ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

اسقاط کافه خیارات

اسقاط کافه خیارات

前往频道在 Telegram

تکه‌هایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی

显示更多
未指定国家未指定类别
256
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+4730 天
帖子存档
یادم است ۸/۹ سال پیش بعد از این که چند وقت بود تلگرام نیامده بودم واردش شدم و یک چیز مرا متعجب کرد و این آن که دیگر فایل‌های موزیک و صوتی فروارد نمیخوردند؛ دلیلش احتمالا این بود که بیشترین چیزی که در فضای تلگرام آن موقع غیرقانونی رد و بدل و بدون اشتراک و هزینه استفاده می‌شد همین موزیک بود. تلگرام از یک ور باید کانال کذایی که فلان موزیک را نشر کرده می‌بست و به تبعش هرچه از آن کانال فروارد شده بود هم قابلیت استفاده و دسترسی نداشت وگرنه در گوگل‌پلی عرضه نمی‌شد؛ و از یک طرف برای سلب مسئولیت و درعین حال حفظ حضور و جذب کاربران آمد بربسامدترین مصداق نقض حق دیگران در بسترش را با این ترفند دور زد و حالا دیگر اگر کانال مبدأ هم بن می‌شد آسیبی متوجه موزیکی که از آن جا فروارد شده نمی‌شد. حالا اما اوضاع فرق کرده و بعد از نزدیک به یک دهه تلگرام دیگر جای پایش را محکم کرده و دنبال گسترش رمرارز اختصاصی خودش و دیگر راه‌های بازگشت و افزایش سرمایه‌ای است که این همه سال خرج کرده. به قوانین آمریکا تن می‌دهد و به گوگل پلی باج می‌دهد و  مجبور است بعد از ده‌پانزده سال دهن‌کجی دربرابر فرانسه و بقیه اروپایی‌ها نرمش به خرج دهد... و این که دوباره فروارد موزیک برگشته امتداد همین سیاست و مسیر اخیر است و دیگر تلگرام آن اپ بی‌آلایش و بی‌غش قبل نیست یا بهتر بگویم الان دیگر غل و غشش برای آن‌هایی نیست که قبلاً علیهشان بود چون الان خودش هم با آن‌ها هم‌قطار است.

بخشی از مصاحبه‌ای با «محمد مختاری» «آدمیزاد که خیک ماست نیستش انگشت بزنیم توش؛ جای انگشت هَم بیاد. جای انگشتِ درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بی‌پناهی و این‌ها در آدم می‌مونه؛ و ادبیات به‌ هرحال اگر نتونه شکل این رد انگشتانِ بلا رو در درون انسان کشف کنه، خب پس چه‌کاره است؟»

این متنم خیلی خشک و مربوط به زندگی روزمره‌ و کف بازار است، انگیزه‌های معنوی و اخلاص در طلب علم چیز دیگری است که چون حال و هوای این نوشته هم چیز دیگری‌است این جا نیاوردمش. خلاصه که اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند...

برای کسی که در محیط آموزشی به سر می‌برد، هم‌اکنون در حال تحصیل است، یا آینده‌ی شغلی‌ یا حفظ و ارتقای موقعیت شغلی فعلی‌اش هم درگرو یادگیری است دغدغه و چالش همیشگی حفظ آموخته‌هایش در دو مرحله است: ۱-حفظ و به یاد سپردن مفاهیم اولیه و اساسی و بن‌مایه در ابتدای یادگیری: بدین توضیح که برای آشنایی اجمالی با موضوع بحث حداقل باید رئوس مطالب مانند نخ تسبیحی که تفاصیل در پی آن می‌آیند در حافظه نقش ببندد، اگر این‌ها در ذهن یادگیرنده جا نیفتند امور مفصل بی هیچ نظم و ترتیبی و بی‌آنکه جایگاه خود را بیابند بعنوان صرفِ اطلاعات وارد می‌گردند اما چون در کنار دیگر مفاهیم مرتبط قرار نمی‌گیرند به خلق معنا منجر نمی‌شوند. ۲- تثبیت آموخته‌ها برای تعمیق و کاربرد عملی و تطبیق با مصادیق: صرف یادگیری مفاهیم هرچقدر هم که خوب انجام شده باشد در طول زمان از خاطر پاک میشود ولی تطبیق آن با مصادیق خارجی به تعمیق آن و توسعه دانش می‌انجامد؛ علمی که صرفا از خواندن مقاله و کتاب به دست بیاید به زودی از دست می‌رود و فراموش می‌شود، اما با به کار بستن آن نه تنها فراموش نمی‌شود بلکه عمیق‌تر شده و گسترش می‌یابد و با دیگر آموخته‌ها هم‌پوشانی یافته زنجیره و اتصال مفاهیم یادگرفته شده را محکم تر کرده و به اتصالات آن‌ها می‌افزاید. اصل بر فراموشی است و ذهن برای حفظ دلیل و توجیه داشته باشد و هیچ دلیل و توجیهی برای ذهنی که مفهومی را میخواهد یاد بگیرد بهتر از برخورد ناگزیر عملی با آن در آتیه و تاثیر در موفقیت شغلی و جایگاه اجتماعی نیست.

دیروز رفته بودم آبرسان توی دکه‌ی زیرِ پل ساندویچ یرالمایومورتا بخورم که این را دیدم و گفتم برای شما بگذارم.
دیروز رفته بودم آبرسان توی دکه‌ی زیرِ پل ساندویچ یرالمایومورتا بخورم که این را دیدم و گفتم برای شما بگذارم.

چند روز پیش خبری آمد که وکلای دادگستری کانون‌ وکلای مرکز می‌توانند۵۰گیگ اینترنت پرو رایگان داشته باشند. منی که همزمان با وکالت دانشجوی ارشد هم هستم، خودم را درمقام دانشجو خیلی بیشتر از وکیل نیازمندِ اینترنت بین‌المللی می‌بینم؛ اگر آن اینترنت را تحت و ذیل عنوان دانشجو دریافت می‌کردم می‌توانستم با خودم از نظر اخلاقی کنار بیایم که بهش نیازمندم و از سر ضرورت مجبورم از آن استفاده کنم ولی در مقام وکیل انگار شریک تبعیض و اجحاف شده‌ام. از سوی دیگر این حرکت به شکاف و سوءظن و بی‌اعتمادی‌ای نسبت به نهاد وکالت و وکلا که نزد جامعه غالب است دامن می‌زند و وکالت را بیش از پیش به گوشه و کنار می‌راند. همان نهاد و آدم‌هایی که باید در جهت احقاق حقوق و رفع تبعیض گام برمی‌داشتند و آن را برای جامعه مطالبه می‌کردند و فریاد می‌زدند خودشان توجیه‌ و تسهیل‌گر و شریک این تبعیض می‌شوند! دیگر محلی برای اعتماد و اعتنا نمی‌ماند، گویی ما ملیجکانی مضحک بیش نیستیم که هردم برای گرم‌تر شدن این مضحکه بیشتر به هر آن چه نباید تن می‌دهیم و خودمان را خرد و ناچیز می‌کنیم.

خیلی خواستم بنویسم ولی چون توی این وضع چیز دیگری غیر از جنگ دم دست و ذهن و فکرمان نیست دستم به نوشتن نمی‌رفت، هم نمی‌خواهم توی این جو و وضع در مورد آن چه که تویش تخصص ندارم بی‌گدار به آب بزنم، هم واقعا حالم از اخبار و تفسیر و تحلیل جنگ و حواشی‌اش به هم می‌خورد( بیشتر از تحلیل آب‌دوغ‌خیاری و آبگوشتی البته) و  چند روز اخیر که خودم را محدود کردم حالم بهتر شده و کارهایم بهتر پیش رفته. نمی‌خواهم ذهنم را بیش از این درگیر چیزی کنم که بخواهم و نخواهم تاثیری درش ندارم، این نیم‌بند ته‌مانده‌ی اراده‌ را صرف همان اختیار محدودی که دارم بکنم بهتر است.

حدود ساعت ۱۰:۲۳ دقیقه است که پیامک خاله را می‌بینم و خیلی آسوده‌خاطر و فارغ از این که چه شده این‌طور پاسخ می‌دهم؛ بعد زنگ می‌رنم و نمی‌گیرد و نهایتا پیامک هم نمی‌رود، متوجه می‌شوم که بله تهران را زده‌اند... امروز کاری داشتم و می‌خواستم بروم دادگاه ولی چون خیلی دیروقت ساعت ۴ و ۵ خوابیده‌ بودم صبح به هیچ ضرب و زوری بیدار نشدم، پیش خودم می‌گویم شاید در همین هم حکمتی بوده و یکی از این موشک‌ها تلپ می‌خورد تو سر من. کمی که می‌گذرد خیابان به حدی شلوغ می‌شود که تا به حال این قدر شلوغی ندیده‌ام و قفل شده خیابان، همه می‌خواهند از تهران فرار کنند و خیلی از جنگ ۱۲روزه شدید و شلوغ‌تر است، انگار همه شستشان خبردار شده این دفعه خیلی فرق دارد(هنوز خبر ترور رهبر بیرون نیامده). هم‌زمان صدای موشک و پدافند است که از آسمان می‌آید و مردمِ روی زمینِ توی ترافیک‌گیرکرده دارند دست و سوت می‌زنند و خوشحالند (چیز زیادی از اتفاقات دی نگذشته). لحظات عجیبی است و دارم توی ذهنم می‌گویم تمام اتفاقات این روز را باید یادداشت کنم تا پیش از آن که حافظه‌ام بهم خیانت کند... و تازه امشب ۲۳ فروردین، ۲۳:۳۰ در حالی که بسیاری جزئیات و نکات قابل‌ذکر لز خاطرم رفته بالاخره عزمم را جزم کردم و این تکه‌پاره را صرفاً جهت ثبت اینجا نوشتم.

پیام را هنوز کامل باز نکرده بودم که گفتم بنده‌خدا لابد دلش برای استاد محبوش تنگ شده تا این که پیام را کامل باز کردم...
+1
پیام را هنوز کامل باز نکرده بودم که گفتم بنده‌خدا لابد دلش برای استاد محبوش تنگ شده تا این که پیام را کامل باز کردم...

دیگر سرما در هوا نیست، و نه در خانه، نه در دستگاه‌های تهویه و خنک‌کننده، و نه در بستنی؛ اینجا است، در بدن من نشسته است و هیچ چیزی آن را گرم نمی‌کند.

‏لم تعد البرودَة في الطقس، ولا في المنزل، لا ولا في ‏اجهزةِ التكييف والتبريد، ولا البوظة، إنها هنَا، تجلس ‏في جسدي، وهذا لاشيءَ يدفؤه. چیتر سەرما لە کەشوهەوادا نییە، نە لە ماڵەوە، نە لە فێنکەرەوە و... ، نە ئایسکرێمدایە ، لێرەدایە، لەناو ئەم جەستەیەمدایە و هیچ شتێک گەرمی ناکاتەوە.

یک لحظه بیرون می‌روم که در مورد فلان پرونده تلفنی حرف بزنم دیگر جان ندارم برگردم درسم را بخوانم از بس ذهنم مشوش شده و فضا ملتهب است.

یادم است آن اوانی که رفقا در آستانه‌ی انتخاب رشته‌ی کنکور کارشناسی بودند و خیلی‌ها می‌خواستند بیایند حقوق بخوانند آن‌هارا برحذر می‌داشتم و استدلال‌های خودم را هم داشتم؛ نگاهشان بسیار پاک و معصومانه و درجهت اصلاح و احقاق حقوق بود و من هم که از اول نگاه لخت و پتی و بی‌تعارف به همه چیز داشتم می‌دانستم جز خیالی خام نیست و کاتوزیان هم که باشی ۲۰سال خانه‌نشینت می‌کنند. اگرچه خودم هم نهایتاُ حقوق خواندم ولی روحیه‌ی آرمانگرایانه نسبت به رشته نداشتم و می‌دانستم از صِرف حقوق آبی گرم نمی‌شود... اگر به جمع دانشجویان حقوق و فضای مجازیشان سر بزنید متوجه می‌شوید خیلی نسبت به انفعال و سکوت اساتیدشان معترضند و بسیاری از همان دانشجویان پرشور الآن بسیار محتاط شده‌اند و دیگر از آن شور جوانی رنگی نیست؛ باید اعتراف کنم که این رشته تو را محتاط و محافظه کار بار می‌آورد و هرچقدر پیش‌تر روی بیشتر توی ذهن و مغزت رسوخ می‌کند و همیشه در حال محاسبه‌ی هزینه و زیانی و اشتیاق و شورت را می‌کشد، همان اشتیاقی که مایلت می‌کرد کورکورانه پیش بروی و به دل هر ناشناخته بزنی وهرچه باداباد بی‌گدار به آب بزنی... همین الآن که دارم این نوشته را می‌نویسم صدای شعارهای دانشجویان به گوشم می‌رسد ،ولی یک نفر دانشجوی حقوق -ازجمله خودم- بین جمعیت نیست( من اسم پهلوی و شاه را که می‌شنوم مورمور می‌شوم و حالت انزجار بهم دست می‌دهد). البته من جزو کسانی‌ام که همان‌طوریش هم محتاط و دست به عصا بودم و زیاد دخلی به رشته‌ام ندارد اما دوستان زیادی را دیدم که الان دیگر خاموش شده اند و آن آدم پرشوری که میشناختم به فردی محتاط بدل شده. خلاصه که یا تو خودت ملاحظه‌کار و بسیار اهل پروایی که وارد این رشته می‌شوی یا وقتی واردش شدی محتاط و ملاحظه کار از آب در می‌آیی هرچقدر هم کله‌ات بوی قرمه‌سبزی می‌داده و پر باد بوده باشد.

گفت: «می‌تونی و از پسش برمیای!؟ چیز خیلی سختیه!» گفتم: «البته؛ منم آدم کمی نیستم!»

برای منی که هم مدیا و جریانات شبکه‌های اجتماعی کردی و هم فارسی را دنبال میکنم چیز جالب این که برخلاف ۴۰۱ که مدیای کردی و غیرذلک پرشورتر از جریان غالب آن زمان بود و حتی باقی را رهبری می‌کرد انگار الان دیگر خبری نیست و اوضاع بسیار آرامتر و بی‌هیاهوتر و عادی‌تر از آنی است که شما جای دیگر می‌بینید. این که چرا این طور است جوابش زیاد سخت نیست. راستی مقصود از دنبال کردن فقط ناخنک زدن است وگرنه به ندرت از حدی بیشتر خودم را در معرض اخبار قرار می‌دهم.

پیروی همین مطلب وقتی با کت وشلوار اتوکشیده و کفش‌هایی تازه واکس‌شده توی مترو نشسته‌ام و همه به آن دستفروشی که رد می‌شود بی‌اعتنایی می‌کنند و من ازش خرید می‌کنم می‌بینم توی همان ردیفی که من نشسته‌ام بقیه هم یخشان آب شده و شروع می‌کنند به خرید کردن، انگار کمی با خودشان و دیگران رودربایستی دارند که از این دستفروش‌ها خرید کنند یا نه و به پیش‌قدم و خط‌شکنی چون من نیاز دارند:)