دمی با ادبیات
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
554
订阅者
+324 小时
+227 天
+10530 天
帖子存档
#دمی_با_شاهنامه ۱۹
روزی زال قصد سفر کرد و از زابل حرکت کرد بهسمت سرزمین هندوان و بعد از مدتی، به کابُل رسید.
در اونجا پادشاهی بهنام مهراب کابلی بود؛ وقتی فهمید زال میخواد بیاد، به استقبالش رفت.
زال وقتی دید چه انسان خوبی میخواد بره پیشش، بهش اجازهی ورود داد و جایگاهی خاص برای مهراب مشخص کرد.
سفرهای پهلوانی ترتیب دادن؛ مهراب و زال نشستند و ساقی، شراب آورد.
زال به چهرهی مهراب نگاه کرد و از رفتار اون خوشش اومد.
وقتیکه مهراب از روی سفره بلند شد، زال بهش نگاه کرد و گفت: چه کسی شایستهتر مهراب برای پادشاهی هست؟
یکی از پهلوانان به زال گفت: مهراب دختری داره که صورتش مثل خورشید روشن و سرتاپای اون، مانند مینوی برین، کامل است.
زال در دل عاشق دختر مهراب شد و آرام و قرار از اون دور شد.
وقتیکه صبح شد، مهراب کابلخدای بهسمت زال اومد.
زال از دیدنش خوشحال شد و ازش پرسید: چه درخواستی ازم داری؟
مهراب گفت: من آرزو دارم که بیای خونهی من و با نور وجودت، خونهی منو روشن کنی.
زال گفت: کار درستی نیست؛ سام سوار و منوچهر شاه از اینکار شادمان نمیشن که من خونهی یه بتپرست برم.
بهغیر ازاين هر خواستهای داری، اجابت میکنم.
مهراب بر زال آفرین خواند ولی در دل بهش گفت: ناپاکدین.
مهراب از پیش تخت زال رفت و زال اونو ستایش میکرد ولی چون همدین و همراه نبودن، زبان زال برای ستایش مهراب نمیچرخید.
همراهان زال وقتی دیدن دل زال به دیدن مهراب گرم میشه، اونو( مهراب را) دیوانه خطاب قرار دادن و سپس از اون و دخترش تعریف کردن؛ با شنیدن تعریفهای همراهان، زال از خود بیخود شد و عشق جایگزین خرد شد.
سپهدار تازی گفت: اون نیازی به زن گرفتن نداره؛ اگر بگیره، پیش انسان خردمند، نادان شمرده میشود.( دکتر کزازی در صفحهی ۵۱۱ از جلد اول نامهی باستان میگوید: این گفته نمونهای دیگر از دید و داوری تازیان کهن دربارهی زن)
زال از صحبتهای همراهان خسته شد و چند روزی از گفتوگو طفره میرفت.
چند روزی گذشت و عشق، بیشتر در دل زال ریشه دواند.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
هر آن کو بَرَد نامِ مرد بعار
تو خیرِ خود از وی توقّع مدار
که اندر قفای تو گوید همان
که پیشِ تو گفت از پسِ مردمان
کسی پیش من در جهان عاقل است
که مشغولِ خود وز جهان غافل است
بوستان، سعدی
یکی بچهی گرگ میپرورید
چو پرورده شد، خواجه برهم درید
چو بر پَهلویِ جان سپردن بخفت
زبان آوری در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنین نازنین پروری
ندانی که ناچار زخمش خوری؟
بوستان، سعدی
یکی گفت با صوفییی در صفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا
بگفتا خموش، ای برادر، بخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت
کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمنترند
کسی قول دشمن نیارد به دوست
جز آن کس که در دشمنی یار اوست
نیارست دشمن جفا گفتنم
چنان کز شنیدن بلرزد تنم
تو دشمنتری کآوری بر دهان
که دشمن چنین گفت اندر نهان
سخنچین کند تازه جنگِ قدیم
به خشم آورَد نیکمرد سلیم
از آن همنشین تا توانی گریز
که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز
سیهچال و مرد اندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن بهجای
میان دو تن جنگ چون آتش است
سخنچین بدبخت هیزمکش است
بوستان، سعدی
لرم من
عربم من
ترکم من
بندریام من
جنوبیایم ما
غیرت یادمان دادند.
زنان ایلهایمان همیشه فریاد جانفشانی برای ایران را سر دادند.
زنان ما در جنگها تفنگ به دستمان دادند.
مردان ما در جنگ جان خودشان را برای ایران تقدیم کردند.
پدران و مادران ما از ماندن پای وطن برایمان گفتند.
درست است که سینهی گذشتگان ما پر است از درد نامردی
پر از درد بییاوری
پر از درد تنهایی
پر از درد خیانت
پر از درد نابرابری و نابرادری
ولی
ما در طول زمان همیشه سپر ایران بودیم، هستیم و خواهیم بود.
چه ایرادی دارد؟
ما را بزنند ولی کل ایران را نه.
برای خودمان ناراحتم ولی برای آسیب ندیدن کل ایران خوشحال.
به امید روزی که ایرانِ جان، گزندی از دشمنان نبیند.
ببارید رستم ز چشم آب زرد
دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چنین داد پاسخ که من با سپاه
میان بستهام جنگ را کینه خواه
درود بر شما🕊🍃
پسفردا دوستان عزیزی آزمون ارشد دارن.
دعا میکنم همهی دوستان به خواستههاشون برسن.
سعی کردم در این چند ماه، حداکثر تلاشم رو بکنم تا بتونم کمی از شاهنامه رو با زبان ساده به دوستان یاد بدم.
امیدوارم که در این امر موفق بوده باشم.
انشالا چند روز دیگه بهادامهی شاهنامه میپردازیم.
اگر کم و کسری بود، بر من ببخشید.
شبتون بهخیر. 🕊🍃
سام، زال رو در زاولستان به بقیه سپرد و گفت: من باید برای نبردی برم و اینجا دیگه خونهی توئه و همه تحت فرمان تو هستن.
زال هم کلی ناراحت میشه و میگه: من بدبختیهای زیاد دیدم، دیگه تو ترکم نکن.
سام سوار گفت: این خواست خداست و نمیشه باهاش مخالفت کرد. الان دور و بر خودت رو پر کن از پهلوانان جنگجو و انسانهای خردمند.
از هر کسی، چیزی یاد بگیر؛ اینو گفت و رفت.
زال دنبال سام رفت. سام اونو در آغوش گرفت و گفت برگرد.
بعد از مدتی زال همهچیز رو یاد گرفت و در هر فنی، استاد شد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۱۸
پادشاهی منوچهر ۱۲۰ سال بود.
همهی مردم هفت روز برای فریدون عزاداری کردن و روز هشتم منوچهر کلاه پادشاهی بر سر گذاشت.
تمام پهلوانان جهان به او آفرین گفتن و خودشونو بندهی اون دونستن.
منوچهر خداوند رو شکر کرد و گفت: راه فریدون فرخ رو ادامه میدم.
همه براش آرزوی عمر جاودان و پادشاهیای قدرتمند کردن.
بهش گفتن: تو جنگهات رو کردی و الان به پادشاهی بپرداز و امور جنگی رو بهما واگذار کن.
فردوسی وسط داستان پادشاهی منوچهر، داستان زادن زال زر رو میاره و میگه: میخواهم داستانی پر از شگفتی براتون بگم.
نگاه کنید ببینید روزگار چه بازیای با سام سوار کرد.
سام فرزندی نداشت و دلش میخواست فرزندی داشته باشه.
ماهرویی در شبستان سام بود که امید داشت از اون فرزندی داشته باشه.
بعد از اینکه فرزندش بهدنیا اومد، دیدن که کل تن و موهاش سفیده.
وقتیکه همه دیدن پسر اینطور بهدنیا اومد، تا یک هفته چیزی به سام نگفتن.
کسی جرئت نداشت به سام چیزی بگه تا اینکه بعد از چند روز، پیرزنی سمت سام اومد و گفت: درود خداوند بر سام باد و دشمنانش همیشه شکستخورده باشن.
از تو پسری بهدنیا اومد که هیچ اندام زشتی در اون نمیبینی و همهچیز تمام هست؛ فقط اینکه رنگ موهاش، سفیده.
وقتیکه سام پسرش رو دید، از همهچیز ناامید شد و رو به آسمون کرد و گفت: خداوندا! من چه گناهی کردم که لایق چنین فرزندی شدم؟
اگر پهلوانان بیان و از من سؤال کنن، من چه چیزی راجب این بچه بگم بهشون؟
زال رو بلند کرد و برد سمت مکانی که سیمرغ اونجا خونه داشت.
در همین حین، بچههای سیمرغ گشنهشون شد و سیمرغ به پرواز درومد که براشون غذا تهیه کنه.
بچهای شیرخواره دید؛ اونو بین چنگال خودش گرفت و بهسمت بچههاش برد که خوراک اونا بشه ولی وقتی خواست بچه رو بده به بچههاش بخورن، مهر اون به دلش افتاد و اونو بزرگ کرد.
وقتیکه اون پسر بزرگ و برومند شد، خبر اون بهگوش سام سوار رسید.
شب سام خواب میبینه که فردی تو خواب از فرزندش صحبت میکنه و به سام مژده میده که پسرت الان بزرگ شده.
صبحش موبدان رو جمع میکنه و راجب خوابش با اونا صحبت میکنه، همهی اونا خوشحال میشن و میگن: کارت اشتباه بود که بچه رو رها کردی. الان برو از خداوند عذرخواهی کن، فرزندت رو پیدا کن و پیش خودت بیار.
درسته تو ولش کردی ولی خدا اونو حفظ کرد؛ چون اون بهترین دایهست.
سام با سران سپاه سمت کوهی رفت که فرزندشو ول کرد؛ نگاه کرد و دید لونهای وجود داره که بسیار بلنده و گفت: خداوندا! اگر این فرزند مال منه، دست منو بگیر، گناهمو ببخش و فرزندمو بهم ببخش.
خداوند دعای سام رو میپذیره. سیمرغ اونا رو دید و فهميد برای بردن بچهای که ول کردن، اومدن.
سیمرغ به پسر سام سوار گفت: من دایهی تو هستم و تو رو بزرگ کردم و اسمتو دستان(بهمعنی فریب و نیرنگ) زند میذارم؛ چون سام با تو دستان و بند کرد.
وقتی برگردی بهاونجایی که بهش تعلق داری، سام تورو فرا میخونه و بدون پدرت سام سوار هست که پهلوان جهان و سرافرازترین فرد بین انسانهای بزرگ هست.
الان هم دنبال تو اومد و کار درست اینه که تورو ببرم پیش اون. زال هم بهش گفت: ازم خسته شدی؟ من پیش تو آرامش دارم. بعد از خداوند، ازت تشکر میکنم؛ چون با کمک تو کار سخت من، آسون شد.
یکی از پرهای منو بگیر و هروقت بهم نیاز داشتی اونو بسوزون تا بیام و کمکت کنم.
دستان همراه با سیمرغ پیش سام اومد؛ سام گریه کرد و از خداوند تشکر کرد و بعد از اينکه بهش نگاه کرد، اسمش رو زال زر گذاشت.
همه از اومدن زال خوشحال شدن و خوشحالی کردن.
همه سوی منوچهر شاه اومدن و گفتن: سام با زال از کوه اومدن. منوچهر شاد شد و خداوند رو سپاسگزاری کرد.
به پسرش نوذر گفت: برو پیش سام و تبریکی شاهانه بهش بگو بخاطر اتفاق خوبی که براش افتاد.
به سام بگو بیا پیشم تا راجب موضوعاتی صحبت کنیم؛ اول اینکه پسرتو ببینم و بعد سوی زابلستان بری.
نوذر رسید. پیام پدرش رو به سام داد؛ سام هم احترام گذاشت و بهسمت منوچهر حرکت کرد.
منوچهر سام رو در آغوش گرفت و بهسمت تخت پادشاهی حرکت کردن.
بعدش زال اومد و منوچهر شگفتزده شد از اون نیرومندی و چهرهی زیبایی که داشت.
به سام گفت: حسابی هواش رو داشته باش و راه و رسم جنگیدن رو بهش آموزش بده.
بعدش هم به موبدان گفت: طالع زال رو ببینید. دیدن و گفتن: زال، پهلوان بزرگی میشه.
منوچهر عهدی نوشت و قسمتهای زیادی رو به سام سپرد تا فرمانروای اونجاها باشه.
بعدش سوی زابلستان حرکت کردن و استقبالی بس شایسته از اونا شد و همه برای زال، به سام تبریک گفتن.
#دمی_با_شاهنامه ۱۷
سلم خبردار شد که چه اتفاقی واسه برادرش افتاد.
قلعهای پشت سر اون بود؛ تصمیم گرفت واردش بشه.
قلعهای که غیر قابل نفوذ بود و از هیچ راهی نمیشد وارد اون بشی؛ مگر از راه دروازهی قلعه.
قارن با خودش فکر کرد که اگر بره داخل قلعه، قدری آرامش پیدا میکنه؛ پس باید راه رو بر اون ببندم تا نره اونجا.
خیلی زود رفت پیش منوچهر و گفت: اگر صلاح میبینی، سپاهی بهمن بده تا راه سلم رو ببندم و اجازه ندم کاری از پیش ببره.
ادامه داد و گفت: من یه انگشتر از تور با خودم دارم؛ الان میخوام فکری بکنم و با استفاده از این انگشتر، سپاه رو وارد قلعه بکنم.
فقط هم خودم و گرشاسب میریم.
قارن سپاه رو به شیرو سپرد و گفت: من سمت قلعه میرم و انگشتر رو بهشون نشون میدم تا اجازهی ورود بدن و وقتیکه اجازهی ورود دادن، قلعه رو تصرف میکنم.
شما هم سمت قلعه حرکت کنید و وقتی من علامت دادم، وارد قلعه بشید.
قارن نزدیک قلعه شد و گفت: من از طرف تور اومدم.
تور بهم گفت: برو پیش دژبان و بگو همیشه هشیار و نگهبان قلعه باش.
اگر سپاه منوچهر شاه هم اومد، مقاومت کنید و اجازهی ورود ندید.
دژبان وقتی انگشتر تور رو دید، در رو برای قارن باز کرد و باهم وارد قلعه شدن.
وقتیکه شب شد، قارن پرچمی برافراشت و به شیرو و سپاهیان نشان داد.
وقتی شیرو اون درفش پادشاهی رو دید، وارد قلعه شد و جوی خون روان کرد.
صبح که شد، چیزی از قلعه باقی نمونده بود.
بعد از اینکار، قارن اومد پیش منوچهر و همهی آنچه که اتفاق افتاد رو بهش گفت و منوچهر هم کلی دعای خیر برای قارن کرد و آفرین بهش گفت.
بعدش گفت: وقتیکه تو رفتی، سپاهی سمت ما اومد که فرماندهی اونا کاکوی بود( که نبیرهی ضحاک بود) و همراه ۱۰۰ هزار نفر بهما حمله کرد و خیلی از یاران منو کشت.
الان هم سلم برای جنگ کردن اومد؛ چون کسی بهنام کاکوی از دژ هوخت گنگ( دژی که ضحاک با جادو ساخته بود و فریدون جادوی اونو باطل کرد) به یاری اون اومده و بسیار از دلیریها و جنگاویهای اون تعریف کردن.
قارن هم گفت: منوچهر شاه! کسی نمیتونه با تو مقابله کنه.
من چارهای میسازم که کاکوی نتونه به جنگ بیاد.
منوچهر گفت؛ نه؛ تو خستهای بخاطر جنگی که کردی، الان وقت جنگیدن من فرا رسید.
جنگ شروع شد.
کاکوی اومد؛ فریاد زد و با منوچهر شاه درگیر شد. کاکوی نیزهای به کمربند شاه زد که پوست منوچهر از بین زره بیرون اومد.
منوچهر هم ضربهای با شمشیر به گردن کاکوی زد که زرهش تکهتکه شد.
منوچهر کمر کاکوی رو گرفت و بر زمین انداختش و با شمشیر اونو کشت.
وقتیکه کاکوی کشته شد، کمر سلم شکست و تدبیر دیگری اندیشید.
فرار کرد و بهسمت قلعه رفت و سپاه منوچهر شاه هم پشت سرش حرکت میکردن.
منوچهر به سلم رسید و گفت: بخاطر تاج پادشاهی برادرت رو کشتی، به کلاه پادشاهی دست پیدا کردی، دیگه چرا فرار میکنی؟
الان به سزای کار خودت میرسی.
با شمشیر ضربهای به گردن سلم زد؛ تنش دو قسمت شد و یکجا افتاد و دستور داد سرش رو جدا کنن.
لشکریان از قدرت منوچهر تعجب کردن و سپاه سلم فرار رو بر قرار ترجیح دادن.
شخصی از سپاه سلم به منوچهر گفت: ما همه زیردست هستیم و فرمان منوچهر شاه رو میبریم.
الان از تو طلب بخشش داریم.
منوچهر هم اونارو بخشید و گفت: لباس رزم رو در بیارید و از این بهبعد الکی خون کسی رو نریزید.
منوچهر نامهای برای منوچهر فرستاد و اول خداوند رو آفرین گفت و سپس گفت که انتقام ایرج رو گرفتیم.
من پس از این نامه بهراه میوفتم و وقتی برسم، میگم هرآنچه رو که باید بگم.
سپاه منوچهر، درفش فریدون رو دید و احترام گذاشتن.
فریدون دستور داد که منوچهر جانشین اون بشه.
فریدون از تخت پادشاهی کنار رفت و سر سه فرزندش رو در بر گرفت و گریه میکرد.
فریدون از دنیا رفت و نام نیک از اون جا موند.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
