370
订阅者
无数据24 小时
-127 天
-17130 天
帖子存档
370
«نگاهت میکتم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان، چشمی بهِسویِ آسمان دارد
من از نجوایِ شب با ماه، رازِ عشق میگفتم
که هر شب با خیالِ تو، جهانی در میان دارد
نمیخواهم که بدانی، که در دل چه غمی دارم
که عشقِ بیتمنایِ من، آرامِ جهان دارد
همین که هستی و گاهی، نگاهت سهمِ من باشد
برایِ این دلِ تنها، هزاران داستان دارد
اگر چه دوری و دستم، به دستت نمیرسد اما
خیالت در دلِ من، تا همیشه آشیان دارد...
370
از عشق تو هرجا که غزل دید غزل گفت
هر گاه دلش بهر تو لرزید غزل گفت
تو کعبه ی دل بودی و او زائر چشمت
هر گاه دلش حول تو چرخید غزل گفت
هر چند ز نا دیدن او غم به دلت نیست
هر وقت دل از هجر تو نالید غزل گفت
خورشید تویی نور تویی عشق تو هستی
وقتی که به او نور تو تابید غزل گفت
