the ophelia urge to go insane.
前往频道在 Telegram
546
订阅者
-124 小时
+217 天
+6830 天
帖子存档
حالا که بهش فکر میکنم، من بارها جنونِ عشق رو تجربه کردم و میکنم، هرروز. وقتی دارم توی دفتر قهوهای کاغذ پوستیام چهرهای رو میکشم. یا وقتی دارم آهنگی رو که شاید سالها پیش محبوبِ یک زن جوان بوده رو گوش میدم. یا وقتی دارم شعری میخونم، که میون تکتک کلمه هاش احساسات رو میتونم ببینم و حسش کنم. یا وقتی کتابی میخونم که چنان تمام روح و فکرم رو دربر گرفته که نمیتونم یک ثانیه از فکرش بیرون بیام. یا وقتی دارم مینویسم، چنان زمان از دستم فرار میکنه که انگار جادو شدم. و اینه، اینه که وقتی پای هنر وسط میاد، من میشم یک مجنونِ عاشق.
مانند آن درخت سرسبز تنهایی هستم که هنگام عبور از جادهای در میان کوهها و سنگهای سرسخت دیده میشود.
غربت.
« هزار بار قسم خوردم که نام تو را به لب نیاورم اما قسم به نامِ تو بود. »
بارون و ویالنی که یکی از همسایههامون میزنه ، خیابون و رعد و برق های عجیب. امروز رو تشکیل دادن.
عاشق انعکاس درختها و آسمون رو آب شالیزارهاام. به طرز غیرواقعیای زیباست.
گاهاً عطر زندگی انقدر قشنگه که حس میکنم دوتا شش برای تنفسشون کوچیکه. به شش های بیشتری نیاز دارم.
[ داره باد میاد ، توفان میشه ، موج موجه دریا
داره ابر میاد ، بارون میشه ، سیله سیله همهجا. ]
امروز عاشق بودم، عاشق طبیعت. عشق را تجربه میکنم، میان درختان، زیر باران، هنگام قدم برداشتن روی برگان، هنگام تنفس بوی خاک و جنگل، هنگام لمس زمین و تنهدرختان کهن، هنگامی که به درختی دست میدهم و لبخندی میزنم. عاشق هستم. عاشقی مجنون. عاشقی که هنگام تماشای معشوق، اشک میریزد. درست مانند بیدی مجنون.
زنده و سرزندهام
گوش میسپارم به نغمه آسمان، موج های خروشان و جوشان، مرغان و پرندگان، رقص برگان درختان
نفس میکشم عطر خاک را، آب را، باران را
زندگی را لحظهها را رهایی را
زنده هستم زنده هستم زنده هستم.
