“پناه”
前往频道在 Telegram
جایی برای پناه بردن از شلوغی.
显示更多未指定国家未指定类别
558
订阅者
+224 小时
+137 天
+5030 天
帖子存档
557
چه سالهایی که ماهم میتونستیم اینجا مثل ایرانیهای مونیخ زندگی کنیم، اعتراض کنیم، آزاد باشیم؛ ولی ازمون دریغ شد.
557
+1
چقدر با شرفن،
میتونستن بگن به ما چه ما که دیگه اونجا نیستیم ولی نگفتن
رفتن به اجبار، اما دلشون جا مونده.
نذاشتن صدای آزادی خفه بشه،
کاش یه روز، همهشون برگردن…
یه روز که بغض نباشه، فقط بغل باشه.
557
با جان و دل، دختری را دوست دارم که با عفاف خود آراسته است، وَ فِي خَدِّهَا حَب مِن الْمِسْك قَد نَبَت و بر گونه هایش، خالی از جنس مُشک روییده است. وَقَد ضَاع عَقْلِي وَقَد ضَاع رُشْدِي مُذ أَقْبَلَت از لحظه ای که او آمد، عقل و هوش خود را از دست دادم، وَلَمَّا طَلَبت الْوَصْل مِنْهَا تَمَنَّعْت اما وقتی خواستم به او نزدیک شوم، خود را دور نگه داشت وَلَمَّا طَلَبت الْوَصْل مِنْهَا تَمَنَّعْت اما وقتی خواستم به او نزدیک شوم، خود را دور نگه داشت. بَلِّغُوْهَا إِذَا أَتَيْتُم حِمَاهَا اگر به سرزمینش رسیدید، به او بگویید اَنَني مِت فِي الْغَرَام فِدَاهَا که من در عشق او جان باختهام وَأُذَكُرُوْنِي لَهَا بِكُل جَمِيْل و مرا نزد او با نیکی یاد کنید، فَعَسَاهَا تَحِن عَسَاهَا شاید که دلش به رحم آید، شاید که مهر بورزد بَلِّغُوْهَا إِذَا أَتَيْتُم حِمَاهَا اگر به سرزمینش رسیدید، به او بگویید اَنَني مِت فِي الْغَرَام فِدَاهَا که من در عشق او جان باختهام وَاصحبوْهَا لِتُرْبَتِي فَعِظَامِي و او را تا کنار مزارم ببرید، که استخوان هایم تَشْتَهِي أَن تَدُوْسَهَا قَدَمَاهَا آرزو دارند زیر پایش قرار گیرند إِنَ رُوْحِي تُنَاجِيْهَا روحم او را می خواند، وَعَيْنِي تَسِيْر إِثْر خُطَاهَا و چشمانم به دنبال ردّ پایش میدوند لَم يَشفِني سوى أَمَلِي مرا هیچ چیز جز امید تسکین نمی دهد، أَنَّنِي يوما أَرَاهَا که روزی که او را ببینم
557
ما وارثانِ دردهاي بي شماريم
ما گريه هاي چشم هاي انتظاريم
ما سرزميني دور و تنها در غباريم
ما چيزي به غير از غم،به غير از هم نداريم
ما حسرتِ يك خنده ي دنباله داريم
ما خسته از اين روزهاي بي قراريم…
557
برای بار چندم به حرف عباس معروفی رسیدم که تو سمفونی مردگان گفته :«من ایرانیام، دلم برای مملکتم میسوزد، اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»
557
گفت منظور شاعر از یکلا پیراهنِ یارش، کفن اوست و نسترنی که در شعر آمده، گلی است که روی مزار یارش گذاشته شده. در حقیقت، شاعر از شدت محبتی که به یار درگذشته دارد، میگوید نکند حتی بوی نسترن به این لطیفی هم او را اذیت کند.
557
۱۸ بهمن ۱۴۰۴
نه زمان،نه سکوت،هیچکدوم التیام نیست.
سر این زخم نه بسته میشه،نه باید بسته بشه.
557
صبح شده و پدر و دایی دارن دنیا رو نجات میدن.
بابا اجازه بدید یه لقمه نون بخوریم، بعد تحلیلاتون رو شروع کنید.
