ch
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

前往频道在 Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

显示更多
未指定国家未指定类别
414
订阅者
-324 小时
-137 天
-4930 天
帖子存档
sticker.webp0.06 KB

شبِ اول - نامهٔ اول 27 آوریل 2025
سرورِ بی‌تکرارم، نمی‌دانم چه شد... نمی‌دانم کدام اضطرابِ کور، کدام ترس بی‌نام، مرا از تو ربود. از تویی که چشمانت، شبیه جنگلی‌ست جاویدان، بی‌مرز، با شاخه‌هایی که تا ابد به سمت آسمان کشیده شده‌اند. از تویی که موهایت، انعکاس هزار خورشید گمشده بر بستر رؤیاست. من ترسیدم... ترسیدم روزی بیایی و ببینی این آدم کوچک، شایسته‌ی این همه مهر نیست. ترسیدم روزی از دستت بدهم و از هراسِ آن روز، بی‌آنکه بخواهم، تو را پیش از رسیدن از دست دادم. کوشیدم به تو نیندیشم. کوشیدم نفرتی مصنوعی بسازم، کوشیدم خاطره‌هایت را خاموش کنم... اما هر راهی که می‌رفتم، سرانجام، باز به تو می‌رسیدم. رسیدن به تو ظلم بود... دور بودن از تو ظلم بود... و چه تلخ است انتخاب میان دو ظلم. تو شبیه موسیقی هستی؛ موسیقی‌ای که بی‌هوا از درختی کهنه می‌ریزد، موسیقی‌ای که از لابلای شاخه‌های شکوفه‌داده‌ی درخت گیلاس به گوش می‌رسد؛ تو، موسیقی اندوه بودی، پیچیده در گلوی فراموشی. و من، همیشه در میانهٔ رفتن و ماندن، چیزی را جا می‌گذاشتم: یا خودم را، یا تو را... یا هر دو را. این عشق، نه فرصت شکفتن داشت، نه توان پژمردن؛ درست مثل مرواریدی که در سینهٔ صدف پوسیده باشد، بی آنکه دستی به نجاتش بیاید. مثل شاخه‌ای شکسته در بادی بی‌مرکز، مثل رویایی که هیچ وقت جرات تعریف کردنش را نداشتم. چه بگویم از خودم؟ از کسی که برای نجات، به غرق شدن پناه برد؟ از دستی که لرزید، پیش از آنکه بتواند دست تو را بگیرد؟ از قلبی که ترسید... پیش از آنکه بتواند دوست داشتن را بلد شود؟ ای عزیزِ گمشده‌ام، دوست داشتنت، به من نیاموخت چگونه زندگی کنم؛ تنها فهمیدم چگونه آهسته و بی‌صدا، در خویش خاموش شوم. حالا دیگر دیر است. تو از آن سویِ تمامی روزهای روشنی که از کفم رفتی، مرا صدا نمی‌زنی. و من، از این سویِ تمامی شب‌های بی‌نام، هنوز گوشم به سکوت توست. با دست‌هایی که هرگز نرسیدند، با دلی که هرگز فراموش نکرد، با نامی که هرگز از لبم نیفتاد، اما تو... دیگر اینجا نیستی. تنها نشانی که از تو برایم مانده، بوی اندوه است در شب‌های بی‌ماه، و شکستن‌های بی‌صدایی که حتی خدا هم نشنید. با تمام غربتِ بودن، من...