد بود اسکل تو خبر نداشتی. باشه من نمیدونستم خوب شد بیخیال میری؟
داشتم میگفتم. تکرار رو تو اون بافت میگن؟ چی میگن؟ حالا هرچی تو اون بافت و اون مدل دوست داشتم.
اما تکراری که ازش بیزارم. تو آزادنویسیهام همیشه یه چیز و تکرار میکنم و واقعن ازش بدم میاد. خیلی وقته باهاش درگیرم و تازه یه بار هم ماموریتم این بود که دربارهی این تکرارها بنویسم. که چرا نمیتونم دربارهی موضوع دیگهای بنویسم؟ یه چند تایی دلیل پیدا کردم. اما باز هم تکرار کردم همونها رو.
ولی خب الان که فکر میکنم میبینم من چیزهایی رو مینوشتم که درونم بود و خوب به تکرار میرسید. چرا؟ چون همون ها رو داشتم. به این فکر کردم که من که چیز جدیدی به این مغز نمیدم که ازش انتظار داشته باشم. نشستم و بهش فکر کردم. از بچگی تا همین سن الانم، چه غذاهایی بهش دادم؟ فیلم هندی، سریال کرهای، داستانهای عاشقانه آبکی و نمیدونم هزاران تا چرتوپرتی که بگی به این مغز بینوا دادم و هی هم تکراری و موضوعات تکراری و بعد ازش توقع دارم که چی جدید بنویسه و تکرار نکنه. نمیشه که. پس اول باید یه کار دیگه کنم مشکل از یه جای دیگهاس. همم. آره.
داشتم از تکرار میگفتم. من و تکرار با هم درگیریم. من و تکرار بیانتها هم میشیم. انگار یه آینه جلوم و یه آینه پشتمه و تا ابد تکرار میشیم. خودم، افکارم، نوشتههام، همه چیزم، تکرار و تکرار و تکرار.
من و تکرار میشیم یه بیانتهای درگیر یا شاید یه درگیر بیانتها. یا شاید هم. امم. نمیدونم. تکرار به من سنجاق شده. اینقدر این سنجاق شده هه رو دوست دارم.
خیلی طولانی داره میشه اما دلم نمیخاد که تمومش کنم. اینقده این تمرینه به من چسبیده که دلم نمیخاد تمومش کنم. شب آخره و دلم تموم شدنش رو نمیخاد. خوش گذشت. تمرین جاذابی بود. بدون فکر هرچی تو ذهنم اومد و نوشتم. بهم چسبید ها. حسابی. دم اوستا گرم با این تمرینش.
خب خب برگردیم به تکرار و تمومش کنیم. من به علاوهی تکرار میشیم من، ندای درگیر بیانتهای تکراری. جان چی شد؟ مهم نیست. خودمم نفهمیدم چی گفتم. ولی آره دیگه باید تمومش کنم. نقطه. نه بیا برا آخرش بگیم. نخطههههههههه سرخط.
ندا احمدی :):
#منبهعلاوهبازی
@yaddashtneda
+3
هنرمند 👇 هنرش 👆
https://t.me/khiyal_bafy_Nazli
خوب ببینین چقدر گوگولوعهه
من + جمع = شنیدن
تو جمع که باشم تبدیل میشم به شنونده. حرفم میزنم ها ولی نمچی تهش میگن ندا اصن حرف نزد. خوب آره درسته. کم حرف میزنم. در مواقعی حتا اصن حرف هم نمیزنم. تو جمع باشم حرفم نمیاد. معمولن فقط دوتایی حرفم میاد. البته من کلن وقتی یه نفر و خیلی ببینم حرفم میاد. اما تو جمع کلن همینجوریام. از آدم بهدور. از آدم به دور هم نیستم ها، نه خب، ولی، آره بودم. قبلن بودم.
قبلن بودن تو جمع برام خیلی سخت بود. اصن نمیرفتم که بخام تو جمع قرار بگیرم. کمی بهتر شدم. بهتر شدم؟ شدم دیگه حداقل تو جمعا رو میرم که. فقط میشنوم ولی.
این شنیدنه خودش خیلی خوبه ها. خیلی لذت بخشه. میگم تو جمعای جدید ساکت میشم. یعنی حتا اگه تو جمع دوستام هم یه نفر جدید بیاد من باز هم تبدیل میشم به شنیدن. فقط تو سرکار، تو همین سرکارم بود که به یک عدد وراجی که هیچ وقت دهنشو نمیبست تبدیل شده بودم. به طرز غریبی منو با هر کی مینداختن شروع میکردم ور ور کردن و مغز طرف و میخوردم.
ولی بعد از اون، قبل از اون، همین بودم. همینی که هستم شنونده. حتا دوستمم باور نمیکرد. دوست چندین و چندسالم. بهم میگفت تو دروغ میگی که سرکار پرحرفی. ولی بودم ها. شاهد دارم. تازه وقتایی که حرف کم میاوردم شعر میخوندم. چطوری اونقدر حرف میزدم. آخ از همه بیشتر برای زیبای کپک زدهام صوبت میکردم. دلم تنگش رفت که. هعی. ولی همون جمع هم الان دیگه من و وراج نمیکنه. همون جمع هم منو به یک عدد ندای گوش بده تبدیل کرده. هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
نمیدونم چرا؟ از صحبت کردن تو جمع خوشم نمیاد؟ یا چی؟ همیشه صحبت کردن برام سخت بود. تو جمع. وای از انشا خوندن. مرگم بود. نمیخوندم حتا اگه صفر میگرفتم نمیخوندم. چقدر هم برام مهم بود نمره. ایح ایح ایح. چرا من اینجوری بودم؟ یعنی نمرهها رو به پشمم هم نمیگرفتم. البته از دبیرستان به بعد، پشمگیر شدم. هیچ وقت در خودم نمیدیدم بخام برم برای نمره التماس کنم. کی؟ من؟ عمرن.
ترسناکتر از همه اینه که بخام تو یه جمعی متنمو بخونم. متن خودمو. وااه. اینجوری که دیگه قشنگ لال میشم. اینجا دیگه ربطی به نداشتن عینک هم نداره.
اما اما اما. شنونده بودن بد نیست ها. من خیلی راضیام. قدری که شنیدن بهم لذت میده حرف زدن لذت نمیده. البته میده، سرکار میداد. حرف نمیزدم خابم میگرفت. اما جاهای دیگه نه. خابم نمیبره. پس حرف هم نمیزنم و گوش میدم. بعله اصن آدم باید شنوندهی خوبی باشه. دروغ میگم بگو دروغ میگی. میدونی همه میرن کلی پول میدن که شنونده بودن رو یاد بگیرن. راست میگی؟ بخدا. حتمن میدن دیگه. مهم این شنیدنه. نیست؟ هست. باور کن هست. هست دیگه لج نکن. عه. میگم هست.
من به علاوهی جمع میشیم شنیدن. یعنی من با جمع، جمع بشم میشیم شنیدن. یک عدد شنونده. میخاین براتون آموزش شنیدن بزارم؟ خوب بلدم یاد بدم. تازه رایگان هم یادتون میدم.
ندا احمدی :):
#منبهعلاوهبازی
@yaddashtneda
من + عینک = آدمیزاد
ناکور، ناکر، نالال
با عینک که هستم یه آدم عادیام. هم میشنوم. هم میبینم. هم میتونم حرف بزنم. ولی بدون عینک. دیدن که هیچی. کر هم میشم. لال هم همینطور. حالا لال و برای این نوشتم عمق فاجعه رو نشون بدم. چجوریه آدم دنیا رو تار میبینه، صدا رو هم تار میشنوه، تازه خودش هم تار صحبت میکنه. عجیبه. غریبه. عینکم نباشه، فقط تا سه وجب میتونم جلومو ببینم و شبیه آدمیزاد باشم.
عینکم نباشه هیچ کس و نمیشناسم. تا طرف نیاد تو چند قدمیم وانسته نمیبینمش. چند باری از بالبال زدن طرف دیدمش و تشخیصش دادم. این روزا که به خاطر آفتاب مجبور میشم عینک آفتابی بزنم. قشنگ به یک عدد کور و کر تبدیل میشم. از یه دنیای تار و مه گرفته به دنیا نگاه میکنم. فقط یه چیزای رنگیای جلوم تکون میخورن. البته گاهی خوبم هست.
پارسال بود؟ پریسال بود؟ عینکم خراب شده بود و بدونش میرفتم سرکار. هیچکس و نمیدیدم. صدا نمیشنیدم. برای خودم تو خودم غرق بودم. اصلن انگار توی یه دنیای دیگه بودم. شبیه خاب بود. من بودم با تصویرای تاری که جلوم تکون میخوردن. اون چند روز قشنگ تو رویا به سر میبردم. و در خاب. خب نه میدیدم، نه میشنیدم خابمم میگرفت.
داشتم از عینک میگفتم. عجب بدبختیه ها، ما عینکیها، عینک آفتابی هم به زور میزنیم. حتمن میخای بگی چرا خب اونو شماره دار نمیکنی. چون اصن عینک آفتابی نمیزدم. امسال نمچی سوسول رفتم و سردرد میگیرم با آفتاب. مجبورم بزنم و تهش اینقدر تلاش میکنم که اتوبوسا رو ببینم، که کدوم خط داره میاد باز هم سردرد میگیرم.
این وضع مایه. خب این از کوریش. کری چه ربطی داشت؟ نمیدونم حتمن ربط داره دیگه. وقتی کرونا اومده بود. بچهها که ماسک داشتن نمیشنیدم صداشونو. تازه از اون عجیبتر خودم ماسک داشتم هم صدای بقیه رو نمیشنیدم. خوب چه کنم واقعن نمیشنیدم. نه فقط من ها همهمون اینجوری بودیم. طرف میخاست حرف بزنه، ما ماسکمون و میکشیدیم پایین تا بفهمیم چی میگه. خب وقتی، بودن ماسک، تو شنیدنت تاثیر میذاره. نبودن عینک هم تاثیر میذاره دیگه.
آره دیگه خلاصه. نه باری قشنگتره اونو دوست دارم. خب باشه باری. من و عینک شبیه آدمیزاد میشیم و نبودش هم که منو به گا میده. نمیفهمم چطور اونایی که عینکیان عینک نمیزنن. بچههامون سر کار عینکی بودن و عینک نمیزنن. هیچوقت نتونستم درکشون کنم چرا. آخه هم کور میشی، هم کر میشی، هم لال. بخدا. بودم که میگم.
چند روزی که عینک نداشتم حرف هم نمیزدم. چون اصن نمیدیدم که بخام ببینم با کی دارم حرف میزنم. حالا اوکی اغراق کردم. اشکول که نداره کمی اغراق قشنگش هم میکنه نه. آره دیگه این هم از منو عینک.
من - عینک = کر، کور، لال
ندا احمدی :):
#منبهعلاوهبازی
@yaddashtneda
من + ساعت = انتظار
من و ساعت همیشه منتظریم. آره دقیقن منتظر. بخدا. من که با ساعت جمع بشم یک عدد منتظر بزرگ رو تشکیل میدیم. همیشه در حال انتظار کشیدن. کی امروز تموم میشه. کی فردا تموم میشه. کی فلان تاریخ میرسه. کی بشه اون روز بیاد و بره و تموم بشه. چند ساعت دیگه وقت دارم. وای چرا ساعت اینقدر آروم میره. تف بهش. چرا زمان کش میاد. عههه چرا زود گذشت. مگه دنبالش کردن. اَه. چرا این نمیاد. چرا اون نمیره. چرا این اینقدر درازه. چرا اون اونقدر کوتاهه. چرا بهار نمیاد. چرا پاییز نمیاد. کی میشه زمستون بشه. کی تابستون بیاد. کی جمعه بشه. وای تو رو خدا شنبه نشه. فقط چهار روز وقت داریم ها. این همه انتظار بکش و بعدش چهار روز مثل باد میگذره. چقدر روزایی که انتظارشو میکشی دیر میان و زود میرن. اَه اَه اَه.
اینم شد زندگی. چیه این ساعت؟ همش آدم در حال انتظار کشیدنه. همش منتظری یه چیزی اتفاق بیافته یه چیزی بیاد، یه چیزی بره. یه چیزی گفته شه. یه چیزی بگی. همش انتظار انتظار که یه غلطی بکنی. هووف.
من و ساعت همیشه منتظر بودیم و انتظار کشیدیم. من و ساعت منتظریم و انتظار میکشیم. من و ساعت منتظر میمانیم و انتظار خاهیم کشید.
این انتظاره توموم بشو نیست. نه. کاش میشد اینقدر انتظار نکشید. کاش میشد نه. پووف اما نمیشه. چرا همیشه منتظریم؟ تهش مثل باد میگذره. کلی استرس میگیریم. کلی غصه میخوریم. کلی گریه میکنیم. اما بعدش مثل باد میگذره. درست اندازه یه چس.
من و ساعت چرا انتظاریم؟ نمیدونم چون ساعت معنی انتظار رو میده شاید؟ هم. نمیدونم که. نه من از کجا بدونم واقعن. اون لحظه تند تند نوشتیم و حالا هم باید برای چیزی که اون لحظه نوشتیم دنبال چیزی بگردیم و بنویسیم دیگه. ولی تمرین خوبیه. مگه نه؟ امم آره خوبه. خوبه؟ دارم فکر میکنم این همه دارم شکسته مینویسم عادتم نشه. بعد از اینهمه انتظار و به سختی سالم نوشتن. این تمرینه گند بزنه به همهچی چی؟ همممم؟ ایح ایح ایح. بعد باز باید از نو شروهش (بله دقیقن شروه) کنم. آره. نه نمیشه. نباید بشه. نه دیوانه نمیشه. اگه شد چی؟ نمیشه. تو داشتی از ساعت مینوشتی چیه این وسط یهویی کسشر میگی ها. آها راست میگی بزار برگردم به نوشتنم. خوب آره منو نوشتن میشیم... چی نوشتن؟ نوشتن چی میگه این وسط؟ ساعت احمق ساعت. آهان آره ساعت. من و ساعت میشیم انتظار آره دیگه همین. نقطه سرخط. نه سر خط چیه؟ نقطه پایان.
ندا احمدی :):
#منبهعلاوهبازی
@yaddashtneda
من + بارون = آبی
من و بارون آبی میشیم. چراشو خودمم نمیدونم. اولین کلمهای که به ذهنم رسید آبی بود و خب دلم نمیخاد تغییرش بدم و میخام ادامهاش بدم. اینکه منو و بارون چطور آبی میشیم. والا اگه بدونم. بارون رو دوست داشتم همیشه و همیشه. دارم هنوزم. اصن کسی هس بارون دوست نداشته باشه؟
از چتر خوشم نمیاد. یعنی بدم میاد. از همون بچگی. بارون برای اینکه بری زیرش و خیس بری. قشنگ لیچِ آب. چتر چیه دستشون میگیرن؟ حیف بارون نیست. اونم فکر کن تو شهر ما که یه چسه بارون میاد. سال به سال نمیاد. تهش یه چسه. میگیرن چتر دست میگیرن. نه واقعن این چه کاریه. چه ظلمیه در حق بارون.
کی این چترو اختراع کرد؟ حالا به مخترع چتر نمیخاد گیر بدی. بعضی جاها زیادی بارون میاد دیگه لازمه. مثلن همین کره تابستوناش بارونه که بارونه. خودشون بیزارن از بارون و من همیشه در حال حسرت خوردن بهشونم. چطور میشه دوسش نداش بارون رو؟ بارون به این قشنگی. البته هر چیزی زیادیش فکر کنم دلزدهات بکنه نه. برای همینم، اونا این قدر بارون داشتن دلزده شدن. مثل ما نیستن که سالی دوبار بارون بیاد و تو حسرت و کف بارون بمونی. بعد فکر کن این همه آدم حسرتزده، تهش چتر میگیرن دستشون. هی هی هی.
خوب اوکی قبول دارم. بارون زمستون سرما خوردهات میکنه. اما بارون بهار نه واقعن بارون بهار و چتر دستت بگیری. البته که امسال بهارم بارون نداشتیم. نداشتیم؟ داشتیم؟ یادم نمیایه.
آها داشتم میگفتم من و بارون آبی میشیم. آبیِ آبی. بارون که میبینم آبی میشم. بزار الان براش یه چیزی میسازم. صبِر بده. من و بارون آبی میشیم مثل آسمون که آبیه. مثل آبی که لطیفه. شایدم آبی میشم منظورم خیسه آبه. من چه بدونم. یه چیزی گفتم و خودمم توش موندم که چطور منو بارون آبی میشیم. بارون که ببینم خیلی وقته ندیدم ولی عمرن اگه با ماشین مسیری رو برم.
چند سال پیش بود. اردیبهشت پر بارونی داشتیم. البته میگم پر بارون اونجوری هم نه ها. نهایتش ده باری بارون بارید. همیشه پیاده برمیگشتم خونه. یه بار که اونقدر بارون شدید بود که تا رسیدم قشنگ به معنای واقعی موش آبکشیده یا موش آبچکیده شده بودم.
ای خدایا، حواست هست خیلی وقته بهمون بارون ندادی. بده دیگه قربونت برم. ماها گوناه داریم بخدا. یکم آبی کن ما رو خیلی وقته آبی نشدیم. ولی خدایی قشنگه ها آبی. دوسش میدارم. لای لای لای. آبی شدن. با بارون آبی شدن. بارون شدن. من و بارون میشیم آبی. میشیم ندای بارونی آبی. هم.
چی گفتم چی نوشتم. اما مگه مهمه چی نوشتم و چی گفتم. هر چی تو ذهنم بود و درباره آبی و بارون نوشتم دیگه. خودمم بودم دیگه. سانسورم نکردم خودمو. نه واقعن بارون هم چیزی داره بخای سانسورش کنی. بارون همش قشنگه. فحش دادنی هم نیست. بوسیدنی و عشقیدنی و دیدنیه فقط.
ای بارون کی میای. بیا دیگه. انتها هو گَیی انتظارِ کی. این میگه که انتظارم به انتها رسید دیگه. من وقتی شعر میخونم بیشتر هندی میخونم. اینقدر که هندی گوش دادم. از بچگی با هندی بزرگ رفتم خوب. آهنگ هندی رو نشنیده باشم بازم بلدم. همم . آره. وای فکر کن زیر بارون آهنگ هندی گوش بدی. تازه اون آهنگه که میگه تو بارون و دوست داری من تو رو زیر بارون. همونی که نِها میخونه. لعنتی این هندیا چه قشنگ میخونن ها. احساسات ازشون قل قل میکنه. قل قل یا چیک چیک؟ به نظرم که هیچکی، هیچ آهنگی توی دنیا مثل آهنگ هندی با احساس نیست. گفتم به نظر من. نظر من. من.
آهنگ هندی و بارون و آبی و آخ دلم خاست خب. خب همینجا قبل از اینکه از دلتنگی بارون سوراخ بشم نوشته رو به پایان میرسونم. در تهش بگم میخام با بارون آبی بشم نقطه تامام.
ندا احمدی :):
#منبهعلاوهبازی
@yaddashtneda
