358
订阅者
+1124 小时
+337 天
+2730 天
帖子存档
358
Repost from N/a
هربار که چشمهایم را باز میکنم، احساس میکنم شبِ قبل، در همان باتلاقی که مدتهاست در آن گیر افتادهام، کمی بیشتر فرو رفتهام.
عجیب است، باتلاق هرچه بیشتر تقلا میکنی، بیشتر تو را میبلعد.
و من سالها فکر میکردم اگر فقط دست از جستوجو نکشم، اگر فقط کمی بیشتر دوام بیاورم، اگر چشمهایم را به دوردست بدوزم، بالاخره نوری از جایی خواهد رسید و راهی برای بیرون آمدن نشانم خواهد داد.
شبها، درست قبل از اینکه چشمهایم را ببندم، هنوز در پسِ ذهنم به فردا فکر میکردم.
"ممکن است فردا بهتر باشد؟
ممکن است وقتی چشمهایم را باز میکنم، بالاخره نشانهای ببینم؟
ممکن است آن نور، این بار به جای اینکه فقط از دور دیده شود، خودش به سمت من بیاید؟"
و من امیدوار بودم.
هنوز امیدوار بودم.
به نوری که سالها دنبالش گشته بودم، به نوری که هر بار فکر میکردم کمی نزدیکتر شده، باز هم دورتر میشد.
انگار تمام این سالها، نور را نه برای روشن شدنِ مسیرم، بلکه برای زنده ماندنِ امیدم میخواستم.
نمیدانم
شاید منتظر ماندنم حماقت بود.
شاید هم همین که با وجود تمام فرو رفتنها، هنوز سرم را بالا میگرفتم و دنبال نور میگشتم، خودش یک جور برد بود.
اما حالا دیگر، قبل از اینکه چشمهایم را ببندم، به فردا خیره نمیشوم.
دیگر منتظر نیستم صبح، چیزی را با خودش بیاورد که مرا از این باتلاق بیرون بکشد.
دیگر به خودم نمیگویم "شاید فردا بهتر باشد."
حتی گاهی فکر میکنم شاید فردا، باتلاق عمیقتر شده باشد.
شاید جای پایم پایینتر رفته باشد.
شاید دیگر نوری باقی نمانده باشد که ارزشِ بالا آوردنِ سرم را داشته باشد.
و شاید تمام این سالها اشتباه میکردم.
شاید قرار نبود از باتلاق بیرون بیایم.
شاید قرار نبود همیشه دنبال نور بگردم.
شاید باید همانجا میایستادم، دست از تقلا میکشیدم و برای یک بار هم که شده، تاریکیِ اطرافم را همانطور که بود میپذیرفتم.
شاید بعضی وقتها، نور نرسیدن،
تاریکی نبود، بلکه حقیقتی بود که تمام این مدت از پذیرفتنش فرار میکردم.
