᯽حُب᯽
前往频道在 Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
显示更多未指定国家未指定类别
557
订阅者
+2424 小时
+537 天
+8530 天
帖子存档
551
گهی گریان گهی خندان پر از تغییر و تغییرم
گهی شادم گهی غمگین گهی بی حد چه دلگیرم
گهی خوبم خوش احوالم ، گهی بیمار و بدحالم
گهی آسوده افکارم گهی درگیر و درگیرم
گهی بغضم پر از زخمم ولی خاموش و مسکوتم
گهی با گریه خوشحالم که از خاموشی ام سیرم
نمی دانم چه گویم من نمی دانم چه هستم من
که گاهی بی خیالاتم وَ گاهی بند زنجیرم
دلم بشکسته گه گاهی ز هرچیزی که خوش نامد
گهی بی حد چه خوشحالم که دور از فکر نخجیرم
گهی دیوانه می گردم گهی چون عاقلان گردم
نباشد حال من ثابت پر از تفسیر و تعبیرم
به ظاهر خنده بر لبها ولی باطن پر از غمها
گهی خوابیده در ظاهر ولی از دل چو شبگیرم
نمی ماند دمی ثابت نه گریانی نه شادانی
الا روح الغزل آری پر از تغییر و تغییرم .
551
گهی گریان گهی خندان پر از تغییر و تغییرم
گهی شادم گهی غمگین گهی بی حد چه دلگیرم
گهی خوبم خوش احوالم ، گهی بیمار و بدحالم
گهی آسوده افکارم گهی درگیر و درگیرم
گهی بغضم پر از زخمم ولی خاموش و مسکوتم
گهی با گریه خوشحالم که از خاموشی ام سیرم
نمی دانم چه گویم من نمی دانم چه هستم من
که گاهی بی خیالاتم وَ گاهی بند زنجیرم
دلم بشکسته گه گاهی ز هرچیزی که خوش نامد
گهی بی حد چه خوشحالم که دور از فکر نخجیرم
گهی دیوانه می گردم گهی چون عاقلان گردم
نباشد حال من ثابت پر از تفسیر و تعبیرم
به ظاهر خنده بر لبها ولی باطن پر از غمها
گهی خوابیده در ظاهر ولی از دل چو شبگیرم
نمی ماند دمی ثابت نه گریانی نه شادانی
الا روح الغزل آری پر از تغییر و تغییرم .
551
گویا دوباره برگشته ، او دیگر مثل میهمان نیست نمیشود به او خوش آمد گفت ، همیشه اینجاست فقط هر ازچند گاهی حضورش را بیشتر حس میکنی . خدانکند با قلبت هم صحبت شود که او را چون گلی پژمرده میکند ، نمیشود با او هم صحبت نشد . چون هوا از زندگی ما جدایی ناپذیر است . وقتی دستانش را روی دوشت میگذارد سنگینی بار زیادی را احساس میکنی وقتی در پیاده روی افکارت قدم میزند این موج های خروشان افکار هستند که بر دیوار احساسات میکوبند . گویا بسیاری از مردمان با وفا تر است نه به من خیانت میکند نه ترکم میکند نمیدانم این خوب است یا نه . در سکوت غرق میشوی وقتی با فریاد هایش اشک از چشمان قلبت جاری میشود اما چاره ای نداری باید به حرف هایش گوش کنی . قلبت شروع به تیر کشیدن میکند و احساس بی کسی میکنی نترس تازه حرف هایش شروع شده در یک اتاق ۶ متری هستی اما گویا در اقیانوسی بی انتها از افکار هستی وقتی که حرف هایش تمام میشود چشمانت را باز میکنی ، اما تمام آنچیزی که میبینی حرف های اوست . . میخواهی فراموش کنی اما تکیه بر افکارت میکند و مانند ساعت زنگ دار تورا برای فکر کردن به خودش آگاه میکند .
گاهی سعی میکنم از او فرار کنم ، میدوم و میدوم در جنگلی بی پهنا از افکار به دنبال آن درختی که راز رهایی روش نوشته شده اما او زودتر از من آن درخت را پیدا کرده اورا سوزانده و خشک کرده و گویا این کار را برای حبس من در این جنگل انجام داده .در انتها خودش دلش برایت میسوزد و در آغوشت میگیرد اما آعوشش هم نَمی از ناراحتی دارد اما میچسبد ، وقتی هیچ کس نباشد تا تورا در آغوش بگیرد چه دلچسب میشود اغوش او در افکارت نه آن کسی نبود که فکرش را میکردی او یاری با وفا همیشگی و همراه من است به اندازه سایه من است
اما به اندازه دریا قدرت دارد او خاطراتش است ، همان همراه همیشگی .
-نوشته
