ch
Feedback
Echo of my shadow

Echo of my shadow

前往频道在 Telegram

ॐ زن زندگی آزادی. Welcome to Tony Stark fanclub. Carpediem. Professional yapper. She/her talk:http://t.me/BluChtBot?start=60a3aa02b1daa98f8f43 Me: @Bomblalala Private:https://t.me/+10oE7ZBkD0BiMTVk

显示更多
未指定国家未指定类别
502
订阅者
+224 小时
+407 天
+7830 天
帖子存档
بعد بچه‌ها ما دوتا همسایه داشتیم و اینا دو سه سال از من بزرگتر بودن. اینا همیشه منو بولی می‌کردن، یا میومدن خونه‌مون وسایلم رو می‌دزدیدن یواشکی. منم همیشه می‌فهمیدم ولی روم نمی‌شد بهشون چیزی بگم. سارینا و ستایش امیدوارم هرجا هستید عاقل شده باشید.

یادمه یکبار کلی آدم دور خودم جمع کرده بودم داشتم بهشون توضیح میدادم اره ببین بنظر من این به اون ربط داره اون به این و قاتله اومده دختره رو اینطوری به قتل رسونده. و کلا یک برهه‌‌ای از زندگیم می‌خواستم کارآگاه بشم. بعد رفته بودم با نی‌ و خلال دندون مثلا سلاح درست کرده بودم. از توی نی خلال دندون پرت می‌کردم سمت مردم و تظاهر می‌کردم اینا تیر بیهوش کننده است.

حتی وقتی می‌رفتم مدرسه هم همیشه عاشق شنیدن شایعات وحشتناکی بودم که اونجا پخش می‌شد و تلاش می‌کردم حلشون کنم. مثلا یادمه یه مدت شایعه بود یک دختری فلان سال قبل تو این مدرسه کشته شده بعد مثلا من می‌رفتم دنبال سرنخ که کی ممکنه کشته باشتش😭😭

و یک استخری می‌رفتیم، این استخره برای اینکه سرسره‌شو درست کنه یک بیلبیلک چوبی بزرگ گذاشته بود اونجا که به کمکش سرسره درست کنه. من یک روز تمام تو استخر مخ دوستم رو خورده بودم و داشتم بهش توضیح میدادم که بنظرم دلیلی که این بیلبیلک چوبیه اینجاست ربطی به اون استخونی که من پایین خونه‌مون پیدا کردم داره و یکی داره برنامه ریزی می‌کنه برای قتل کلی از آدما. بعد انقدر قانع کننده همه‌ی اینارو به هم ربط می‌دادم که اون بدبخت ترسید و شب کابوس می‌دید.

بعد یادمه ما این پایین خونه‌مون یک مکانی داشتیم پر درخت بود(چون تو شهرک بودیم) با یک قسمتی که آب توش ازش می‌زد بیرون و اون قسمت به همه جا نمی‌رسید. بعد ما یکبار با چندتا از دوستام رفته بودیم پایین و کل این قسمت‌های گلی رو با دستامون کنده بودیم تا یک مسیر واسه آب درست کنیم که به همه درختا برسه😭

اول اینکه ما پایین ساختمون یک مکانی داشت که لوله‌های گاز می‌خورد و می‌رفت تا بالا. من همیشه از اینا می‌رفتم بالا تا یه جایی و تاب می‌خوردم. درکل عاشق این بودم که برم پایین ساختمون‌مون دنبال ماجراجویی بگردم و داستان سر کنم. مثلا می‌رفتم یه تیکه پارچه، چوب و سنگ پیدا می‌کردم و ساعت‌ها تظاهر می‌کردم تو یک ماجراجویی هیجان انگیزم.

حوصلم سر رفته بیاین باهم سفر کنیم به زندگی آروشای کودک سال همراه با خاطراتی که ممکنه شونصد بار واستون تعریف کرده باشم.

:)))مردم واست

هیپی نشدی، هیپی‌ بدنیا اومدی.

یادمه وقتی کودک سال بودم بچه‌های کوچه‌مون هیچ وقت برنامه‌هاشون برای انجام یک کاری رو باهام درمیون نمی‌ذاشتن، چون می‌دونستن اگر مامانم ازم بپرسه نمی‌تونم دروغ بگم بهش. بعد مثلا دسته جمعی می‌رفتن یه جا جمع می‌شدن حرف می‌زدن و من اون گوشه گریه می‌کردم.

واقعا دروغ گفتن وقتی یکی داره باهات ارتباط چشمی برقرار می‌کنه یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست.

من وقتی یکی بهم میگه اگه فلانی فلان چیزو ازت پرسید بهش حقیقتو نگو

photo content

photo content

photo content

photo content

زندگی خیلی جدی شد مجبور شدم به ریشه‌های خودم برگردم.

photo content

آخ‌ آخ.

آقات آقامه