245
订阅者
-124 小时
-57 天
+2330 天
帖子存档
245
Repost from N/a
+4
Daphne du Maurier says in her novel Rebecca:
"One day I thought to myself that if I saw him with a stranger, I would set the world on fire. But today I am not ready to light a match to see where he is and what he is doing."🥞🎗
DOHWA
245
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
شاید سکوت من آرامش نبود؛ آخرین ایستگاهِ فرسودگی بود.
نمیدانم نامش چه بود؛ دلبستگی، دلشکستگی، عشق یا نفرت؛ شاید همهی اینها در من، هم زمان مُردند.
فقط میدانم احساسی که برای من یک جهان بود، برای تو حتی به اندازهی یک لحظه درنگ هم ارزش نداشت.
من برای تو همیشه همان نوری بودم که در تاریکی به یادش میافتادی؛ و تو برای من، تمام روشناییِ خانهای بودی که سالها در آن زندگی کردم.
من تو را در تمامِ انتخابهایم برگزیدم، بیآنکه بفهمم خودم مدتهاست در هیچکدام از انتخابهای تو جایی ندارم.
تو نبودنم را زمانی حس کردی که دیگر چیزی از آن آدمِ همیشه منتظر باقی نمانده بود.
و من، نه از سرِ بیعشقی، بلکه از سنگینیِ دوست داشتن که دیگر تابِ یک طرفه ماندن نداشت، آرام آرام از تو و از تمامِ «ما»یی که هرگز واقعاً وجود نداشت، عبور کردم.
245
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
تــو یه الــهــهای روی یخ، توی هر ثانیهام میرقصــی، خودت رو نگاه کن سِــوان؛ زیبایــیهــا بـهــت باختن، حتی اگه تو رقــصــت رو فراموش کنــی، مــن یادم میمونــه که برات بمیــرم.
