ch
Feedback
زلال خاطره‌ها 🕊️

زلال خاطره‌ها 🕊️

前往频道在 Telegram

گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را می‌لرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور می‌شود. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی خوبی می‌ماند. مهربانی زبان مشترک دل‌هاست. و عشق، ساده‌ترین و عمیق‌ترین حقیقت زندگی‌ست. ✍🏻|#مِهلیـــــا

显示更多
未指定国家未指定类别
257
订阅者
-124 小时
+77 天
+930 天
帖子存档
در این دنیا هیچی ماندگار نیست، پس دل نبنیدید. #مِهلیـــــا

sticker.webp0.07 KB

sticker.webp0.17 KB

نظرات همه عزیزان قابل قدر است. پس شما هم نظرات خود را با دلیل برایم بنویسید.🥰 https://t.me/harfmanrobot?start=7286336682

اصلأ عجیب نیست؛ گاهی کودکان حرف‌هایی می‌زنند که از بسیاری بزرگ‌ترها عمیق‌تر است. شاید او هنوز معنای کامل دوست داشتن را نداند، اما از چیزی حرف زده که بسیاری از آدم‌ها بعد از سال‌ها تجربه به آن می‌رسند؛ اینکه وابستگی‌ها گاهی درد هم با خود می‌آورند. شاید آن لحظه خواسته بگوید: «نه کسی دوستم داشته باشد نه کسی را دوست دارم.» و واقعاً شگفت‌انگیز است که کودکی ده ساله چنین جمله‌ای بر زبان بیاورد. بعضی آدم‌ها سن کمی دارند، اما انگار روحشان سال‌ها بیشتر از عمرشان زندگی کرده است. گاهی از دهان یک کودک جمله‌ای بیرون می‌آید که آدم را وادار می‌کند چند دقیقه در سکوت به آن فکر کند. شاید زیبایی بعضی حرف‌ها هم در همین باشد؛ نه به خاطر سن گوینده، بلکه به خاطر حقیقتی که در دل آن پنهان است. #مِهلیـــــا

حکایت امروز امروز همراه خواهرم از خانه بیرون شدم. هوا مثل همیشه بود اما دل من از همان اول سنگین بود انگار چیزی قرار بود بشکند. در تاکسی نشستیمذهنوز چند دقیقه نگذشته بود که زنگ تلفن راننده بلند شد. گوشی را برداشت صدایش لرزید. چند لحظه بعد سکوتی عجیب در موتر افتاد گفت: مادرش در شفاخانه است از بام افتاده و حالش وخیم است. گفته بودند باید فوراً از سرش عکس گرفته شود چون خون‌ریزی داشت. همان‌جا انگار زمان ایستاد. مرد بیچاره با دستانی که می‌لرزید، به این و آن زنگ می‌زد. فقط یک‌ونیم هزار افغانی می‌خواست مبلغی که شاید برای بعضی‌ها چیزی نباشد، اما برای او فاصله بین مرگ و زندگی بود. یکی گفت: «خیرات نکرده‌ایم.» دیگری گفت: «امروز روز مادر است، پول ندارم.» و خط‌ها یکی‌یکی قطع می‌شدند… مثل امیدی که آرام آرام می‌میرد. من از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم، اما در واقع چیزی نمی‌دیدم. فقط یک سوال در سرم تکرار می‌شد ما چرا این‌قدر ساده از درد هم عبور می‌کنیم؟ در آن لحظه فهمیدم گاهی یک انسان درست کنار ما دارد برای نجات مادرش از هم می‌پاشد… و ما فقط «نه» می‌گوییم. چه تلخ است زمانی که درد دیگران برایمان عادی می‌شود. چه سنگین است وقتی یک مادر، به خاطر نبودن یک مقدار پول کوچک، میان زندگی و مرگ معلق می‌ماند. و من در دل خودم شکستم… نه به خاطر آن پول، بلکه به خاطر انسانیت که در ما آرام‌آرام خاموش می‌شود. ۲۵ـ۳ـ۱۴۰۵ #مِهلیــــــا

مادر جان، گاهی با خود می‌اندیشم اگر واژه‌ها توان سخن گفتن داشتند، در برابر عظمت تو سر تعظیم فرود می‌آوردند؛ زیرا هیچ واژه‌ای آن‌قدر بزرگ نیست که بتواند تمام مهربانی تو را وصف کند. تو همان دستی هستی که پیش از افتادنم مرا گرفت، همان دعایی که پیش از گریه‌هایم به آسمان رسید، و همان نوری که در تاریک‌ترین روزهای زندگی، راه را از بیراهه برایم جدا کرد. سال‌ها گذشت و من بزرگ‌تر شدم، اما هرچه بیشتر زندگی را شناختم، بیشتر فهمیدم که چه اندازه از خود گذشتی تا ما آرام باشیم. فهمیدم لبخندهای بسیاری را بر لب آوردی در حالی که دلت خسته بود، و بارهای سنگینی را بر دوش کشیدی بی‌آنکه از رنج خویش سخنی بگویی. مادر، تو شبیه درختی هستی که در گرمای سخت روزگار سایه می‌بخشد و در طوفان‌ها استوار می‌ماند تا شاخه‌هایش آسیبی نبینند. شبیه رودخانه‌ای که بی‌وقفه می‌بخشد و هرگز از بخشیدن خسته نمی‌شود. و شبیه آسمانی که هرچه از وسعت و بزرگی‌اش بگویند، باز هم چیزی ناگفته باقی می‌ماند. اگر امروز از عشق سخن می‌گویند، اگر از فداکاری می‌نویسند، و اگر از صبر و استقامت یاد می‌کنند، من پیش از هر چیز به یاد تو می‌افتم؛ زیرا تمام این واژه‌ها را نخست در وجود تو معنا کرده‌ام. روز مادر تنها یک مناسبت در تقویم نیست؛ روزی است برای قدردانی از قلبی که بی‌هیچ چشم‌داشتی دوست داشت، از چشمانی که شب‌های بی‌شماری را بیدار ماند، و از روح بزرگی که آرامش خود را فدای آرامش فرزندانش کرد. مادر عزیزم، اگر تمام عمر بنویسم، باز هم بخشی از مهربانی‌هایت ناگفته خواهد ماند. فقط می‌خواهم بدانی که حضور تو از هر نعمتی برایم ارزشمندتر است و دعای تو از هر ثروتی گران‌بهاتر. روزت مبارک، ای زیباترین تجلی عشق خداوند بر زمین؛ خداوند لبخندت را ماندگار، قلبت را آرام، و سایه مهربانت را همیشه بر سر عزیزانت پایدار نگه دارد. #مِهلیـــــا ۲۴ـ۳ـ۱۴۰۵

و ناگهان زندگی‌اش به پایان رسید.
و ناگهان زندگی‌اش به پایان رسید.

پدرم می‌گوید: اگر بوردن‌ات خانه من برنگرد… برادرم تایید می‌کند و مادرم سکوت. 🙎🏻‍♀️: گفته‌های یک دختر خانم هراتی آیا این انصاف است بجای اینکه در پهلویش ایستاد شوند و مردانه وار برای دختر و خواهر شان بجنگند. او را از خانه آمدن منع می‌کنند. مِهلیــــــا

آن روز که دختران هرات برای حق آموزش و آزادیِ تحصیل صدای خود را بلند کردند و بسیاری از مردان پشت دیوارهای سکوت سنگر گرفتند، دلم از این همه بی‌تفاوتی به درد آمد. هر پدر، هر برادر و هر مرد افغان باید برای دفاع از حق دختران و زنان این سرزمین برخیزد. منظور من از آزادی، کنار گذاشتن حجاب نیست؛ آزادی برای من یعنی اینکه بتوانم بدون مانع به تحصیل و آموختن ادامه دهم. بعضی‌ها می‌گویند: «تو که درس می‌خوانی، پس چرا از آزادی سخن می‌گویی؟» درست است، من در یک مرکز آموزشی خصوصی درس می‌خوانم؛ اما صدایم را برای آن دخترانی بلند می‌کنم که توان پرداخت هزینهٔ آموزش خصوصی را ندارند و از ابتدایی‌ترین حق خود محروم شده‌اند. چرا مردم ما تا این اندازه خاموش شده‌اند؟ چرا صدای اعتراض خود را بلند نمی‌کنند؟ آیا از مرگ می‌ترسند؟ بله، شاید بسیاری از مرگ می‌ترسند. چند روز پیش به یکی از آشنایانم گفتم: «بیا در یک تظاهرات شرکت کنیم.» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «یعنی برویم به استقبال مرگ؟» در همان لحظه سخن استادم در ذهنم زنده شد: «وقتی از جهاد برای مردم سخن بگویی، نخستین چیزی که به ذهنشان می‌آید مرگ است.» اما ایستادن برای حق خواهرت، دخترت، مادرت و همسرت نیز نوعی مبارزه برای عدالت است. سکوت در برابر ظلم، راه‌حل نیست. برخیزید و خاموش نمانید. از حق و حقوق انسانی خود دفاع کنید و نگذارید دختران این سرزمین بیش از این از حق آموزش و آینده‌ای روشن محروم شوند. مِهلیــــــا

https://www.instagram.com/me_hr___?igsh=ZWw4dzh2aHk2bzN3 عزیزان از مِهـــــر عزیز در انستا حمایت کنید.

#مِهـــــــر

این بار حال خوبم شبیه هیچ‌کدام از حال‌های خوب گذشته نیست؛ انگار چیزی در درونم آرام گرفته که سال‌ها بی‌قرار بود. انگار پس از مدت‌ها جنگیدن با روزها، دلم برای نخستین بار سلاح خستگی را زمین گذاشته است. نمی‌دانم دلیل این همه خوشحالی چیست؛ فقط می‌دانم امروز قلبم سبک‌تر از همیشه می‌تپد. آن‌قدر سبک که گویی تمام غم‌های جهان برای چند لحظه راه خانه‌ام را گم کرده‌اند. امروز آسمان آبی‌تر نیست، دنیا هم تغییر نکرده است؛ اما نگاه من به زندگی عوض شده. همان کوچه‌ها، همان آدم‌ها و همان روزها هستند، ولی انگار نوری پنهان بر همه چیز تابیده است. عجیب است... گاهی انسان سال‌ها به دنبال خوشبختی می‌دود و پیدایش نمی‌کند، اما یک روز بی‌خبر از راه می‌رسد و می‌فهمد خوشحالی آرام در گوشه‌ای از قلبش نشسته بوده است. امروز دلم می‌خواهد به تمام روزهای سخت گذشته لبخند بزنم؛ به تمام شب‌هایی که فکر می‌کردم هیچ چیز بهتر نخواهد شد. چون حالا می‌فهمم که زندگی همیشه چیزی برای غافلگیر کردن ما در آستین دارد. این بار خوشحالم؛ نه از آن خوشحالی‌های کوتاه و گذرا، بلکه از آن حس‌های عمیقی که بی‌صدا در جان آدم ریشه می‌دوانند. حسی که باعث می‌شود بی‌اختیار لبخند بزنی، به آسمان نگاه کنی، و از ته دل برای بودن، برای نفس کشیدن، برای زندگی کردن شکرگزار باشی. و چه لذت‌بخش است این لحظه؛ لحظه‌ای که قلبت بی‌هیچ دلیلی می‌گوید: «زندگی، با تمام فراز و نشیب‌هایش، هنوز هم ارزش دوست داشتن دارد.» #مِهلیـــــــا

خود آرامش اند🥹🫶
خود آرامش اند🥹🫶

از مهربانی شان نگویم 🫠🥹🫶
از مهربانی شان نگویم 🫠🥹🫶