649
订阅者
+4024 小时
+757 天
+13930 天
帖子存档
644
وصاٰل؛..
ماهها چشمانتظارِ این شب بودند..شبِ وصال، شبِ عروسی، شبِ شروع یک زندگی.
روزها را شمرده بودند تا برسد؛ تا بالاخره لباس عروس پوشیده شود، تا داماد با ذوق منتظر آمدنش بماند، تا خانه پر شود از خنده و صدای تبریک، تا نقل و نبات روی سرشان بریزند..
آن شب بالاخره رسید. از صبح خانه حالوهوای دیگری داشت؛ چشمها از شوق خیس بود و دلها برای دیدنِ خوشبختی آن دو میتپید.
همهچیز آماده بود برای یک شبِ قشنگ..برای شبی که قرار بود شروع تمام "با هم بودن" هایشان باشد.
اما...
صدای موشک آمد. و در چند لحظه، تمام آن خندهها خاموش شد.
نقل و نباتی که قرار بود روی سرشان بریزد، شد دود و خاک..خانهای که قرار بود پر از شادی باشد، پر شد از داغ و گریه.
آن دو کبوترِ عاشق، که ماهها برای رسیدن به هم روزشماری کرده بودند، در همان شبی که قرار بود به وصال برسند، در میان دود و آوار گم شدند.
راستی..وصالشان چه شد؟
مگر قرار نبود آن شب، شبِ رسیدن باشد؟
اما انگار وصالِ واقعیشان ماند برای بهشت.. جایی که دیگر هیچ جنگی نمیتواند میانشان جدایی بیندازد..
644
اَللّٰهُـمَّ لَا تَجْعَلْنِی نَاسِیاً لِذِکرِک
خدایا مرا از ذکر خویش گرفتار فراموشی مگردان .
644
قلبزمینگرفتہ،،،
زمانراقرارنیست....
اۍبغضماندهدردلِهفتآسمان،،،
بیا....🍂
#امام_زمانم 🌱
644
؛؛
برسد کاش همین حین،
همین جا ؛ فيالفور …
برسد از ره و حالِ دلِ ما خوب شود ../
﮼اللهمَّعَجـِّللِوَلیِّــكَالفَـرَج﮼
