318
订阅者
无数据24 小时
-147 天
-1230 天
帖子存档
۱. فهمیدنِ انسان بودنِ دیگری، الزاماً به معنای کنار گذاشتنِ قضاوت اخلاقی یا عمل نکردن نیست. ۲. درک علت، باعث حذف رنج قربانی نمیشود. ۳. شر همیشه با چهرهی هیولایی ظاهر نمیشود؛ گاهی با چهرهی آدم معمولی میآید.البته بیشترین چیزی که ذهن روحیههای لطیف رو درگیر کرده این پرسشه که «چگونه انسان میتواند دست به خشونت اخلاقی بزند بدون اینکه خودش را تبدیل به همان چیزی کند که با آن میجنگد؟» پاسخ اونقدرها هم پیچیده نیست:
۱. انسان زمانی میتواند دست به خشونت اخلاقی بزند و شبیه چیزی که با آن میجنگد نشود که هرگز اجازه ندهد «مبارزه» تبدیل به «هویت» او شود.
۲. «خشونت اخلاقی زمانی مشروعیت خود را حفظ میکند که هدفش پایان دادن به خشونت باشد، نه پیدا کردن بهانهای برای اعمال آن».
«وظیفه» و «همدلی» دو مسئله جدا هستند. تو میتونی با دزدی که اومده خونت دزدی، همدلی کنی. میتونی درک انسانی داشته باشی اون شرور نیست و آدم بدی نیست، صرفا یک بیچارهست که راه دیگری بلد نیست تا نون ببره سر سفره زن و بچش. میتونی اقتصاد رو مقصر بدونی.
اما وظیفه ایجاب میکنه که یا چاقو رو در قلبش فرو کنی، یا زنگ بزنی ۱۱۰. اینا با هم منافاتی ندارند. میتونی همزمان که حس ترحم داری، زنگ بزنی بگیرنش و حکم بدبختی زن و بچش رو امضا کنی. همزمان رخ میده.
مثل دیدن مستند حیات وحش میمونه. میدونی شیره گشنس و اگه چیزی نخوره میمیره، ولی همچنان دوست نداری آهو بیوفته دستش.
همدلی درباره انسانیته، اینکه بدون فیلتر همه چیز رو دید، و وظیفه درباره کاری که باید انجام داد. میتونی با هر بدبختی که در حکومته همدلی داشته باشی، ولی این نباید خللی در وظیفت ایجاد کنه که مقابل ظالم وایستی. فلان دیکتاتور برا هرکی بد بود شاید یه پدر خوب بود، و یا یک همسر وفادار. درک این مسئله همدلیه، اما همزمان رخ میده با وظیفه، که خالی کردن گلوله تو سر دیکتاتوره.
کسانی که میخوان با روشن کردن حس انسانیت، آدرس غلط درباره وظایف بدن، یا ابله هستند یا مزدور. کسانی که میخوان با تاکید روی وظیفه، همدلی رو انکار کنند، یا ابله هستند یا مزدور. انسانیت عرصه تصمیمات سخته. مواجه شدن با اون، مسئولیت پذیریش و زندگی کردن با عواقب تصمیمت. اینکه یه دیو شاخدار رو بزنی که آسونه، مال کارتوناست. تو عرصه هستی، مجبوری با کسی گلاویز بشی که مطمئنی شر مطلق نیست، اما چون داره بهت آسیب میزنه وظیفت ایجاب میکنه گلوله تو سرش خالی کنی. چون اولویت بقا تو هستش. اولویت، حقوق اولیه انسانی توعه که لگدمال شده.
زندگی کردن با پذیرفتن عواقب تصمیماتت و گردن گرفتن مسئولیت کارهات، بخش انسانی ماجراست. انسان، اینجا خودش رو نشون میده. هرکسی که در انسان بودن ضعیفه، یه طرف قضیه رو حذف میکنه. یا همدلی رو، یا وظیفه رو.
اگه یک روزی وظیفهت این شد که همدلی داشته باشی، یعنی اوضاع بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی خراب شده.
مرز بین کمدی و تراژدی کجاست؟ احتمالا فرقی ندارند، مگر در زاویه نگرش به اونا. یه آدمی که یه روز صبح از خواب پا میشه میبینه سوسک شده خندهدار نیست؟ هست. درواقع، اولین پاسخ ما به بیمعنایی، میتونه خنده باشه. مواجهه با بیمعنایی سنگینه.
یه جا استراترن جمله عجیبی رو به کار میبره:
• «هر تفسیری از کافکا مستلزم خودافشایی است».
یا به عبارتی، «عمق تفسیر ما بازتاب عمق فهممان است». وقتی نویسنده جا برای تفاسیر مختلف باز میزاره، این شمایی که با توجه به بایاسها و سوگیریهای ذهنیت انتخاب میکنی کدوم رو بپذیری و تطبیق بدی با افکارت. انگار که معتقد به هر مکتبی باشی باهاش جور در میاد، و به شکل عجیبی، خودافشایی کافکا برای نوشتن این داستانها، منجر به این میشه که خواننده وقتی دربارش حرف میزنه ناخودآگاه اون هم خودافشایی کنه و غیرمستقیم از خودش و درکش حرف بزنه.
این بنده خدا زندگیش زبانزد خاص و عام بود در بیچارگی. ولی بازم چنین تجربیاتی رو هم گذرونده. اگه از اینم کمتری دیگه باید جدی یه فکری به حال خودت بکنی. اونی هم که گوشه چشمت جمع شده اشک نیست خاک رفته تو چشمت.
کتاب با سه بخش شروع میشه. ابتدا که یک دید کلی به شما میده، در بخش دوم که طویلتره، زندگینامه، ریزجزئیات و ماجراهای جالب نویسنده و تاثیرش بر نوشتههاش رو بررسی میکنه، و در بخش پایانی اتفاقات بعد مرگش رو میگه. بعد اینها در آخر تکه برشهایی از نوشتههای نویسنده و تقویم گاهشمار زندگی طرف به ترتیب وجود دارد. همچنین خود استراترن در پایان کتاب منابعش رو معرفی میکنه و برای پیشروی بیشتر شما منابع جدیدی معرفی میکند.
ماکس برود واقعا رفیق با معرفته. تمام عمرش هرجا رفت و هرکار کرد سعی کرد کافکا رو بالا بیاره و معرفیش کنه و معروفش کند ولی نتوانست. خودش چهره پیشتاز ادبی محسوب میشد و بالای ۷۵ جلد کتاب و هزاران مقاله و رساله داره. اما در نهایت همشون فراموش شدند و ماکس برود به یک چیز جاودانه شد: زندگینامهای که از کافکا نوشت، و آثاری که هیچوقت آتش نزد. اینم میشه گفت جبران لطف جهان در حق رفاقتشه.
حالا چرا کافکا؟ جالب است بدانید یهودیستیزی در گذشته به حدی بود که ساکنان یهودی مجبور بودند فامیلیهاشون رو بیان عوض بکنن به کلمات قابل فهم و تلفظ برای دیگران. یه از خدا بیخبری هم روی اینا اسم «کلاغ» رو گذاشت که واقعا به فرانتس میاد.
یه سری دیتا هم بگیم مفرح ذات. آیا میدانستید جد کافکا یه یعقوب نامی هستش که مفسر تلموده و ما پیشرفت بشریت در ریاضی، فیزیک، نجوم و... از دانشمندان یهودی رو مدیون اون تفاسیر تلمودی هستیم؟
دیگه این کرکتر خیلی نیاز به معرفی ندارد، بیشترتان میشناسیدش. اینجا فقط جزئیات بیشتری رو گفته. از شغلهایی که درش بوده، روابط با پدرش که آب تو آسیاب روانکاوان ریخته و غیره. بعد اودیپ و هملت، کافکا بیشترین سوژه تحلیل بود، با این تفاوت که واقعیه!
هنر اصلی اون در غنی نوشتن، و در عین حال خالی از سوگیری فلسفیه. مثلا ما میتونیم ادعا کنیم کافکا مخالفت اصالت وجود بود. اصلا چه اصالتی؟ اما در قرن بیستم اگزیستانسیالیستها اونو برادر خود میدانستند. ابزوردها هم همینطور، نیهیلستها هم همینطور، ادبیاتیها هم همینطور، و فرویدیها نیز.
بدان علت این اتفاق رخ میده که جا برای هرگونه تفسیری بازه. سالها بعد یهودیهای آشوویتس (هر سه خواهرش در همین نوع اردوگاهها به فنا رفتند) میتونستن «محاکمه» و «در میان محکومین» رو بخونن، و همزمان یک شهروند از شوروی سابق هم اونو بخونه و جفتشون با هم بگن «لعنتی، دقیقا داره درباره وضعیت من صحبت میکنه».
اینو شوخی نگیرید. عدهای فکر میکنند جدی کافکا پیشگوی خوبی بوده. مخصوصا درمورد قضاوتی که درباره جامعه ملل داشت، که بعدا تبدیل شد به سازمان ملل.
بهترین توضیح اینه که ذهن ورزیده، میتونه متوجه بشه مسائل چطور کار میکنند، حتی اگه رخ دادنش رو ندیده باشه. قاعده اتفاق افتادن یهودیسوزی و یا حفرههای قانونی برای شهروندان کمونیسم و فاشیسم از قبل بوده، فقط طول کشیده تا موقعیتش پیش بیاد تا رخ بده. نمیشه به این پیشگویی گفت.
پیشنهاد میشه؟ صد در صد. تو اولویت بزارمش؟ فعلا نه خیر. اگه هنوز با نیل شوسترمن و قلمش آشناییت ندارید، اوصیکم به شاهکارش سهگانه داس مرگ. سپس که بهش ایمان آوردید این رو شروع کنید. چون ابتدای ریتم داستان کنده، و فضا هم ابتدا گولت میزنه که کودکانهست، ممکنه به اشتباه بندازتت. همینقدر بگم که یه جاهایی تو داستان واقعا پای نویسنده روی گلوم رو حس کردم که بهم میگفت «فکر کردی قراره چطور پیش بره؟». در پایان قشنگ مشخصه که میگه «بهت رحم کردم. به سلامت روانت، وگرنه خودتم خوب میدونی پایان واقعی این داستان چیه». بنده واضح صداشو شنیدم، دیگه شمارو نمیدانم.
داستان آنچنان آخرالزمانی و دور از ذهن نیست. فقط همین بحران کمآبی که داریم، وقتی بیشتر بیخ پیدا کنه چه اتفاقاتی میوفته؟ راوی داستان الیسا هستش در ابتدای داستان. بعد هرچی میره جلوتر داستان دونه دونه از زبان همه روایت میشه. هرکسی از زاویه دید خودش ماجرا رو نقل میکنه. البته این خوبه، چون کرکترها پتانسیل بیشتر شدن کتاب رو داشتند، ولی داستان نداشت، پس با این روش مشکل حل میشه. هم شخصیت پردازیها جا میوفته در زمانکوتاه هم دیگه کتاب به جلدهای بعدی نمیرسه و در ۴۰۰ صفحه تمیز تمام میشود.
ماجرا از جایی شروع میشه که ننه بابای الیسا که رفته بودن از آبشیرینکن تازه تاسیس کنار ساحل آب بگیرن، برنمیگردن. و اینجا الیسا برادرش گرت رو برمیداره تا بره دنبالشون. پسر همسایشون کلینتون که رو الیسا یه کراش ریزی هم داره همراهشون میشه.
میبینی چه داستان گوگولیه؟ سه تا بچه خوب میرن دنبال ننه باباشون.
پارت میکنه.
یه جاهایی یه چیزی میخونی انگار وسط تولدت یکی بیمهابا سیلی بخوابونه تو گوشت. قیافت همون شکلی میشه. وقتی دیدی جهانش چطور کار میکنه، میفهمی واقعا با پایانش به جوونیت رحم کرده.
دنیاشم خارج از قاعده نیست. کاملا رو ریتمه. یعنی تمام اتفاقات داخلش ممکنه، و خیلیاش همین الانم میوفته. علمی تخیلی نیست. به شدت واقعگرایانهست. رفرنسهای جالبی داره، مثلا یکیش به سان تزو بود که انتظار این یکی رو نداشتم.
این نقل قول از زبان افراد دیگر، تا NPC های داستان هم رفته. مثلا یه یارویی هست که کلا نقشش تو داستان برای کرکترهای اصلی ۳ خطه، ولی از زبان اون هم یه فصل کوتاه ماجراش نقل میشه. اینم خلاقیت خوبیه، که نویسنده تمام ابعاد جهان خشکسالی رو نشونمون میده. بدون اینکه منطق داستان رو بهم بزنه و صرفا بابت یک نکته، کرکترهارو به زور بچپونه تو اون موقعیت. اینم جالبه، چون آدم احساس نزدیکی بیشتری به کرکترهای فرعی میکنه. اینکه دنیا از چشم همشون روایت میشه یک برآیندی بهت میده که وضع چطوره.
وضع خرابه.
اگه دنبال یه چیزی هستی که خیلی داستان پیچیدهای نداشته باشه و درگیر و همراه فضاش بشی تا فراموش کنی اون بیرون چخبره، کتاب خوبیست. شخصیتپردازیها خوبه، ضرب داستان کنده اوایل، و کم کم سرعتش بیشتر میشه.
همچنین کاری میکنه باهات که دیگه تا عمر داری شیر آب رو الکی باز نمیزاری.
حالوم یه جوری خوب که هرچی مینویسم و برای نقد برای Ai میفرستم، اول میگه پاشو برو با ۱۲۱ تماس بگیر خودتو معرفی کن.
آره، کاش صبح نمیشد.
کامل متوجه هستم دارم چیمیگم. این چرتی که بستی دور دستمو باز کن.
دوباره تکرار نمیکنم. میدونم همون اول که گفتم خوب شنیدیش. خودتو به اون راه نزن. تو هم حسش کردی. وقتی قلبت میگیره و قطع امید میکنی. وقتی نفس کشیدن سخته چون فردایی وجود نداره. هر شب وضع همینه. تو دیدیش. تو حسش کردی، برای همین بهت گفتم. شاید باید نمیگفتم؟ نمیدونم، همینو میخوای ازم؟ میخوای حرفامو بخورم؟ اینکارو میکنم. میخوای عوض بشم؟ امشب رو عوض میشم. قول میدم فردا همه چیز جور دیگهای باشه، ولی هنوز شبه. تا وقتی شبه چه قولی میتونم بدم؟ وقتی تاریکه و چشم چشمو نمیبینه، چی باید بگم؟ انتظار داشته باشم منو ببینی؟ نمیبینی. تو حرفم نمیپری چون حرفی نداری. وگرنه تا الان ساکت نبودی.
شوکه شدی چون تصور دیگهای ازم داشتی. فکر میکردی آدم بهتری باشم. نیستم. فکر میکردی بستنم جلوی منو میگیره، نمیگیره. الان فقط خیره شدی به چشمایی که دیگه توش کورسوی امیدی وجود نداره. دیگه برق نمیزنه مثل اولین باری که دیدت. توش تنفره، توش خشمه. وقتی سرم گیج میرفت کجا بودی؟ اوه تو نبودی اون موقع. ببخشید این حرف بیرحمانهای بود. قبول دارم. عذرمیخوام. خیلی باهات بد رفتار کردم. میدونم آدم خوبی هستی، میدونم کودن نیستی و از پس خودت برمیای. تقصیر تو نبود که گرفتار من شدی. لیاقتشو داشتی آدمای بهتری نصیبت بشن. میپذیرم. مسئولیتشو گردن میگیرم. مسئولیت تمام آسیبهایی که قراره ببینیم. از اتوبان رد شدم که دلم پیچ میخوره، یه سری سگ دنبالم کرده بودن و چون دویده بودم دل و رودم یکی شده بود. اصلا نفهمیدم چطور بالا آوردم. نفهمیدم چیو بالا آوردم. فقط دیدم رو زانوم افتادم و بیوقفه داره از دهنم رو آسفالت میریزه. زانوهام سست شده بود، سرم پایین بود و دستم درد میکرد. سرم گیج میرفت چون از دستم در رفته بود این چندمین نخیه که دارم میکشم.
من روی زمین افتادم، صورتم تو استفراغ خوردم فرو رفت. گلی شده بود. یه مقدار خاکی، یه مقدار زردآب. حتی حال نداشتم صورتمو بالا بیارم. حتی توان نداشتم رومو برگردونم، با اینکه تمام دماغم رو تعفن پر کرده بود. رهگذرها نیمه شب از دیدنم وحشت میکردن و نزدیک نمیشدن. از کنارم عبور میکردند انگار جزو وسایل خونه هستم. انگار منظره شهری هستم که شهرداری منو اونجا گذاشته. وقتی چشمم رو باز کردم چشمم میسوخت، چون توش تعفن و خاک رفت، و با همون دید تار و چرک، مردم رو نگاه کردم. نه، من نمیتونم از اینا متنفر باشم. از خودم هستم. دلیل اینکه اونجام، دلیل اینکه با ترکهای آسفالت کف خیابون حرف میزنم، مقصر اینکه چشام میسوزه و صدام در نمیاد، خودم هستم.
اینو تعریف نکرده بودم برات مگه نه؟
همینو میخواستی دیگه؟ «رازی بینمون نباشه». بیا، دیگه نیست. حالت بهتر شد؟ قراره فردا روز بهتری باشه؟ قراره بهم امید بدی میتونم کاری رو انجام بدم که چندساله عرضشو نداشتم انجام بدم؟ جسارتشو داری منو ببوسی؟ نه الان. زرنگی؟ الان که همه چی خوبه. وقتی صورتم با خاک و تعفن زردآب یکی شد من رو ببوس. اون موقع میفهمم واقعا صلاحمو میخوای. اون موقع ثابت میکنی اینکه منو بستی واقعا به صلاح منه.
تو چشمات ترسه، چون متوجه نیستی چی میگذره. همیشه جلوی چشمات بوده و ندیدی. استیصالم رو باید از زبون خودم میشنیدی، چون حرف بقیه تورو به شک انداخت.
بیخیال، بیا امشبو فراموش کنیم. هرچی گفتم رو فراموش کن. داشتم خالی میبستم. قسم میخورم همش دروغه، داشتم دروغ میگفتم. حالا بازم کن. اونی که از دستم گرفتی رو بهم بده، و بعد از اینجا دور شو. اونقدر دور که صدای فریادهامو نشنوی. اونقدر دور که اگه اسممو صدا کردی جوابت رو ندم. یا من صدات رو نشنوم یا تو جواب منو. برو پشت سرت رو نگاه نکن.
بزار درستش کنم.
بزار این دفعه همه چیز رو درستش کنم.
Repost from Anarconomy
مسیحیان پیامبرشون رو جای خیلیها میذارن، نه فقط یک نجار. هرکس به هررشتهای علاقه داره، عیسی رو در همون حرفه ترسیم میکنه. عیسای پرستار. عیسای آتشنشان. عیسای راننده رالی، و حتی عیسای گیتارزن در یک باند متال! اما کسی به عنوان مدیر یک روسپیخانه ترسیمش نمیکنه. بالاخره هیچ شهری بدون این بیزینس نخواهد بود و انکارش، حذفش نمیکنه. حتی کشورهای سختگیری مثل ژاپن هم نتونستند حذفش کنند. پس تا وقتی وجود داره، الگو هم لازم داره. الگوی یک مدیر روسپیخانه، چه جور آدمیه؟ اگه عیسی مدیر چنین جایی بود، چطور ادارهش میکرد؟ حاضرند عیسی رو به عنوان ساقی شراب ترسیم کنند، اما به عنوان مدیر بیزینسی درباره سکس، نه. در حالی که آسیب الکل به جامعه خیلی بیشتر از سکس آدمها با همدیگهست.
از همین مسلک مردم چی میشه فهمید؟ این رو که ملت دوست دارند عیسی همونی باشه که خودشون هستند، نه اینکه خودشون عیسی باشند؛ و اگه ایمانشون رو از دست دادند، عیسی درست مقابل چیزی باشه که خودشون هستند. یعنی پاندولی از «تایید خود» و «لجبازی با غیر از خود». تا وقتی ایمان هست، خودشون رو در قله درستیها و نیکیها میپندارند، و وقتی ایمان نیست، درست مقابل درستیها و نیکی هستند (نباید فراموش کرد هر آدم معتقدی، یک جای خالی برای خودش رزرو کرده برای موقعیتی که دیگه معتقد نیست). که خلاصهش میشه این دو گانه: «یا عیسی مثل منه، یا من خود شیطانم». بنابراین در طول تاریخ تا همین الان، مدیران روسپیخانهها اینطور بودهاند که «من که قراره برم جهنم، پس کار ایکس و ایگرگ هم میکنم». که یکی ازون ایکسها میشه به موقع پرداخت نکردن دستمزد دخترها. عیسایی که مدیر اون بیزینس بود، پرداخت دستمزدها رو حتی یک ساعت هم به تأخیر نمینداخت، روی بیمهشون جدیت نشون میداد، و مواظب سلامت روانشون میبود.
همین رو به مسلمان و مخصوصا شیعه هم میشه تعمیم داد. فرض کنیم امام حسین، از وظیفه و رسالت خودش که امام بودن بود معاف میشد، سپس مسئولیت مسلمان بودن هم از رو دوشش برداشته میشد، و سپس پلیس جمهوریاسلامی میشد. حسین پلیس با افراد بازداشتشده چطور رفتار میکرد؟ آیا در ایران کسی میتونه در هر موقعیتی که هست یه حسین آتئیست بشه؟ نه. چون همه یا اینطورند که «حسین شهید مسلمان همون کارهایی رو میکرد که من میکنم» یا «گور پدر حسن و حسین و همشون». این افراط و تفریط نیست. چون درباره زیادی و کمی چیزی نیست. درباره خلاء الگوهاست. یا الگو رو تنزل میدن به سطح خودشون، یا آنتیالگو میشن. که هر دو یعنی الگویی وجود نداره.
برای هر کاری و هر موقعیتی بهتره رُل مدل داشت. کل کانسپت «عیار» و «رابینهود» برای این بود که بگن تو دزدی هم مدل معیار وجود داره. یعنی یه آدم وجود داشته/داره که همین کار رو پسندیدهتر از بقیه انجام میده، و باید ازش پیروی کرد. اگه برای کارهایی که نمیپسندی مدل پسندیدهتر نداری، برای کارهایی که میپسندی هم نخواهی داشت. و اگه این ضربدر میلیونها نفر بشه، همه به این نتیجه میرسند که فقط اسلحه نجاتدهندهشونه.
۴۵ تا به اشتراک گذاری و ۸۰۰ تا. جدی اینارو کجاها میبرید که بازخوردش صدایش نمیاید.
#موقت
۳۴ تا به اشتراکگذاری خصوصی و ۷۰۰ تا ویو؟ اگه جدی دارید اینو میخونید نقد یا نظرتان را به بنده هم بگید خوشحال میشویم.
#موقت
