نورآ⋆˙⟡
前往频道在 Telegram
274
订阅者
无数据24 小时
-137 天
-5430 天
帖子存档
274
نگار خیلی گوگولی اومده بهم میگه آشپزی بلدی؟ من گشنمه. دلم املت میخواد. مامان بودن خیلی کیوته.
274
اکنون میدانست تمام این مدت با امیدی واهی، خودش را به سکوتی خشنود فریب داده بود.
امید، دروغی لطیف است؛ زهر را در جامی از شهد پنهان میکند تا بنوشی و لحظهای فراموش کنی که زخمی هستی.
همهچیز از آغاز ویران شده بود، و بر ویرانه، جز سایهی خانهای موهوم نمیتوان ساخت.
با این حال، در گوشهی دلش، همچنان مشتی بذر پنهان بود؛ نه برای آنکه روزی بروید، بلکه برای آنکه در خیال، بوی گندم در باد بپیچد…
