زلال خاطرهها 🕊️
前往频道在 Telegram
گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را میلرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور میشود. آدمها میآیند و میروند، ولی خوبی میماند. مهربانی زبان مشترک دلهاست. و عشق، سادهترین و عمیقترین حقیقت زندگیست. ✍🏻|#مِهلیـــــا
显示更多未指定国家未指定类别
259
订阅者
+224 小时
+107 天
+1030 天
帖子存档
نمیدانم در وجودت چه رازی پنهان است،
که اینچنین دلها را بیاختیار با خود میبَری.
✍🏻|#مهلیــا
شازده کوچولو گفت: گل من،گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود،این بودنش بود
که او را تبدیل به گل من کرده بود...
آنتوان دونست اگزوپری
زندگی صحنهایست که هرکس نقشی متفاوت در آن دارد.
- گاهی یک لبخند کوچک، پایان تمام غمها میشود.
✍🏻|#مهلیــا
زندگی همیشه بهمعنای آسایش و راحتی نیست.
باید سختی را تجربه کرد تا روزی بتوان بهتر زیست.
شاید بعضیها خیلی زود تسلیم شوند،
اما من کسانی را میشناسم که هرگز در برابر سختیهای دنیا سر خم نکردند؛
همیشه جنگیدند، حتی زمانی که دیگر هیچ امیدی برای ادامه نداشتند،
ولی خودشان، امید شدند برای دیگران.
اگر در زندگی احساس بیامیدی میکنید، تسلیم نشوید؛
به این فکر کنید که شاید خودِ شما، امید زندگیِ کسی باشید…
✍🏻|#مهلیــا ۱۴۰۴/۷/۲۴ ۳:۵۱
امروز دلم پر است، نه مثل دلتنگیهای قدیم که با اشک آرام میشد،
بل مثل دریایی متلاطم که در دلش فقط طوفان میغرد.
روزی بود که دلم برایش پر میزد، لحظههایم با یادش روشن میشد و نفسهایم رنگ دیگری داشت.
هر نگاه، هر لبخند، هر خاطرهاش برایم بهشت بود.
اما امروز… چه زود همه چیز تغییر کرد.
آن آسمانی که زمانی پناه روحم بود، حالا سقفی سنگین و بیرحم شده است.
هر بار که به او فکر میکنم، رگهای وجودم پر از نفرت میشود،
نفرتی که مثل خوره، آرام و بیصدا در جانم میخزد.
دیگر حتی نمیتوانم یک لحظه به او مجال حضور در ذهنم بدهم.
او برایم مرده است، اما نه مرگی آرام؛
بل مرگی با هزار لعنت و زخمی که هنوز چرک میریزد.
هر بار که یادش سر میزند، قلبم میگوید:
«این همان کسی است که تو را شکست، همان که باید در خاطرت بسوزد و خاموش شود.»
دیگر اشکهایم برای او نیستند.
اگر هم میچکند، برای خودماند، برای روحی که ساده و صادق بود و بیهیچ دلیل، به تاریکی پرتاب شد.
دیگر در من نه جایی برای دلتنگی مانده، نه جایی برای عشق.
تنها چیزی که جا گرفته، سنگینی زخمهایی است که از او به یادگار ماندهاند.
اما من با همهی این درد، یک چیز را خوب فهمیدهام:
هیچکس ارزش آن را ندارد که به خاطرش درونت را با نفرت بسوزانی.
و روزی خواهم توانست این آتش را خاموش کنم،
روزی که از میان خاکستر این نفرت، دوباره متولد شوم؛
آزاد، رها، و بینیاز از نامی که زمانی برایم همه چیز بود.
✍🏻مِهلیـــــا
۱۴۰۴/۷/۲۴
۲:۵۵
دل زدستش خون شد، اما هنوز هم عاشقش است. انگار بعضی عشقها با درد جان میگیرند، نه با دل. ✍🏻|#مِهلیـــــا
ماه من، امشب چقدر زیبا شدهای... ای نامهربان، نمیدانی این دلباختهی دیوانه چگونه بیصدا میمیرد برایت. ✍🏻|#مِهلیـــــا
دلم میخواهد خیالهایم، روزی لباس واقعیت بپوشند...
آن سناریوهای نیمهشب، آن گفتوگوهای بیصدا،
آن لحظههایی که هزار بار در ذهنم زندگیشان کردم.
کاش یکبار، فقط یکبار
واقعاً اتفاق بیفتند،
نه در رویا،
بلکه درست وسط همین زندگیِ بیرحم،
درست همانطور که دلم میخواهد...
✍🏻|#مِهلیـــــا
يسألونني لِمَ أنا صامت...
لا يعلمون أن صوتك يصرخ في صمتِ دمعي.
میپرسند چرا خاموشم...
نمیدانند که صدای تو در سکوت اشکهایم فریاد میزند.
