ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
559
订阅者
+424 小时
+197 天
+10130 天
帖子存档
ان‌شاء‌الله که جز خیر و خوبی دیگر هیچ‌ نباشد. تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

چنین است رسم سرای درشت گهی پشت زین و گهی زین به پشت منسوب به فردوسی

دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور حافظ‌

و اگر از زمانه‌ی ناجوانمرد کراهیتی دید و درشتی‌یی پیش آمد، آخر نیکو شود. تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم تا زنم آب
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر حافظ

نشنیده‌ای که زیر چناری کدوبنی بررُست و بردمید برو بر، به روز بیست؟ پرسید از آن چنار که «تو چند ساله‌ای؟» گفتا «دویست باشد و ا
نشنیده‌ای که زیر چناری کدوبنی بررُست و بردمید برو بر، به روز بیست؟ پرسید از آن چنار که «تو چند ساله‌ای؟» گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است» خندید ازو کدو که «من از تو به بیست روز برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست» او را چنار گفت که «امروز ای کدو با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید که از ما دو، مرد کیست» ناصر خسرو

مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد اخلاق الاشراف، عبید زاکانی
مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد اخلاق الاشراف، عبید زاکانی

اگر ز باغِ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ گلستان، سعدی

حشمتی بزرگ افتاد، چنانکه در همه روزگارِ امارت او ندیدم و نشنیدم که هیچ کس را زهره بود که هیچ جای سیبی بغضب از کسی بستدی. تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

هر که او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد دفتر اول مثنوی، مولانا‌

کار در جستن است و بدست آوردن، ولکن چون آسان گرفته آید، آسان گردد. چون بی رنج و تحمل زحمت چیزی بدست آید، ارزش آن دانسته نمی‌شود. تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم مولانا

دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پردۀ اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت خیام

آنجا یک قهوه‌خانه بود اما ننشستیم‌ به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب می‌شد اگر دقایقی آنجا می‌نشستیم و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟ عجله، همیشه عجله! کدام گوری می‌خواستم بروم؟ من به بهانه‌ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته‌ام‌. محمود دولت‌آبادی

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی طناز سیه چشم چو معشوقه من نیست‌‌‌ آن کشور نو آن وطن دانش و صنعت هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است که در ساحل دریای عدن نیست در پیکر گلهای دلاویز شمیران عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست آواره ام و خسته و سرگشته و حیران هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست آوارگی و خانه به دوشی چه بلاییست دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست این کوه بلند است ولی نیست دماوند این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست این شهر عظیم است ولی شهر غریب است این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست دکتر خسرو فرشید ورد

نماند جاودان کس را در اندوه . . . 🍃 خسرو و شیرین، نظامی

دمنه گفت: لکِن هر که از خطر بپرهیزد خطیر نگردد. خطیر: مهم کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

مکن کاری که بر پا سنگت آیو جهان با با این فراخی تنگت آیو

و عواقبِ عزیمت را پیشِ چشم دارد تا پای در سنگ نیاید. عزیمت: قصد، نیت، سفر پای در سنگ آمدن: با مشکلات روبرو شدن کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راز دانش بی‌نیاز مردمانِ بخرد اندر هر زمان راز دانش را به‌هر گونه زبان گِرد کردند و گرامی داشتند تا به سنگ اندر همی بنگاشتند دانش اندر دل چراغ روشن است وز همه بد، بر تن تو‌، جوشن است #آغاز خوانش کتاب کلیله و دمنه