313
订阅者
无数据24 小时
-17 天
无数据30 天
帖子存档
حالا که دارم از اوضاعم با خانوادم رندوم فکت دراپ میکنم یادم اومد چند روز پیش داشتم به مهتاب یه چیزی میگفتم خیلی براش بامزه بود😭
از خواب بیدار میشه هم سردرد میگیره، بعد دیگه خوابش نمیبره. به خاطر همین ترجیح میدم از گشنگی مردم هم چیزی نخورم آخر شبا، چون تا فرداش غر میزنه که دیشب تو نذاشتی بخوابم سردرد گرفتم هینصهصمصخص
بعد وقتی برم توی هال و آشپزخونه هم هیچ وقت بدون صدا و آروم کارم رو انجام نمیدم، مامانم خیلی رندوم بیدار میشه و میبینه رز توی تاریکی سرش رو کرده توی قابلمه.
این دفعه هیچ کدومش رو نخورده بودم تازه، بعضی وقتا که مجبورم نمیکنن و زیاد صدام نمیکنن که برم غذا بخورم میگم بعدا میخورم، اونوقت یادم میره و آخر شب دارم از گشنگی هلاک میشم
جالب اینه که در هر دو حالت هم صدق میکنه، اعصابم که به هم ریخته باشه یا غذا نخوردم یا قرصام رو =))
هر وقت اومدم اینجا کرش اوت کردم بهم بگید برو بخورش، شما نمیدونید چرا این حرف رو زدید ولی من میدونم چرا شنیدمش ( باز قرصام رو یادم رفته بود )
خستم از این که خوابیدن هم مضطربم میکنه، از این که هر کاری بکنم باز هم انگار عذاب میکشم و از هیچ چیز لذت نمیبرم، صرفا چون توی گوشم داد زدن وظیفه تو فقط و فقط درس خوندنه و من ازش متنفرم
اگه این عذاب وجدان هیچ وقت تموم نشه چی؟ اگه کنکور هم تموم بشه، که خیلی زود میشه، و من باز هم این پوچی رو با خودم اینور و اونور ببرم چی؟ اگه واقعا دیر شده باشه و دیگه از اون کارهایی که مدت هاست میخواستمشون لذت نبرم چی؟
تازه دارم سریالایی که بقیه باهاشون زندگی کردن رو میبینم، تازه کتاب هایی که بقیه توی پونزده سالگی خوندن رو میخونم و تازه حس میکنم بالاخره دارم یه کاری میکنم، اما بازم عذاب وجدانه که یقم رو گرفته.
خیلیا به زندگیشون رسیدن، خیلی کارا کردن و خیلی چیزا یاد گرفتن و وقتی بقیه رو نگاه میکنم حس میکنم هیچ چیزی برای ارائه ندارم و حالا برای انجامشون دیره هر چند که سنی ندارم، پس واقعا نوجوونیم رو چطور گذروندم؟
و بدون حتی یه لحظه مکث میگم این کاریه که سمپاد باهام کرد، حتی زمانی که درس نخوندم بهم استرس و عذاب وجدان شدیدی داد و نهایتا نه اونقدری درس خوندم که حالا نگران کنکورم نباشم و نه اونقدر ذهن آزادی داشتم که به علایقم برسم و حالا فقط برام فرسودگی مونده و جمله برای شروع کردن دیر شده
دلم میخواد درست و حسابی و تمام روز کتاب بخونم، فیلم ببینم، یاد گرفتن اسپانیایی رو شروع کنم، نقاشی رو اصولی یاد بگیرم، هاکی ببینم، چیزای مختلف درست کنم، برم بیرون و الکی صرفا اینور و اونور بچرخم، کلی مسافرت برم، بدون غر چرا درس نمیخونی خونه پدربزرگ هام بمونم، نواختن ویلون رو یاد بگیرم و کلی کارای دیگه، میخوام بدون این که یه مثل خوره مغزم رو بخوره به کارایی که دوستشون دارم برسم
واقعا اینطور نیست که تایم بالا درس بخونم یا حتی واقعا اونقدر که کافی باشه، صرفا عذاب وجدان این که خب الان در حال درس خوندن نیستم باعث شده نتونم هیچ کاری رو انجام بدم
میدونم هر دو روز یه بار این رو میگم ولی دلم میخواد بگم گور بابای کنکور و نهایی و بشینم بالاخره اون کارهایی رو که به خاطر عذاب وجدان درس نخوندن انجام ندادم شروع کنم
