318
订阅者
-2124 小时
-147 天
-1130 天
帖子存档
یه جوکهایی درباره قیمت دلار هست که هر روز داره کمتر میشه. میگفتی «ایران واسه مبتدیا نیست». خندیدیم برادر، خب؟
تو حرفهای و خفن، خب؟
خب؟
بحث کامو شد. این تئاتر رو دوستم رفته و به شدت ازش تعریف کرده. میخواستم مرخصی بگیرم برم ببینمش نشد متاسفانه، دوستم دوبار رفت دید.
منتظرم تمدید بشه، اگه شهر شما گذاشت یا اهل رشت هستید از دستش ندید.
از بین کتابهای کامو، بیگانه و سقوط، و اسطوره سیزیف رو خیلی پوشش میدن. درصورتی که نظر بنده اینه «مقاومت، عصیان و مرگ» کتاب مهمتریه. نمیدونم، شاید مردم به رمان و فلسفه بیشتر اهمیت میدن تا اینکه واقعا عصیان کنند.
مربی ورزش من آدم خیلی خوبی بود. تقریبا خیلی چیزارو مدیونشم، و زندگیمو به کل تغییر داد.
یه عادت جالب داشت، توی باشگاه قبل شروع، روز تولد هرکدوم از بچهها که بود بهش میگفت باید ۵ تا ۱۰ دقیقه جلوی ما وایسته و حرف بزنه. معمولا باید بگه از سال پیش تا الان به چه چیزایی تو زندگی رسیده، و برای ما تعریف کنه. چه نکاتی دستگیرش شده.
یه سری جدی حرف میزدند، یهسری مسخرهبازی درمیاوردند میگفتند میخندیدن، یه عده دستپاچه میشدند، و یه عده هم چیزی نداشتن بگن. با اینحال در سکوت با دقت به حرفاشون گوش میداد. حتی بعد یه مدت ما هم عادت کردیم وسط حرف طرف نخندیم و گوش بدیم، حتی اگه سکوت کنه. این از همه عجیبتر بود. ۵ دقیقه در سکوت بهش جدی نگاه میکرد، و وقتی زمان تموم میشد جوری رفتار میکرد که اتفاقی نیوفتاده و به ما تمرین دادن رو شروع میکرد.
خیلی طول کشید که متوجه بشم پشت این کارش چی رو در نظر گرفته.
من این خردهفرهنگ رو قطعا حفظ میکنم، اگه روزی استاد جایی، یا پدر خانواده شدم.
من چیزی ندارم که بگم، معمولا هر نکتهای هر لحظه به ذهنم رسیده اینجا نوشتمش. پس شاید تا ۶ام، چندتا خاطره جالب تعریف کنم. نمیدونم، ببینیم چی پیش میاد.
دوست ندارم تو ۵ دقیقه خودم، در سکوت به چشمای مربیم نگاه کنم و جفتمون متوجه بشیم یه سال دیگه هم گذشت و من باز خالی هستم.
اینو قبلا معرفی کردم، هرازچندگاهی هم به مخاطبین جدید یادآوریش میکنم.
یک داستان طنز بلنده که با استفاده از کرکترهای گوگولی مگولی، در قالب یک داستان مفاهیم و پایههای اقتصاد رو آموزش میده و کامل برای آدم جا میوفته.
به نثر کودکانش نگاه نکنید، برا گندهبکها نوشته شده. آخرای داستان یه جور اقتصاد پیچیده میشه که از نویسنده تشکر میکنی اسم کرکترش رو «آقای آلبالو» گذاشته.
«در مورد فلان یه کتاب معرفی کن.»
نوپ.
اجازه بده نکنم. اطلاعات خالی گاهی وقتا کافی نیست. شما میری میخونی و بازم میای و با من بحث میکنی. یه پیشنهاد دیگه دارم.
چیپست گرون شده، و شما یا پول نداری یا اگه داشته باشی هم بابت این چیزا پول نمیدی. پاشو برو هربار که دلستر یا نوشابه شیشهای گرفتی در فلزیش رو جمع کن. اگه سوپرمارکتی آشنا سراغ داری کلی داره، ازش بگیر. بعدش هم بلافاصله پوکر رو یاد بگیر و با دوستات یه ماه بازی کن.
اون موقع ما درباره «آرزو و دعا چگونه کار میکند» صحبت میکنیم. نیازی به خوندن کتابای پاسخ به شبه علم نیست. همین کافیه.
فرض کنید یه خیرخواهی میاد و رندوم به کلی آدم، که شما هم جزوون هستید، بلیط رایگان تئاتر میده. خب، دمشم گرم.
بلیط به دست روز مقرر ساعت مقرر میرید اونجا، و هرچی میگردید شماره صندلیتون نیست. نه اینکه پیداش نکنی، کلا وجود نداره. و میبینی که بقیه شاد و خرم دارن میشینن رو صندلیهاشون و منتظر نمایش میشن.
حس درماندگی بدی داره. چون اگه بابت بلیطت پول پرداخت میکردی، میتونستی یقه زمین و زمانو بگیری پدر مسئول رو دربیاری که یا یه صندلی بهت بده یا پولت رو برگردونه. ولی وقتی پولی ندادی چی؟ نمیتونی معترض هم باشی. میگردی اینور اونور سالن ببینی کجا خالیه همونجا بشینی.
این دنیا، نعمت زندگی رو بهم رایگان داد. ولی هیچ صندلیای برام کنار نگذاشته. جایی رزرو شده برام وجود نداره، و حتی نمیتونم بابت این شاکی باشم، چون زندگی رو مفت بدست آوردم. بقیه رو میبینم که اونا هم مفت زندگی دارند و سر صندلیهاشون نشستن و منتظرن نمایش دنیا شروع بشه. منتظرن ببینن در دهههای بعدی زندگیشون چی در انتظارشونه، و من هنوز نمیدونم کجا بشینم. گوشههای سالن برام جای راحتی نیست، برای همین هی دائم جام عوض میشه. یه روز دوربین برمیدارم تولید محتوا میکنم، یه روز پیتزا میزنم، یه روز دستفروشی میکنم، یه روز کتاب معرفی میکنم، یه روز تابلو میکشم، و هنوز نمیدونم کجا باید بشینم. و وقتی دارم دست دست میکنم، نمایش داره شروع میشه و زمان داره میگذره و من هیچی ازش نمیفهمم.
حرفای انگیزشی زیادی بهم گفته میشه، توسط کسانی که از قبل صندلی براشون فراهم شده. اینکه بابتش بجنگ، و بدست بیار. انگار اینجا جنگله. شایدم هست، و من صرفا انتظار اینو نداشتم تو سالن تئاتر دعوا راه بندازم. شاید باید همینکارو کرد و من آمادگی براش نداشتم.
هنوزم نمیدونم کجا بشینم. همینجا هم اذیت کنندست...
اوه، اون گوشه رو ببین.
شاید اونجا خوب باشه.
بزار بریم ببینیم اونجا چخبره.
گذشته بابک هم جالبهها. عملا به یارو پول دادن گفتن بیا این قضیه نفت مارو حل کن. بعد گفتن خب حالا پولمون رو پس بده، بعد بانکی که توش پول داشته رو بستن که نتونه پرداخت کنه که بندازنش زندان. یعنی عملا خودشون یکی از حسابهای مخفی مهره خودشون تو یه کشور دیگه رو لو دادن تا بتونن بگاش بدن. بعدم مصادره اموال میکنن تا از همونم نتونه پرداخت کنه.
حالا که آزاد شده، بازم داره زیر سایه همینا فعالیت میکنه.
این خلاصه حکومت کسخل/کسکشهاست.
بابک بیشتر از اینکه از کافه پول دربیاره، چشمش به پولایی هستش که قراره به اسم هزینههای اون کافه شسته بشه.
دیگه از یه کسی که سالهاست رقمهای نجومی قاچاق میکنه و دور میزنه چه انتظاری داری، منبع درآمدش لنگ اسپرسوعه؟
حتی از نوع واکنشها میشه فهمید آینده چخبره. یکی میاد میگه وای چرت ج.ا پس به اینا گیر نمیده، یه اصلاحطلب پاسخ میده مگه بده؟ و با همین شیب، نسل جدید موافقان جمهوری اسلامی از همین «زنجانی ایلان ماسک ایران است» شروع میشه.
بزا طعم راحتی و رفاه و پول و مدرنیته این یارو یکم بره زیر دندونشون، دیگه تخمشونم نیست چند نفر اعدام یا کشته بشن.
• بورخس و یهودا
یا اینکه صرفا یک داستانه، ارزش صحبت جدی رو هم داره.
یهودا یکی از حواریون بود، و بارزترین ویژگیهای اخلاقی رو داشت. توی کتاب مقدس بارها ازش به نیکی یاد شده. چی میشه که یهو خائنترین آدم بشریت درمیاد؟ مگر اینکه خائن نبوده باشه.
یهودا میخواست مسیح رو کامل کنه، نه اینکه بهش خیانت کنه. مسیح یک پیامبر جهانی نبود. یهودی بود که میخواست گند و گه آخوندای یهودی رو جمع کنه. اونا به قدری روی شریعت تمرکز کرده بودند که زندگی رو از یاد برده بودند. برای همین تمام تمرکز مسیح روی طریقته. آموزههاش، برای ساخت یک دین جدید نیست. صرفا اصلاح یهودیته. حتی کتاب هم نداشت.
اما اینجاست که یهودا وارد میشه، و متوجه میشه مسیح برای اینکه مسیح باشه، باید بمیره. اون از نقشه شوم و هولناک مسیح باخبر میشه، اینکه خبر داشت سرنوشتش چیه ولی در لحظه آخر دچار شک شده و داره پا پس میکشه. فهمید که مسیح نمیخواد تن بده تا یک پدیده جهانی باشه. یهودا کاری رو انجام داد که مسیح نمیخواست، یا نمیتونست انجام بده. پس درواقع به جای انتخاب شر، رنج رو انتخاب کرد. و اینجاست که «زهد یهودا» به اوج خودش میرسه. زاهد ساده لذت دنیوی رو پس میزنه تا لذات آخرت رو داشته باشه. یهودا یک قدم فراتر میره که از پس هرکسی برنمیاد: اون از خیر لذات اخروی میگذره. پاداش رستگاری و بهشت خودش رو فدا میکنه، و این زهد سنگینترین نوع زهده. بزرگترین فداکاری برای یک کار ضروری. پارادوکس جالبیه، کسی که خائن به مسیح شناخته میشه، بیشترین فداکاری رو در تحقق راه مسیح انجام داده. اون مسیحیتر از حواریون بود، چون نزاشت عیسی از سرنوشتش فرار کنه، و این به قیمت همه چیزش تموم شد.
تازه این اولشه.
«خدا میتوانست در هر انسانی حلول کند. ولی او سرنوشت شرم آور را انتخاب کرد: او یهودا بود». اگه قرار باشه معتقد باشی روح مقدس تجسد انسانی گرفته، اینطوری نیست که فقط بخشهای مثبت انسان بودن رو تجربه کنه. مسیح چند ساعت رنج میکشه و سپس به رستگاری ابدی میرسه. اما این یهوداست که نفرت تاریخ رو به جون میخره و از رستگاری میگذره. بدین منوال، اون فداکاری سختتر و مهمتری انجام داده. پس اگه بگیم خدا توی کسی حلول کرده، اون باید یهودا باشه. تجربه شرم و محکومیت انسان، و گناهکاری اون. خدا اونقدر بندههاشو دوست داشت که برای اونا حتی یک خائن گناهکار بشه. این یک وارونگی کامل مسیحیت سنتیه که باور داشت خدا برای نجات انسانها وارد جهان میشه.
پوینت حرف بورخس اینه که «شاید فریبکارترین انسان، خودِ خدا بوده باشد؛
چون خدا نه در چهرهی قدیس، بلکه در چهرهی خائن ظاهر شده است.» و این مرزهای اخلاقیات، خیر و شر و ناجی و خائن رو برمیداره.
انگار تنها خائن تاریخ، تنها کسی بوده که میدونسته داره چیکار میکنه.
[لیست مطالب مشابه]
