1 010
订阅者
+5824 小时
+3027 天
+76230 天
帖子存档
1 017
عید مبارک رفیقها.
امیدوارم هر مناسبتی که در زندگی شما اتفاق میافتد دلیلی برای شادی و نشاط شما باشد.
1 017
بیگمحمد: هیچ وقت عاشق بودهای ستار؟
ستار: عاشق زیاد دیدهام!
بیگمحمد: راه و طریقهاش چه جور است عشق؟
ستار: من که نرفتهام برادر.
بیگمحمد: آنها که رفتهاند چه؟ آنها چه میگویند؟
ستار: آنها که تا به آخر رفتهاند، برنگشتهاند تا چیزی بگویند.
کلیدر | محمود دولت آبادی
1 017
«ننه گل محمد»
با صدای بانو سیما بینا
- این ترانه در واقع مرثیهایست
که مادر گل محمد بر جنازهی
پسرانش زمزمه میکند.
- محمود دولت آبادی در رمان کلیدر داستان گل محمد را روایت میکند.
1 017
فیلم «پدرخوانده» ساختهٔ فرانسیس فورد کوپولا فقط یک فیلم مافیایی نیست، بلکه استعارهای عمیق از قدرت، سیاست، و رفتار آمریکا در جهان محسوب میشود. کوپولا خودش توضیح میدهد که از نظر او «پدرخوانده» بیش از آنکه درباره جنایتکاران باشد، درباره خانوادههای قدرتمند، جانشینی قدرت، و شیوه ماکیاولیستی عملکرد قدرت در جهان است.
کوپولا در ابتدا علاقهای به رمان ماریو پوزو نداشت و آن را اثری عامهپسند و آمیخته به عناصر سطحی میدانست. اما با بازخوانی داستان متوجه شد که در پس روایت مافیا، مضامین کلاسیکی چون رابطه پدر و پسر، سرنوشت، خیانت، فساد قدرت، و تضاد ارزشهای سنتی و مدرن نهفته است. او این مضامین را شبیه تراژدیهای شکسپیری و یونانی میدید.
خانواده کورلئونه در فیلم بازتابی از آمریکا پس از جنگ جهانی دوم است؛ کشوری که در حال تبدیل شدن به قدرتی جهانی بود و برای حفظ منافع خود از نفوذ، تهدید، خشونت، و اتحادهای سیاسی استفاده میکرد. همانگونه که ویتو کورلئونه برای حفظ قدرت خانوادهاش دست به هر اقدامی میزد، آمریکا نیز در دوران جنگ سرد متهم به دخالت در کشورهای دیگر، جنگهای نیابتی، و عملیات پنهانی بود.
کوپولا شخصیت مایکل کورلئونه را نمادی از خود آمریکا میداند؛ فردی که با آرمانگرایی آغاز میکند اما بهتدریج در منطق قدرت غرق میشود، و برای توجیه اقداماتش به مفاهیمی چون «خیر عمومی» و «حفاظت از خانواده» متوسل میشود. او این روند را مشابه سیاست خارجی آمریکا در دوران جنگ ویتنام میبیند؛ جایی که کشوری که از آزادی و دموکراسی سخن میگفت، همزمان به خشونت و مداخله نیز متوسل میشد.
«پدرخوانده» هشداری اخلاقی درباره بهای قدرت است. همانطور که مایکل کورلئونه در مسیر حفظ قدرت، روح و خانواده خود را از دست میدهد، آمریکا نیز ممکن است در راه حفظ سلطه جهانی، ارزشها و هویت اخلاقی خود را قربانی کند. به همین دلیل، این فیلم همچنان اثری زنده باقی مانده، و فراتر از یک داستان جنایی، به تحلیلی از ماهیت قدرت در دنیای مدرن بدل شده است.
1 017
Repost from فرزین فلسفی
معجزهی کتاب
(این متن را جایی خواندم و، چنان خوشام آمد که حیفام آمد آن را با شما شریک نسازم.)
به نقشه جهان که نگاه میکنم، متوجه میشوم بسیارند سرزمینهایی که تا آخرین روزهایِ زندگی پایم به آنجا باز نخواهد شد، اما نکته جالب اینجاست که تقریبا از همه این سرزمینهای دور و نزدیک خاطره دارم. انگار با شهرها، خیابانها و حتی کوچههای آنجا آشناییِ دیرینه دارم.
هنوز بچه بودم که برایِ اردویِ تابستانی همراه با کریستین اندرسون، از جیرفت به دانمارک رفتم و در خیابانهایِ کپنهاک با دخترکِ کبریت فروشی آشنا شدم که جوجه اردکِ زشتی در دست داشت و با پریِ دریایی به لباس جدیدِ پادشاه میخندید.
در بازگشت به وطن، همراه با احمدِ شاملو به مراسمِ عروسیِ دخترای ننه دریا با پسرای عمو صحرا رفتم، کمی بعد با صمد بهرنگی به کچلِ کفترباز خندیدم و با اندوهِ پسرکِ لبوفروش غصه خوردم.
مرادیِ کرمانی من را از جیرفت به سیرچ دعوت کرد و با لهجه شیرینش گفت: هم ولایتی "شما که غریبه نیستید"، آنجا بود که با بچههای قالیبافِ خانه، سرم را بر نازبالش گذاشته و در قصه هایِ مجید با قاشق چایخوری، مربای شیرین خوردم.
با دولتآبادی به کلیدر رفتم و آنجا بود که دور از چشم گُل ممد، دل به عشقِ مارال سپردم و در روزگارِ سپری شدهء مردمِ سالخورده، جایِ خالیِ سلوچ را پیدا کردم.
مزارعِ آمریکا را وجب به وجب با جان اشتاین بک گشتم تا خوشههای خشم را به نظاره بنشینم.
با جک لندن و سپید دندانش به آلاسکا رفتم تا اینکه از دور پیرمردی را در دریا دیدم که کنارِ همینگوِی نشسته و از مشکلاتش در صیدِ ماهی صحبت میکند.
سهشنبهها همراه با میچ آلبوم به ملاقاتِ موری رفتم، خشم و هیاهو را در گور به گورِ فاکنر آموختم، با چارلز دیکنز تمامِ انگلستان را گشتم تا این که سرانجام در لندن با خواهران برونته آشنا شدم و از آنجا همراه با جورج اورول به قلعه حیوانات سر زدم، حس عجیبی بود، احساس میکردم ۱۹۸۴ سال در آن قلعه زندگی کردهام، حال و روزشان شباهتِ عجیبی داشت با روزگارِ مردمِ سرزمینِ من!
کازانتزاکیس من را با یونان آشنا کرد تا این که در سواحلِ کرت با زوربای یونانی هم پیاله شدم، با سیلونه به ایتالیایِ دوست داشتنی و فونتامارا رفتم و به مهمانیِ نان و شراب دعوت شدم و شبی در کنارِ اوریانا فالاچی نامه به کودکی که هرگز زاده نشد را خواندم.
کلمبیایِ مارکز را زمانی شناختم که بعد از صد سال تنهایی، عشق در سالهای وبا را تجربه کردم. سرزمین پرو را در سالهای سگی با یوسا شناختم و در مونیخ با هاینریش بُل به عقاید یک دلقک خندیدم، چند روزی هم در استکهلم مهمانِ فردریک بکمن بودم و در آنجا با مردی به نام اوه آشنا شدم.
ویکتور هوگو من را با بینوایانِ پاریس و گوژپشتی آشنا کرد که خاطراتِ آخرین روزِ یک محکوم را نجوا میکرد.
بالزاک در میانِ دهقانانِ فرانسه من را با زنِ زیبای سی سالهایی آشنا کرد و رومن رولان شبی من را به کنسرت موسیقیِ ژان کریستف در شانزه لیزه دعوت نمود، هر چند با وجودِ شیوعِ طاعون، با آلبر کامو هم چندان بیگانه نبودم.
من در تمام جبهههایِ جنگ به همراه مرل جنگیدم و در "نبردِ من"، هیتلر را بهتر شناختم، با هانا آرنت به دادگاهِ اورشلیم رفتم تا با چهره واقعیِ توتالیتاریسم بهتر آشنا شوم.
جومپا لاهیری را در کلکته ملاقات کردم و تا بمبئی با هم عاشقانههای تاگور را زمزمه کردیم. تمامِ جزایرِ ژاپن را با موراکامی گشت زدم تا این که بعد از جنگلِ نروژی، کافکا را در کرانه دیدم.
در ریگهای روان سیدنی با استیو تولتز آشنا شدم و گفتم هرچه بادا باد. جنایاتِ روسیه تزاری را در جنگ و صلح و آناکارنینای تولستوی شناختم و یک شب در مسکو مثل یک اَبله با داستایوسکی که هنوز یک جوان خام بود، قمار بازی کردم، اما او دائم از جنایت و مکافاتِ برادران کارامازوفِ سخن میگفت و من مجبور شدم با چخوف در باغِ آلبالو به میهمانی مادرِ ماکسیم گورکی بروم.
میلان کوندرا و ایوان کلیما را شبی در پراگ ملاقات کردم، بر ویرانههای کابل با خالد حسینی گریستم، با شافاک در قونیه به ملاقاتِ شمس رفته و چهل قانونِ عشق را آموختم و با دستمالی که از مولانا گرفتم، اشکهای کیمیا خاتون را پاک کردم.
در برزیل یازده دقیقه کافی بود تا در کنار پائولو کوئلیو با کیمیاگر آشنا شوم. در زمینِ سوخته اهواز با احمد محمود همسایه بودم و هر روز در مدارِ صفر درجه، درختِ انجیرِ معابد را تماشا میکردم. در سالِ بلوا با سمفونیِ مردگانِ عباس معروفی آشنا شدم و پس از آن بود که همراه با شوهرِ آهو خانمِ افغانی سری به کرمانشاه زدم تا شادکامان دره قره سو را بهتر بشناسم.
بله؛ این معجزه کتاب است که حتی با پاسپورت کم اعتبارِ کشورِ من و بدونِ نیاز به ویزا و ارز، آدمی میتواند دورترین نقاطِ دنیا را ببیند، گشت بزند و شیرینترین خاطرات را با مارال، اسکارلت و آناکارنینا به یادگار داشته باشد.
1 017
مهربانىِ بچهها شفابخش است، دوستداشتهشدن شفابخش است. اما دوستداشتن مرا زخمی میکند عزالدین. برای همین به این بچهها پناه آوردهام. هر کس از فردا میپرسد، میگویم به خلوت نیاز دارم. به زندگی در دشتها، در کوهستان. عاقبت به یک غار پناه خواهم برد.
_حسین دریابندی
نامه به عزالدین ماهرویان
1 017
ادبیات برای آنانی که به آنچه دارند، خرسندند، برای آنانی که از زندگی - بدان گونه که هست - راضیاند، چیزی ندارد که بگوید.
ادبیات، خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه میآورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد. ادبیات، تنها به گونۀ گذرا، این ناخشنودیها را تسکین میدهد، اما در لحظههای جادویی و در همین لحظات گذرای تعلق حیات، توهم ادبی ما را از جا میکند و به جایی فراتر از تاریخ میبرد و ما بدل به شهروندان سرزمین بیزمان میشویم ـ نامیرا میشویم.
ماریو بارگاس یوسا|چرا ادبیات؟
1 017
تو زیبا نبودی، تو تاثیرگذار بودی
مثل هنر، مثل جنگ، و مثل یک انقلاب...
- لاادری
1 017
Repost from N/a
جای خالی سلوچ، خیلی وحشتناک شکاف عمیقی در قلب آدمی ایجاد میکند. تو را به گذشته میبرد و به یاد کسانی میاندازد که سالهاست آنها را از یاد بردهای. به یاد زنان زحمتکش و آبله به دست روستایی که با زخم زبان و خون جگر بدون سایهٔ پدر اولاد شان را به ثمر میرسانند. به یاد پدر روستایی که اندوه کمبود نان عیال را در تنهایی و سکوت گریه میکنند و گاه بیتاب و قرار در سکوت سرد و غمانگیز روزگار تسلیم میشوند و رضا به قضا میدهند. به یاد دختران روستایی که همچون هاجر از کودکی تا بزرگی میان اشک و خونآبه با خونجگر قد میکشند. به یاد پسران روستایی که از سن کم روزها در کار و شخم اند و شبها خاموش و بیصدا در گوشهای زمینگیر. چندی قبل جواد در کانالش چیزهایی از سلوچ و جای خالی آن نوشته بود. هوس کردم دوباره بخوانم. برای دومین بار بعد از ختم کتاب خاموش و ساکت جایی میان لذت کلمات و چکههای غمی که از تکتک آنها بر کویر دلم میچکد، مبهوت ماندهام.
