867
订阅者
+524 小时
+787 天
+8330 天
帖子存档
Repost from افسانه های قدیمی
اینجا مطمئن بودم یکی میاد یقمو میگیره که چرا داری عکس میگیری ولی بخیر گذشت اگه یه روز به باد فنا رفتم میام اینجا میگم😭😂#۲۵۸ @old3ing
Repost from N/a
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☁️ 𝐒𝐨𝐦𝐞 𝐛𝐥𝐮𝐞 𝐟𝐥𝐨𝐰𝐞𝐫𝐬 𝐥𝐨𝐨𝐤 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐚 𝐥𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐩𝐢𝐞𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐬𝐤𝐲 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐟𝐞𝐥𝐥 𝐢𝐧𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐝𝐚𝐲. 🩵🌿
Repost from "بانوی قرن 19ام"
سرش از هجوم افکاری که پس از دیگری میآمدند گیج میرفت، علاقهاش در قلبش پیچ و تاب میخورد و عقل میگفت دیگر کیش و مات. دستانش سرد شده بودند. همانجا ایستاد، با آنکه در ذهنش یک میز بود که بر سرش افکار او را برای هیچ کاری نکردن مواخذه میکردند. دیگر نمیدانست به کدام سو میشود قدم نهاد. نه راهی برای برگشت بود نه هیچ تصمیمی برای آینده. او چه بود؟ عاشق؟ مجنون؟ قاتل؟ کاش نباشد. حداقل هیچکدام. حداقل حالا که نمیداند چیست، کاش هیچ بود. یک نسیم گذرا، یک صدای بیسکنه، یک حرف در گلوی یک فرد لال. کاش یک اشک بودم در چشمان خشک یک عصر جمعه. او داشت تمام میشد اما یکی مدام او را بر سر میز به گناههای کرده و ناکرده به چوبهی محاکمه دعوت میکرد.ـ بانوی قرن19ام.
