ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
551
订阅者
+324 小时
+227 天
+10530 天
帖子存档
روز جمعه تاریخ: ۱۴۰۵/۰۵/۲۳ استان زیبای گلستان آبشار شیرآباد بماند به یادگار...🍃🕊
+9
روز جمعه تاریخ: ۱۴۰۵/۰۵/۲۳ استان زیبای گلستان آبشار شیرآباد بماند به یادگار...🍃🕊

درود لینک کانال تلگرام استاد شهبازی عزیز. اگر مایل بودین، عضو بشین. بی‌شک که خالی از لطف نیست و کلی اطلاعات جدید یاد می‌گیرید. https://t.me/shahbazi11404

#دمی_با_شاهنامه ۲۸ وقتی‌که منوچهر شاه از دنیا رفت، پسرش نوذر جانشین او شد ولی پندهای پدرش رو فراموش کرد و راه بیدادگری در پیش گرفت. همه ضد او شدن و خواستن اونو از روی تخت به‌زیر بیارن و خودشون پادشاه بشن. نوذر وقتی عرصه رو بر خودش تنگ می‌بینه، می‌ترسه و برای سام سوار نامه می‌نویسه‌ و می‌گه: پدرم تا روز آخر مرگش همیشه می‌گفت وقتی به مشکل خوردی، از سام سوار کمک بگیر. سام سوار هم بعد از خوندن نامه، سرشو به نشانه‌ی افسوس‌ تکون می‌ده و فردا صبح زود سمت نوذر حرکت می‌کنه. وقتی ایرانیان فهمیدن سام سوار اومد، همه رفتن پیشش و همه‌چیز رو از سیر تا پیاز واسش تعریف کردن. بعدش هم گفتن: چه اشکالی داره اگر سام سوار روی تخت بشینه و پادشاه بشه؟ سام سوار هم گفت: خداوند جهان اینو از من نمی‌پذیره و اگر مردی از نسل منوچهر شاه نباشه که بر تخت پادشاهی بشینه، من حاضرم دختری از نسل منوچهر شاه روی تخت بشینه ولی خودم این‌کار رو نکنم. درسته که راه و رسم پدرشو فراموش کرد و راه نادرستی رو انتخاب کرد ولی مدت زیادی نگذشته و من می‌تونم باهاش صحبت کنم تا به راه راست و درست برگرده. شما هم اون اختلافاتی که بینتون‌ بود رو فراموش کنید و پیوند تازه‌ای بین خودتون و شاه نوذر ببندید. بزرگان هم از گفته‌های خودشون پشیمون شدن و پیوند و پیمان تازه‌ای با شاه نوذر بستند. وقتی‌که سام سوار اومد پیش شاه نوذر، شاه با روی خوش ازش استقبال کرد و حتی رو تخت خودش نشوندش. شاه نوذر هم همه‌ی اتفاقاتی که رخ داده بود رو برای سام سوار تعریف کرد‌. بزرگان از شاه نوذر عذرخواهی کردن و دوباره از اون فرمانبرداری کردن‌. سام سوار هم توصیه‌های زیادی به شاه نوذر کرد؛ از داد و دهش فریدون شاه، هوشنگ شاه، و منوچهر شاه سخن به‌میان آورد و گفتنی‌های زیادی رو گفت؛ سپس از اون‌جا رفت. درسته که سام سوار بین بزرگان و شاه نوذر آشتی برقرار کرد ولی گویا روزگار با شاه نوذر سر ناسازگاری برداشته بود و هیچ‌گونه مهربانی‌ای باهاش نداشت و آرامش و آسایش رو از اون دریغ می‌کرد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

روز چهارشنبه تاریخ: ۱۴۰۵/۰۵/۲۱ چند عکس از داستان‌های زیبای شاهنامه؛ خواستم که شما هم در دیدن این زیبایی‌ها سهیم باشید. درسته
روز چهارشنبه تاریخ: ۱۴۰۵/۰۵/۲۱ چند عکس از داستان‌های زیبای شاهنامه؛ خواستم که شما هم در دیدن این زیبایی‌ها سهیم باشید. درسته که اجازه ندادن وارد محوطه‌ی آرامگاه فردوسی بشیم ولی باز خالی از لطف نبود. بماند به یادگار...🕊🍃

photo content
+1

بزرگان که از تخم آرش بدند دلیر و سبکسار و سرکش بدند به گیتی به هر گوشه‌ای بر یکی گرفته ز هر کشوری اندکی شاهنامه، فردوسی
بزرگان که از تخم آرش بدند دلیر و سبکسار و سرکش بدند به گیتی به هر گوشه‌ای بر یکی گرفته ز هر کشوری اندکی
شاهنامه، فردوسی

داستان دقیقی شاعر از زبان فردوسی: چو از دفتر این داستان‌ها بَسی همی‌خواند خواننده بَر هر کسی جهان دل نهاده بدین داستان همان ب
داستان دقیقی شاعر از زبان فردوسی: چو از دفتر این داستان‌ها بَسی همی‌خواند خواننده بَر هر کسی جهان دل نهاده بدین داستان همان بِخْرَدان نیز و هَم راستان جوانی بیامد گُشاده زبان سُخن گفتنِ خوب و طبعِ روان به شعر آرَم این نامه را گفت مَن از او شادمان شُد دلِ انجمن جوانیش را خوی بَد یار بود اَبا بَد همیشه به پیکار بود بر او تاختن کَرد ناگاه مرگ نهادش به سَر بر یکی تیره تَرگ بِدان خوی بَد جانِ شیرین بِداد نَبُد از جوانیش یک روز شاد یکایک از او بخت برگَشته شد به دستِ یکی بنده بر کُشته شد بِرَفت او و این نامه ناگفته ماند چُنان بختِ بیدارِ او خُفته ماند
شاهنامه، فردوسی

هرآنگه که تشنه شدستی به خون بیالودی آن خنجر آبگون زمانه به خون تو تشنه شود براندام تو موی دشنه شود کنون گر تو در آب ماهی شوی
هرآنگه که تشنه شدستی به خون بیالودی آن خنجر آبگون زمانه به خون تو تشنه شود براندام تو موی دشنه شود کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر بخواهد هم از تو پدر کین من چو بیند که خاکست بالین من ازین نامداران گردنکشان کسی هم برد سوی رستم نشان که سهراب کشتست و افگنده خوار ترا خواست کردن همی خواستار چو بشنید رستم سرش خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت بپرسید زان پس که آمد به هوش بدو گفت با ناله و با خروش که اکنون چه داری ز رستم نشان که کم باد نامش ز گردنکشان بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی بکشتی مرا خیره از بدخویی ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای نجنبید یک ذره مهرت ز جای
شاهنامه، فردوسی

به بازی بکویند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندر آمد روانم بسر هرآنگه که تشنه شدستی به
به بازی بکویند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندر آمد روانم بسر هرآنگه که تشنه شدستی به خون بیالودی آن خنجر آبگون زمانه به خون تو تشنه شود براندام تو موی دشنه شود کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر بخواهد هم از تو پدر کین من چو بیند که خاکست بالین من ازین نامداران گردنکشان کسی هم برد سوی رستم نشان که سهراب کشتست و افگنده خوار ترا خواست کردن همی خواستار چو بشنید رستم سرش خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت بپرسید زان پس که آمد به هوش بدو گفت با ناله و با خروش که اکنون چه داری ز رستم نشان که کم باد نامش ز گردنکشان بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی بکشتی مرا خیره از بدخویی ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای نجنبید یک ذره مهرت ز جای چو برخاست آواز کوس از درم بیامد پر از خون دو رخ مادرم
شاهنامه، فردوسی

چنین گفت رستم به اسفندیار که آوردی آن تخم زفتی به بار تو آنی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم من از شست تو هشت
+2
چنین گفت رستم به اسفندیار که آوردی آن تخم زفتی به بار تو آنی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم من از شست تو هشت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ به یک تیر برگشتی از کارزار بخفتی بران بارهٔ نامدار هم‌اکنون به خاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت هم‌انگه سر نامبردار شاه نگون اندر آمد ز پشت سیاه
شاهنامه، فردوسی

همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد هفت پیکر، نظامی
+5
همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد
هفت پیکر، نظامی

تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی تا شب نرود، صبح پدیدار نباشد سعدی
تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی تا شب نرود، صبح پدیدار نباشد
سعدی

درود رسیدیم تا بیت ۳.۷۶۰ شاهنامه یا به عبارتی، جلد اول نامه‌ی باستان دکتر کزازی و دفتر اول و دوم دکتر بهفر رو با زبان خودمانی یاد گرفتیم و تموم کردیم. سپاسگزارم از توجه شما.🙏🏾🍃🕊

#دمی_با_شاهنامه ۲۷ وقتی‌ خبر به سام رسید که رستم مثل شیر نیرومند شد، دلش آروم نگرفت و به‌دلش افتاد که بره رستم رو ببینه. سام لشکر رو به یکی از فرمانده‌هاش سپرد و سوی رستم حرکت کرد. زال هم لشکری آماده کرد تا به‌استقبال پدرش بره. سام رستم رو دید و گل از گلش شکفت. وقتی دیدش، آفرین و دعای سلامتی خوند براش و رستم هم از زال تعریف‌های زیادی کرد و گفت: شادمانم که ریشه‌ی من به‌تو برمی‌گرده و کل تلاشم رو می‌کنم که جات رو پر کنم. از اسپ پیاده شدن و دست همدیگه رو گرفتن و به‌سوی کاخ حرکت کردن. یک‌ماه مشغول شادی و نشاط بودن، بعدش نشسته بودن که سام به زال گفت: از هرکسی بپرسی، کسی یاد نداره که فرزندی از پهلو به‌دنیا بیاد؛ بعدش بر سیمرغ آفرین گفت. بعد از اون مشغول شراب خوردن شدن که مهراب کابلی مست شد و گفت: از زال زر و سام سوار نمی‌ترسم؛ من و رستم دست‌به‌دست هم می‌دیم و کسی توان مقابله با مارو نداره. آیین ضحاک رو زنده می‌کنم. زال و سام خندیدن به حرفای مهراب؛ بعدش سام رفت سوی تختش ولی قبلش به پسرش گفت: حواست باشه که همیشه دادگر باشی و در همه‌ی شرایط، با خرد رفتار کنی‌ و جز راه راست، راهی انتخاب نکن. در اون‌طرف شاهنامه، منوچهر ۱۲۰ سالش شد و کم‌کم خودش رو برای مردن آماده می‌کرد. پسرش نوذر رو فراخوند و نکاتی که لازم بود رو بهش گفت. گفت: من برای کین‌خواهی ایرج، سلم و تور رو کشتم و باعث افتخار فریدون فرخ شدم. همون‌طور که فریدون تخت پادشاهی رو به‌من داد، منم به‌تو می‌دمش. حواست باشه که از راه راست که پیروی از خواند هست جدا نشی و همیشه دادگر باشی. وقتی ببینن تو پادشاه شدی، از توران مورد حمله‌‌ی پور پشنگ قرار می‌گیری و روزگار برتو سخت می‌گذره. وقتی‌که تو سختی بودی، از سام سوار کمک بخواه و از رستمِ زال. اینارو گفت: چشمانش رو بست و از دنیا رفت. از منوچهر شاه خوبی‌هاش به‌جا موندن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

photo content

#دمی_با_شاهنامه ۲۷ وقتی‌ خبر به سام رسید که رستم مثل شیر نیرومند شد، دلش آروم نگرفت و به‌دلش افتاد که بره رستم رو ببینه. سام لشکر رو به یکی از فرمانده‌هاش سپرد و سوی رستم حرکت کرد. زال هم لشکری آماده کرد تا به‌استقبال پدرش بره. سام رستم رو دید و گل از گلش شکفت. وقتی دیدش، آفرین و دعای سلامتی خوند براش و رستم هم از زال تعریف‌های زیادی کرد و گفت: شادمانم که ریشه‌ی من به‌تو برمی‌گرده و کل تلاشم رو می‌کنم که جات رو پر کنم. از اسپ پیاده شدن و دست همدیگه رو گرفتن و به‌سوی کاخ حرکت کردن. یک‌ماه مشغول شادی و نشاط بودن، بعدش نشسته بودن که سام به زال گفت: از هرکسی بپرسی، کسی یاد نداره که فرزندی از پهلو به‌دنیا بیاد؛ بعدش بر سیمرغ آفرین گفت. بعد از اون مشغول شراب خوردن شدن که مهراب کابلی مست شد و گفت: از زال زر و سام سوار نمی‌ترسم؛ من و رستم دست‌به‌دست هم می‌دیم و کسی توان مقابله با مارو نداره. آیین ضحاک رو زنده می‌کنم. زال و سام خندیدن به حرفای مهراب؛ بعدش سام رفت سوی تختش ولی قبلش به پسرش گفت: حواست باشه که همیشه دادگر باشی و در همه‌ی شرایط، با خرد رفتار کنی‌ و جز راه راست، راهی انتخاب نکن. در اون‌طرف شاهنامه، منوچهر ۱۲۰ سالش شد و کم‌کم خودش رو برای مردن آماده می‌کرد. پسرش نوذر رو فراخوند و نکاتی که لازم بود رو بهش گفت. گفت: من برای کین‌خواهی ایرج، سلم و تور رو کشتم و باعث افتخار فریدون فرخ شدم. همون‌طور که فریدون تخت پادشاهی رو به‌من داد، منم به‌تو می‌دمش. حواست باشه که از راه راست که پیروی از خواند هست جدا نشی و همیشه دادگر باشی. وقتی ببینن تو پادشاه شدی، از توران مورد حمله‌‌ی پور پشنگ قرار می‌گیری و روزگار برتو سخت می‌گذره. وقتی‌که تو سختی بودی، از سام سوار کمک بخواه و از رستمِ زال. اینارو گفت: چشمانش رو بست و از دنیا رفت. از منوچهر شاه خوبی‌هاش به‌جا موندن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

دمی با ادبیات: #دمی_با_شاهنامه ۲۶ مدتی از ازدواج زال و رودابه می‌گذره که رنگش صورتش عوض می‌شه و مادرش سیندخت هم ازش می‌پرسه که چرا این‌طور شدی؟ رودابه هم می‌گه: احساس خوبی ندارم؛ ناتوان شدم و توان سرپا ایستادن رو ندارم. بعداز اون تا وقتی‌که بچه‌ش به‌دنیا اومد، در استراحت مطلق بود. گذشت و گذشت و گذشت تا یک‌روز بی‌هوش و مادرش بعد از دیدنش، روی خودش رو خراش می‌داد و موهای رو می‌کَند. به شوهر رودابه یعنی زال خبر رسید که حال همسرت خوب نیست. خیلی سریع رفت پیش رودابه. دید که حالش خوب نیست و پر سیمرغ از خاطرش گذاشت؛ پری که سیمرغ گفت: اینو بهت می‌دم و وقتی‌که بهم نیاز داری، اونو تو آتش بسوزون‌ تا بیام و کمکت کنم. پر رو سوزوند و سیمرغ اومد؛ به زال گفت: چرا ناراحتید و اشک می‌ریزید؟ زال رو نوید داد به فرزندی که جهانیان رو به شگفت وا می‌داره. هرچقدر صبر کردن، بچه به‌صورت طبیعی به‌دنیا نیومد؛ چون بسیار حجیم‌ بود. سیمرغ که خودش رو به‌صورت پزشکی درآورده بود؛ خنجری آورد و به زال گفت: اول به‌قدری شراب به رودابه بده که مست بشه و از هوش بره سپس با همون خنجر،‌ پهلوی رودابه رو بشکافت؛ بچه رو بیرون بیار و زخمش رو بخیه کن. بعدش گفت: فلان گیاه رو با شیر و مشک قاطی کن و هم بزن و بذار روی زخمش تا خوب بشه. درآخر هم یکی از پرهای منو روی زخمش بزن تا سایه‌ی فرّ من روش بیوفته و خوب خوب بشه. تو باید شاد باشی از این اتفاق و از خداوند تشکر کنی که این‌ بچه رو بهت داد. زال رو راهنمایی کرد و بعدش پرّی از بازوش کند و به زال داد؛ سپس پرواز کرد و رفت. ⚠️ توجه کنید که سیمرغ زال رو راهنمایی کرد و دستورالعمل بهش داد و بعدش رفت؛ خیلی‌ها به‌اشتباه فکر می‌کنن سیمرغ بچه‌ی زال رو به‌دنیا آورد درصورتی که موبدی اومد و با راهنمایی‌های سیمرغ که گفته بود، اونو به‌دنیا آورد. موبد شروع کرد؛ سيندخت اشک می‌ریخت و می‌گفت: کی تا حالا دیده که بچه از پهلو بیرون بیاد؟ موبد رودابه رو با شراب بی‌هوش کرد. پهلوش رو شکافت، سر بچه رو چرخوند و بیرونش آورد سپس جای زخم رو بخیه زد. طوری بچه رو بدون آسیب بیرون آورد که کسی در جهان ندیده بود‌‌. بچه‌ای به‌دنیا اومد که در جهان مانند نداشت. ⚠️ همون‌طور که در این داستان می‌بینید و سام سوار هم درادامه‌ی این پست می‌گه، کسی تا حالا ندیده بود که فرزندی از پهلوی مادرش و از راه غیرطبیعی دنیا بیاد. استاد کزازی هم‌ می‌گه: درست نیست که بگیم: "سزارین" چون صدها سال قبل از ژولیوس سزار، رستم رو با روش غیرطبیعی به‌دنیا آوردن و درست اینه که بگیم: رستم‌زاد، رستم‌زایی یا رستمانه‌. مادرش یک‌روز و یک‌شب بی‌هوش بود. وقتی به‌هوش اومد، بچه رو پیشش بردن و وقتی اونو دید، چیزی گفت که مبنای اسم گذاشتن روی بچه‌ش شد‌. بِرَستم؛ بگفتا: غم آمد به‌سر/ نهادند رُستَمَش نامِ پسر بعد از اون بچه رو پیش سام سوار بردن و جشنی گرفتن که کس مانند آن را ندید. مهراب کابلی وقتی شنید، به تمام فقیران دینار داد. تندیسی از رستم برای سام آوردن و سام بعد از دیدنش گفت: اگر بدن رستم به‌اندازه‌ی نصف این تندیس باشه، مانند نداره. نامه‌ای برای زال نوشت و گفت: مراقب رستم باشید. من از خدا چنین نوه‌ای می‌خواستم. وقتی نامه به‌دست زال رسید و خوندش، شادیش دوچندان شد‌. ده دایه به رستم شیر می‌دادن تا از دوران شیرخوارگی گذشت و وارد دوران خوردنی‌ها شد؛ خوراکش نون، گوشت و مغز استخوان گور بریان بود و به‌اندازه‌ی پنج مرد غذا می‌خورد. وقتی هشت سالش شد، مثل یک پهلوان کامل شد و انگار جانشین سام سوار بود.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

در اون‌طرف شاهنامه، منوچهر ۱۲۰ سالش شد و کم‌کم خودش رو برای مردن آماده می‌کرد. پسرش نوذر رو فراخوند و نکاتی که لازم بود رو بهش گفت. گفت: من برای کین‌خواهی ایرج، سلم و تور رو کشتم و باعث افتخار فریدون فرخ شدم. همون‌طور که فریدون تخت پادشاهی رو به‌من داد، منم به‌تو می‌دمش. حواست باشه که از راه راست که پیروی از خواند هست جدا نشی و همیشه دادگر باشی. وقتی ببینن تو پادشاه شدی، از توران مورد حمله‌‌ی پور پشنگ قرار می‌گیری و روزگار برتو سخت می‌گذره. وقتی‌که تو سختی بودی، از سام سوار کمک بخواه و از رستمِ زال. اینارو گفت: چشمانش رو بست و از دنیا رفت. از منوچهر شاه خوبی‌هاش به‌جا موندن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

#دمی_با_شاهنامه ۲۶ مدتی از ازدواج زال و رودابه می‌گذره که رنگش صورتش عوض می‌شه و مادرش سیندخت هم ازش می‌پرسه که چرا این‌طور شدی؟ رودابه هم می‌گه: احساس خوبی ندارم؛ ناتوان شدم و توان سرپا ایستادن رو ندارم. بعداز اون تا وقتی‌که بچه‌ش به‌دنیا اومد، در استراحت مطلق بود. گذشت و گذشت و گذشت تا یک‌روز بی‌هوش و مادرش بعد از دیدنش، روی خودش رو خراش می‌داد و موهای رو می‌کَند. به شوهر رودابه یعنی زال خبر رسید که حال همسرت خوب نیست. خیلی سریع رفت پیش رودابه. دید که حالش خوب نیست و پر سیمرغ از خاطرش گذاشت؛ پری که سیمرغ گفت: اینو بهت می‌دم و وقتی‌که بهم نیاز داری، اونو تو آتش بسوزون‌ تا بیام و کمکت کنم. پر رو سوزوند و سیمرغ اومد؛ به زال گفت: چرا ناراحتید و اشک می‌ریزید؟ زال رو نوید داد به فرزندی که جهانیان رو به شگفت وا می‌داره. هرچقدر صبر کردن، بچه به‌صورت طبیعی به‌دنیا نیومد؛ چون بسیار حجیم‌ بود. سیمرغ که خودش رو به‌صورت پزشکی درآورده بود؛ خنجری آورد و به زال گفت: اول به‌قدری شراب به رودابه بده که مست بشه و از هوش بره سپس با همون خنجر،‌ پهلوی رودابه رو بشکافت؛ بچه رو بیرون بیار و زخمش رو بخیه کن. بعدش گفت: فلان گیاه رو با شیر و مشک قاطی کن و هم بزن و بذار روی زخمش تا خوب بشه. درآخر هم یکی از پرهای منو روی زخمش بزن تا سایه‌ی فرّ من روش بیوفته و خوب خوب بشه. تو باید شاد باشی از این اتفاق و از خداوند تشکر کنی که این‌ بچه رو بهت داد. زال رو راهنمایی کرد و بعدش پرّی از بازوش کند و به زال داد؛ سپس پرواز کرد و رفت. ⚠️ توجه کنید که سیمرغ زال رو راهنمایی کرد و دستورالعمل بهش داد و بعدش رفت؛ خیلی‌ها به‌اشتباه فکر می‌کنن سیمرغ بچه‌ی زال رو به‌دنیا آورد درصورتی که موبدی اومد و با راهنمایی‌های سیمرغ که گفته بود، اونو به‌دنیا آورد. موبد شروع کرد؛ سيندخت اشک می‌ریخت و می‌گفت: کی تا حالا دیده که بچه از پهلو بیرون بیاد؟ موبد رودابه رو با شراب بی‌هوش کرد. پهلوش رو شکافت، سر بچه رو چرخوند و بیرونش آورد سپس جای زخم رو بخیه زد. طوری بچه رو بدون آسیب بیرون آورد که کسی در جهان ندیده بود‌‌. بچه‌ای به‌دنیا اومد که در جهان مانند نداشت. ⚠️ همون‌طور که در این داستان می‌بینید و سام سوار هم درادامه‌ی این پست می‌گه، کسی تا حالا ندیده بود که فرزندی از پهلوی مادرش و از راه غیرطبیعی دنیا بیاد. استاد کزازی هم‌ می‌گه: درست نیست که بگیم: "سزارین" چون صدها سال قبل از ژولیوس سزار، رستم رو با روش غیرطبیعی به‌دنیا آوردن و درست اینه که بگیم: رستم‌زاد، رستم‌زایی یا رستمانه‌. مادرش یک‌روز و یک‌شب بی‌هوش بود. وقتی به‌هوش اومد، بچه رو پیشش بردن و وقتی اونو دید، چیزی گفت که مبنای اسم گذاشتن روی بچه‌ش شد‌. بِرَستم؛ بگفتا: غم آمد به‌سر/ نهادند رُستَمَش نامِ پسر بعد از اون بچه رو پیش سام سوار بردن و جشنی گرفتن که کس مانند آن را ندید. مهراب کابلی وقتی شنید، به تمام فقیران دینار داد. تندیسی از رستم برای سام آوردن و سام بعد از دیدنش گفت: اگر بدن رستم به‌اندازه‌ی نصف این تندیس باشه، مانند نداره. نامه‌ای برای زال نوشت و گفت: مراقب رستم باشید. من از خدا چنین نوه‌ای می‌خواستم. وقتی نامه به‌دست زال رسید و خوندش، شادیش دوچندان شد‌. ده دایه به رستم شیر می‌دادن تا از دوران شیرخوارگی گذشت و وارد دوران خوردنی‌ها شد؛ خوراکش نون، گوشت و مغز استخوان گور بریان بود و به‌اندازه‌ی پنج مرد غذا می‌خورد. وقتی هشت سالش شد، مثل یک پهلوان کامل شد و انگار جانشین سام سوار بود. وقتی‌ خبر به سام رسید که رستم مثل شیر نیرومند شد، دلش آروم نگرفت و به‌دلش افتاد که بره رستم رو ببینه. سام لشکر رو به یکی از فرمانده‌هاش سپرد و سوی رستم حرکت کرد. زال هم لشکری آماده کرد تا به‌استقبال پدرش بره. سام رستم رو دید و گل از گلش شکفت. وقتی دیدش، آفرین و دعای سلامتی خوند براش و رستم هم از زال تعریف‌های زیادی کرد و گفت: شادمانم که ریشه‌ی من به‌تو برمی‌گرده و کل تلاشم رو می‌کنم که جات رو پر کنم. از اسپ پیاده شدن و دست همدیگه رو گرفتن و به‌سوی کاخ حرکت کردن. یک‌ماه مشغول شادی و نشاط بودن، بعدش نشسته بودن که سام به زال گفت: از هرکسی بپرسی، کسی یاد نداره که فرزندی از پهلو به‌دنیا بیاد؛ بعدش بر سیمرغ آفرین گفت. بعد از اون مشغول شراب خوردن شدن که مهراب کابلی مست شد و گفت: از زال زر و سام سوار نمی‌ترسم؛ من و رستم دست‌به‌دست هم می‌دیم و کسی توان مقابله با مارو نداره. آیین ضحاک رو زنده می‌کنم. زال و سام خندیدن به حرفای مهراب؛ بعدش سام رفت سوی تختش ولی قبلش به پسرش گفت: حواست باشه که همیشه دادگر باشی و در همه‌ی شرایط، با خرد رفتار کنی‌ و جز راه راست، راهی انتخاب نکن.