ch
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

前往频道在 Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

显示更多
未指定国家未指定类别
416
订阅者
-324 小时
-137 天
-4930 天
帖子存档
برام قصهٔ روشناییِ که از صبح آیینه ها میاد.

هر روز قوری چای را دم می‌کنم، لیوانت را با آن پر می‌کنم و در برابر جای خالی‌ات می‌نشینم. خانه هنوز عطر تو را دارد؛ عطر زندگی، عطر عشق، عطر لبخند! کِی میآیی؟ نمی‌دانم! اما من منتظرت می‌مانم.
ـ بئاتریس

sticker.webp0.07 KB

تو هم مثل من غریب موندی؟

شبِ هفتم - نامهٔ چهارم ۱۰ اسفند ماه ۱۴۰۴
می‌دانستم... می‌دانستم. هیچ شبی، هرقدر بلند، نمی‌تواند تا ابد بر گلوی سپیده چنگ بیندازد. هیچ زمستانی، هرقدر سنگین، نمی‌تواند شکفتن را از حافظهٔ بهار پاک کند. ضحاکِ زمانه نابود شد. و ایران... ایرانِ من، سرای امید، سرزمین سروهای ایستاده در توفان، امروز دوباره نفس کشید. بر بامش سپیده دمید، عزیزم. ببین... از این رهِ پرخون، از میان این همه اشک و آوار و انتظار، خورشیدی خجسته سر برآورد؛ چنان که گویی خداوند، پس از قرن‌ها سکوت، بار دیگر دست بر شانهٔ این خاک گذاشته باشد. عزیز دلِ من، سروِ بی‌تکرارم، می‌دانی در تمام این سال‌ها چه رؤیاهایی را در سینه پنهان کرده بودم؟ روزهایی را تصور می‌کردم که دیگر هیچ دیواری میان ما نباشد؛ نه دیوار ترس، نه دیوار اجبار، نه دیوار شب. روزهایی را تصور می‌کردم که در خیابان‌های آزادِ وطن قدم بزنیم، زیر آسمانی که دیگر از صدای پرندگانش خجالت نکشد، و دست در دست یکدیگر، از کنار درختانی عبور کنیم که برای نخستین بار طعم آرامش را چشیده‌اند. و حالا... با تمام وجودم، با تک‌تک سلول‌هایم، با تمامی روزهایی که از ما ربوده شد، با تمامی شب‌هایی که به انتظار گذشت، به سوی تو می‌آیم. می‌آیم تا تو را در آغوش بگیرم؛ نه چون مسافری خسته، که چون انسانی که سرانجام خانه‌اش را یافته است. می‌آیم تا با هم، آجر بر آجر، روی زخم‌های این سرزمین مرهم بگذاریم. می‌آیم تا دوباره بسازیم؛ مدرسه‌هایی که در آن امید تدریس شود، خیابان‌هایی که در آن آزادی قدم بزند، و فرداهایی که کودکان، بی‌ترس از آن‌ها استقبال کنند. من ایران را آباد خواهم کرد. نه به تنهایی، که همراه هزاران قلبی که سال‌ها برای این روز تپیدند. می‌دانستم روزی کشور زخم‌خوردهٔ من، شیرینی نجاتِ دوباره را خواهد چشید. می‌دانستم روزی این خاک، پس از این همه سوگواری، لبخند زدن را دوباره به یاد خواهد آورد. و آن روز... در میان هیاهوی زندگیِ تازه، در میان درختانی که دوباره شکوفه داده‌اند، در میان خیابان‌هایی که بوی آینده می‌دهند، من به چشمان تو نگاه خواهم کرد و آرام خواهم گفت: دیدی عزیزم؟ ما ماندیم... ایران ماند... و خورشید، سرانجام از پشت این همه شب، طلوع کرد. با قلبی که دیگر از فردا نمی‌ترسد، با دستانی که برای ساختن آمده‌اند، و با عشقی که این بار، اجازهٔ شکفتن یافته است. من...

Kimse bizi, duymayı hak ettiği sözleri söylemeyip ondan esirgediğimiz için affetmez. هیچ‌کس ما رو به خاطر جمله‌هایی که حقش بوده از زبون ما بشنوه و ما ازش دریغ کردیم، نمیبخشه.

غرق شوی میمیری؛ چه در دریا چه در رویا.

شاید برای همینه که تمام شعرام برای اونه. چون اون قافیه‌ی منه‌

گفتم شعر نجاتم میدهد، غرقم کرد..

چشم‌هاش یه جنگلِ سبزِ بکر بود؛ جایی برای گم‌شدن و پیدا نشدن. چشم‌هاش یه دریا بود؛ ساکت از دور، سهمگین از نزدیک. نگاهش مثل چشم‌های آهو بود، نجیب و دست‌نیافتنی. شبیه آسمونِ بهار؛ سبک، روشن و بی‌مرز.
- بئاتریس

sticker.webp0.36 KB

ترانه_برفراز_آسمانها_انقلاب_شیر_و_خورشید_ایران.m4a4.23 MB

امشب برای مدت کمی به اینستاگرام وصل شدم و؛ قلبم پاره پاره شد. یه دقیقه داشتم از غصه می‌ترکیدم، یه دقیقه داشتم سرشار از از شیدایی میشدم. ترکیب این‌همه شادی و غصه منو یاده حرف شهرزاد میندازه که گفت؛ لیوان رو هم انقدر سرد و گرمش کنی ترک برمی‌داره. چقدر حال و روزِ این روزای ما شده، نمی‌دونیم شاد باشیم برای این خوشی کوچیک، یا از داغِ داغستان هرروز در عزا و ماتم باشیم.

شبِ ششم – نامهٔ سوم 9 نوامبر 2025
سروِ بی‌تکرارم، شب است و ماه، همچون جامی از نقره بر لب بام خمیده. نسیم از باغِ خاموش می‌گذرد و بوی یادت را با خود می‌آورد. من نشسته‌ام میانِ انبوهی از فکر و خستگی، و تنها نوری که هنوز در این تاریکی می‌درخشد، از سمتِ توست. روزها یکی پس از دیگری می‌گذرند، سنگین، گنگ، و بی‌مقدمه. گویی زمان، خسته از گردش، در گوشه‌ای افتاده و تنها من مانده‌ام که در هر تپشِ قلبم، نامِ تو را زمزمه می‌کنم تا فراموشی جرئت نکند به خوابم راه یابد. باور کن، این روزها جهان مرا از هر سو تنگ گرفته، اما تو را که به یاد می‌آورم، همه‌ی زخم‌هایم آرام می‌گیرند؛ چنان‌که دریا، پس از طوفان، در آغوشِ ساحل می‌خوابد. مصیبت‌ها چون موج می‌آیند و می‌روند، امّا نامِ تو بر ماسه‌ی دلِ من ماندگار است. آتشِ دلم را بادها خاموش نکردند، تنها رامش بخشیدند؛ شعلۀ تندِ دیوانگی‌ام بدل شد به نوری نرم و شفاف — شمعی که شب‌های مرا روشن می‌کند و مرا می‌سوزاند، اما بی‌درد. من در این سوختن، معنای تازه‌ای از بودن یافته‌ام: سوختن برای ماندن، آب شدن برای رسیدن. اگر دلی مانده‌است که هنوز می‌تپد، از توست. اگر امیدی مانده‌است که هنوز لبخند می‌زند، به توست. ای خورشیدِ تابانِ من، چشمانت که در خاطرم می‌درخشد، گویی جنگلی‌ست ژرف و جاودانه؛ هر بار که در آن می‌نگرم، شاخه‌ها به رقص می‌آیند و پرندگانِ خیال در دلشان آواز می‌خوانند. در آن جنگل، سکوت هم صدای حیات دارد. و صورتت... صورتت همان سپیده‌ای‌ست که شبِ خسته‌ی مرا می‌شکند و جانِ خسته‌ام را به صبح می‌رساند. گاهی از خستگیِ این روزهای پررنج، به آسمان نگاه می‌کنم و از خود می‌پرسم: چندی مانده تا ببینمت؟ و پاسخِ دلم، همیشه همان است: «اندک، اندک؛ به قدرِ یک صبرِ عاشقانه.» همین امیدِ اندک است که کوه را سبک می‌کند، که دل را در طوفان نگه می‌دارد. خورشیدم، من ایمان دارم که این دوری، آغازِ دیدار است. هر ثانیه‌ای که از تو جدا می‌گذرد، پلی‌ست که مرا به تو نزدیک‌تر می‌کند. شب‌های بی‌پایان نیز روزی تمام می‌شوند، و من در آن روز، از دور تو را خواهم دید؛ با نوری در چشمانم که از تمام شب‌های تیره‌ی این فاصله برآمده است. تا آن دم، بگذار پروانه‌ی خیال گردِ شمعِ نامت بگردد، بگذار دلم در روشناییِ تو ذوب شود. من هرچه هستم، از آنِ نوری‌ست که در توست.

مرا کمی بیشتر دوست داشته باش، چرا که فکر میکنم پایان غم انگیزی خواهم داشت.

سایهٔ غم چنان سنگین بود که؛ نمی‌دانستند برای کدام بخش ایران گریه کنند...

sticker.webp0.37 KB