339
订阅者
+324 小时
+87 天
+1030 天
帖子存档
اعتراف شبانه بعضی از چیزهایی که اینجا ازشون دفاع میکنم، فقط همینجا ازشون دفاع میکنم. مثل فرزندآوری. وقتی یک آدم واقعی در برابرم قرار میگیره و دلایلش برای اینکه حاضر نیست بچهدار بشه رو بم میگه، چیزهایی که اینجا نوشتم رو نمیتونم بش بگم. هیچ حرفی نمیتونم بش بزنم. در برابر تسلیمشدگیش، تسلیمم. بعضی از چیزهایی که اینجا بشون امیدوارم، فقط همینجا امیدوارم. مثل قداست حیات. وقتی یک آدم واقعی در برابرم قرار میگیره و دلایلش برای اینکه حاضر نیست دیگه زنده بمونه رو بم میگه، حرفهایی که اینجا نوشتم رو نمیتونم بش بزنم. در برابر تسلیمشدگیش تسلیمم. انصاف نیست مجبور باشیم انقدر بفهمیم.-e
اینا که مسخرهبازی و فانه. ولی خب توی آب تا کمر نشستیم و درحالی که منتهیعلیه نواحی تحتانی داشت یخ میزد گفتگوی جالبی داشتیم.
عیسی موقع ورود به اورشلیم خیلی حرف میزنه. واقعا زیاد حرف میزنه. ادعای نبوت میکنه، پاسخ مخالفینش رو میده، درباره رنج و محبت و طریقت و شریعت، با اقتدار تعلیم میده و یه عده هم اونقدر عصبی میشن که بکشنش و اونارو تو دام مثلهای خلاقانه خودش میندازه.
اما وقتی دستگیر میشه، از روند دستگیری تا مصلوب شدن بیشتر اوقات ساکته. اگه هم حرفی میزنه پراکنده و کوتاهه در همین حد که «خدایا چرا ترکم کردی؟».
اینجاست که باید پرسید خب کو کلک؟ اون همه خطابههای فلسفی و موعظههای پر اقتدار چه شد؟ مگر معلم اخلاق اتفاقا نباید همینجا بزرگترین دیالوگهارو بگه؟ میدونی خب به هر حال تو فیلما اینجور جاهاش که میرسه کرکتر اصلی دیالوگ خوباشو رو میکنه. وقتی سربازان رومی عیسی رو میزدند و بلند ازش میپرسیدن «خب حالا خدات کجاست گوزو؟ کیه که تورو میزنه؟» انتظار داری یهو برگرده خونی و ترکیده اینارو نصیحت کنه و یه جمله بگه خشکشون بزنه.
ولی نه.
فقط کتک میخوره.
موعظه درباره رنج با خودش خیلی فرق داره. شما تا وقتی کنار کسی ایستادی کار سادهایه حرف زدن که ایمان باید داشت، صبور باید بود، در سیلی خوردن حکمتیست. ولی وقتی خودت بخوری زبانت قاصره. فقط مغز بقا فعال میشه که زنده بمونه.
زبان عیسی بعد از تجربه مستقیم رنج یهو کوتاه میشه. از همونجا که بدبختیاش شروع شد کمتر حرف میزنه و شکش بیشتر میشه. روی صلیب که عملا فکر میکنه رها شده.
تضاد جالبیه، رو به روی افراد محلی صرفا «از بینشون میگذره». دربرابر کسانی که میخوان ساکتش کنن پرحرفی میکنه و دربرابر کسانی که ازش پاسخ میخوان سکوت میکنه.
این شوکه شدن دربرابر واقعیته. جایی که تئوریهات رو باید خودت عملی کنی و میبینی اوه، به این سادگیا هم نیست. این شوک برای عیسی عمیق بوده، برای همین حتی توی دربار در پاسخ به «اتهامت چیه؟» هم سکوت میکنه. خب چی بگه؟ از سمتی ناامیده که بهش خیانت شده، از سمتی پذیرفته که بشریت نجات داده نمیشه، و از دیگری هم دیده که حرفاش ظاهرا خیلی کاربردی نیستند و خداهم هواشو نداره.
آدمهای معنوی تا دور از درد هستند، رودهدرازی میکنند. البته مطلب جدیدی نیست. اون موقعی جدید بود که خوندن پایان ۱۹۸۴ شوکهم کرد.
برای اینکه حداقل بتونی ضربه شوک رو بگیری یا بیشتر دووم بیاری یک راه بیشتر وجود نداره، و باید با خودت بیرحم باشی.
بیرحم در آماده کردن خودت.
روسو: آزادی باید اصل باشه. هرکسی هم که مخالفه باید مجبورش کرد بپذیره.
جان استوارت میل: حتی اگه یک نفر در جامعه چه شهروند چه در راس مخالف باشه حق تحمیل بهش رو نداریم چناچه اگر برعکس بود هم همین باید رخ میداد.
روسو اراده عمومی رو راس میگیره و میل، آزادی فردی رو. البته میل چارچوب داره، که تا وقتی به دیگران آسیب نزنی یا آزادی دیگران رو محدود نکنی آزادی.
در نگاه اول انگار هردو یک حرف رو میزنن ولی به جزئیات میرسه تفاوتش مشخص میشه. تفاوت کسی که با غلیان احساسات و عواطف به این عقیده رسیده با کسی که عقلانی بهش رسیده. فرقش اینجاها مشخص میشه.
دوهزار و پانصد سال پیش فیلسوف چینی با اسب و الاغ و قاطر و هرچی که گیرش میاومد، و گاهی پیاده، ازین شهر به اون شهر میرفت، تا به مردم آبادیها یاد بده چطور وقتی بشون حمله شد، بتونند در محاصره نظامی زنده بمونند و از خونه زندگیشون دفاع کنند. صبح درباره عشق رساله مینوشت، شب درباره اینکه خانواده سرباز بالای برجک رو باید کجای شهر ساکن کرد که دیرتر از همه به دست دشمن بیفتند. فیلسوف مثل یک طبیب بود که به جای شریک شدن در سوگواری بیمارش از بلایی که سرش اومده، یا قراره بیاد، مستقیم میره سراغ راه کنترل پیشروی بیماری یا درمان. پزشک نمیگفت با این عفونت پاهاتو از دست میدی، بیا با هم گریه کنیم! بش میگفت باید قطعش کنم، و باید این علف مخدر رو بخوری تا بتونی تحملش کنی. فیلسوف برای مردم مظلومی که قرار بود سلاخی بشن روضه نمیخوند. بشون میگفت قراره نصفتون تلف بشید. برای زنده موندن بقیه باید این کارهایی که میگم رو بکنید! خودش در محیطی به دنیا اومده بود، که شانس کودک انسان برای بقا از شانس تولههای سگهای خیابانی کمتر بود. در سی سالگی متوجه نمیشد که اون بیرون آدمها آمادهاند که شکمش رو پاره کنند، حتی اگه بیدفاع باشه. در شش سالگی متوجه شده بود. برای همین از وقتی که برای مردم اندیشه تولید میکرد، با این پیشفرض محکم تولید میکرد که خشونت بخشی از زندگیشون خواهد بود، و بر همین مبنا باید برنامهریزی کنند. اونی که تازه داره درباره مشروعیت دفاع از خود در برابر حکومت تئوری میده، نه فیلسوفه نه صاحب اندیشه. فیلسوف باید با مکانیک زندگی مردمش آشنا باشه، و درباره همون حرف بزنه، و در چارچوب همون راهکار بده. فضای دوران ما پر شده از وراجی افرادی که پول گرفتهاند و پول خرجشان شده تا وراجی کنند. همین که بفهمیم فقدان شدید «فیلسوفِ مردم» کارمون رو لنگ کرده، یک قدم به جلو خواهد بود.- e
