316
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-130 天
帖子存档
من یه استاد داشتم توی دانشگاه اون یائویی اصل بود. در مورد یه دوست یونانی، که با همدیگه المپیاد نجوم جهانی داده بودن، شروع کرد صحبت کردن و عکساشون با همدیگه رو نشون میداد و هی میگفت من بهتر از این ادم توی زندگیم ندیدم. من خیلی دوستش داشتم. رسما این رو میگفت. خیلی کلا همیشه راجع به یارو حرف میزد. البته یه بار زد زیر گریه گفت خیلی جوون بود وقتی فوت کرد. و واقعا استاد، مرد پنجاه ساله، یهو وسط کلاس اشک میریخت جلوی همه. اصلا باورنکردنی.
اصلا تموم نشدنش به کنار چرا انقدر غیر قابل فهمه یه جاهاییش؟ من چطور این چرت و پرتای حفظیات فصل سه و چهار رو یادم بمونه
یه شب دراما داشتی با یه چنل دیگه بعد چنلتو پیدا کردم و دیدم بارسایی و کلا خیلی ناج و بامجه ای دیگه موندم
وای پسر اون موقع داشتم از غصه میمردم بعد یهو اومد روی فران و من این طوری بودم که نه نه یه لحظه صبر کن.
دلم خواست برم ببینم اون شب چطوری گریه میکردم که واست بامزه بوده ولی الان باز میشینم میزنم توی سرم.
