273
订阅者
无数据24 小时
-1567 天
-16530 天
帖子存档
273
یکی از کارای مورد علاقم که باعث خوشحالی من میشه غذا خوردنه و متاسفانه چون مریض شدم هیچ مزه ای رو حس نمیکنم.
این عملا یه شکنجست.
273
نصف این حجم از استرس و اضطراب مردم ایران رو اگر به یک فرد غیر ایرانی بدی سکته میکنه میوفته میمیره .
273
دیروز که باهم راجب درس و مدرسه و احساس کافی بودن صحبت کردیم، متوجه شدم تنها نیستم.
متوجه شدم فقط من نیستم که مدام خودش رو مقایسه میکنه و جایگاه دقیقی توی این دنیا نداره، فهمیدم خیلیاتون درست مثل من هنوز نمیتونید کامل به خودتون تحمیل کنید که کافی هستید و... امشب هم کنجکاو بودم، راجب اینکه چند نفرتون از لحاظ جایگاه خانوادگی مثل منید؟ فکر کنم معمولا افرادی که خواهر و برادر دارن بهتر درک میکنن ، اما تابه حال شده احساس کنید اون حجم از محبتی که واقعا نیاز دارید رو هیچوقت دریافت نکردید ؟ انگار همیشه یه نفر بوده که دلتون میخواسته پدر/مادرتون جوری که با اون رفتار میکنه با شما رفتار کنن؟ (از بچه های مردم گرفته تا خواهر و برادر) به عنوان بچه وسط خانواده، به شخصه هیچوقت اون محبت و توجهی که نیاز داشتم رو دریافت نکردم ، حتی مطمئن نیستم که خواهر و برادرم هم به اندازه کافی محبت دیده باشن. پدر مادرم همیشه چیزی که خودشون میخواستن رو بهم دادن، اگر پدرم آرزوی یه دوچرخه رو داشته، برام یه دوچرخه خریده اما هیچوقت به این فکر نکرده که شاید چیزی که من میخوام یه دوچرخه نیست، یه پازل یا یه کتابه. این یه رفتار عادی و کاملا طبیعیه ، نمیدونم بابتش باید از خانوادم متنفرم باشم یا دوسشون داشته باشم؛ فقط ازشون قدر دانم. (بعدا راجب این مشکلات خانوادگی بیشتر صحبت میکنم) اما فعلا موضوع اصلی اینه که « من چطور میتونم فرزند ایده ال خانوادم باشم؟» فکر کنم دلیلی که این همه دلم میخواد خانوادم رو تحت تاثیر قرار بدم اینه که کمترین توجه رو از سمت اونا گرفتم. برادرم رو میبینم که از طرف مادرم حمایت میشه و خواهر کوچیکترم که از طرف بابام(کل فامیل) حمایت میشه ، اما پس من چی ؟ تنها افرادی که بهم امید میدن دوستام و خاله ام هستن. چرا برادر و خواهرم بدون اینکه ذره ای تلاش کنن این همه مورد توجه والدینم هستند اما منی که این همه تلاش کردم، خودمو به این در و اون در زدم اون توجهی که میخواستمو نگرفتم؟ مثل این میمونه تو با کلی تلاش و درس خوندن بیست بشی اما یهو معلم تصمیم بگیره چون عشقش میکشه به یه فرد رندوم بیست بده . چیزی که خانوادم ازم میخوان کامل مشخص نیست و حتی اگرم مشخص باشه، فردی که اونا میخواستن ازم بسازن منه الان نیست. یادمه وقتی مدال طلای کشوریم رو به پدرم نشون دادم ، از حکم و مدالم عکس گرفت و روز بعدش با ذوق و برق توی چشم هاش به فامیل و دوست هامون نشونش میداد(هنوزم نشون میده) اون موقع بود که برای اولین بار احساس کردم واقعا اون چیزی که میخوام رو دریافت کردم، واقعا ارزش اون همه تلاش رو داشت. اما بعد از اون اتفاق من حریص تر شدم، هرچی بیشتر سعی میکردم اون هارو تحت تاثیر قرار بدم وضع و کارم خراب تر میشد. هرچی سعی میکردم دختر خوبی برای پدرم باشم، مادرم ازم ناامید و اگر سعی میکردم دختر خوب مامانم باشم، پدرم ازم ناامید میشد. و این بی نقص بودن و کافی بودن من رو از خودم دور میکنه. باعث میشه هرکاری بکنم تا ذره ای توجه دریافت کنم. باعث میشه ساعت ها وقت برای نقاشی هام بزارم تا ذره ای تعریف از آدمای رندوم دریافت کنم. باعث میشه مژه های بور و ابرو های طلاییم رو مخفی کنم تا تعریف بقیه رو نسبت به ظاهرم دریافت کنم . هزاران فیلم و سریال و آهنگ گوش کردم تا بتونم با افراد ارتباط بگیرم و اون آدم «باحال» خطاب بشم؛ شاید چون به این درک رسیده بودم که «شیوای واقعی رو هیچکس نمیخواد» . این من رو تبدیل به یه آدم چند شخصیتی میکنه، برای همینه که اگر از خانوادم و دوست هام بخوای من رو توصیف کنن ، دوتا چیز متفاوت میشنوی. اما بازم نمیتونم بیخیال این طمع برای جلب توجه پدر و مادرم بشم. توی متن قبلی(اگر خونده باشید) گفتم که هرچی شد ،شد اما وقتی بحث بحثه انتظار خانوادم میشه نمیتونم اینو بگم. اگر به هدف های خودم نرسم واقعا برام فرقی نمیکنه اما اگر به اهداف خانوادم نرسم ؟ حس میکنم آسمون به زمین میاد. بازم دارم روی خودم کار میکنم اما واقعا خسته شدم. قدری خسته شدم که یه گوشه نشستم و دارم این متن رو مینویسم بدون اینکه شروع کنم به همه رو راضی نگه داشتن. کی میدونه ؟ شاید فرزند محبوب خانواده بودن هم اونقدر جالب نباشه، اما قطعا همون چیزیه که من میخوام. وقتتون رو نمیگیرم و ممنونم که انرژیتون رو میزارید و متن هایی که ناخودآگاه انگشت های سَردم به رقص درمیارند رو میخونید، بعدا که افکارم مرتب تر شدند بیشتر باهم صحبت میکنیم اما فعلا؟ فعلا میخوام استراحت کنم ، به شماهم توصیه میکنم یه لحظه هم که شده بشینید استراحت کنیدو بعد با قدرت ادامه بدید🤍 امیدوارم به تک تک هدف های قشنگتون برسید و یه روزی این ناآگاهی و ناکافی بودن برای هممون تموم بشه🫂
رونکی، ۲ ژانویه سال ۲۰۲۶
273
الان نصف شبی یه چیزی یادم اومد که میخواستم بنویسمش.
یادمه یکی از روزای تابستون، طبق روال داشتم وسایلمو قبل از اومدن معلم زبانمون آماده میکردم که یهو یکی از هم کلاس زبانیام گفت شیوید میدونستی نتایج آزمون تیزهوشان اومده؟ خشکم زد . ساعت یک که برگشتم خونه با عجله رفتم سمت اتاق برادرم تا وارد سایت بشه و نتایج رو چک کنه؛ وقتی نتایجو دید ، با کمال تعجب جلوی اسمم زده بودن پذیرفته شده! انقدر خوشحال شدم که گریه کردم، قدری که وقتی زنگ زدم به دوستام تا خبر قبولیم رو بهشون بدم صدام در نمیومد. خب حقیقتا میدونستم مسیرم از اونجا به بعد دیگه به سادگی سادگیا نیست اما خب هموار تر شده بود. بعد از اون گریه، بعد از اون اشک شوق ؛ من بارها و بارها گریه کردم. وقتی کارنامه ی مستمر ترم اولم اومد گریه کردم، وقتی جای خالی دوستای صمیمیم رو حس کردم گریه کردم، وقتی نمره ی ریاضیم رو دیدم گریه کردم، سر هر امتحانی از فیزیک گرفته تا تاریخ من گریه کردم. وقتی داشتیم با دوستام راجب کارنامه و معدلمون حرف میزدیم ، باز هم گریه کردم. فکر نمیکردم بعد از چند قطره اشک شوق توی دریایی از اشک هایی که از سر نا امیدی ریختم غرق بشم. من غرق شده بودم ، نه توی انتظارات خودم ، بلکه توی انتظارات بقیه، همکلاسی هام رو میدیدم که معدلشون بیست و نوزده و نود و خورده ای بود و پدرم که سر بیست و پنج صدم باهام دعوا میکرد. مادر و برادرم که ازم ناامید شده بودن و خواهر کوچیکترم که با حقارت نگاهم میکرد. با این حال، با تمومی اون درد ها و گریه ها و البته سختی ها، اون سال های افسرده بار گذشتن و الان دیگه سال اولی که توی مدرسه ی تیزهوشانم نیست. اما بازم حس میکنم، بازم اون نگاه های تحقیر آمیز و ناکافی بودن رو حس میکنم. ولی حداقل امسال قبول کردم که لازم نیست خود واقعیم رو به خاطر چند تا نگاه بی جا عوض کنم. لازم نیست چون همه نمرات 20 و19 میگیرن منم همیشه معدلم بیست باشه. من فقط کافیه خودم باشم و تا اونجایی که میتونم تلاشمو بکنم ، واگر نشد؟ کون لقش درکل شاید بعضی وقتا خیلی از مسیر ها هموار و بدون مشکل به نظر بیان، اما وقتی اولین قدمو برمیداری و اولین خار میره توی پاهات ، تازه میفهمی به چه بیابونی قدم گذاشتی. اما مهم اینه که با همون پای زخمی ادامه بدی و به خاطر یه چند تا دونه تیک ، خودتو توی آغوش کرکس های گرسنه نندازی و نگی من دیگه نمیتونم! امیدوارم میون قدم هایی که توی بیابون خشک و پر از خاره زندگیتون میزنید ، گلی هم جلوی پاتون سبز بشه و گل برگاش نوازشتون کنه ، امیدوارم سال 2026 همون گلی باشه که عطرش توی هوا میپیچه و گونه ام رو نوازش میکنه🤍
—رونکی 2026/1/1
273
2026 عزیز
لطفاً باهام مهربون باش و بزار به هدف هام برسم🤍
اگر توهم بخوای مثل 2025 باهام رفتار کنی جدی دیگه خودمو دار میزنم 🎀
273
وقتی میبینم دخترایی که ازم چهار سال کوچیکترن با اکیپ دوستاشون تنهایی اومدن بیرون و خوش میگذرونن اما من هنوز باید برای تا دم در پارکینگمون رفتن اجازه بگیرم(اجازه نمیدن)
273
کاش شب کریسمس توی هاگوارتز بودم و با آدمای مورد علاقم میشستیم هدیه هایی که بهمون دادن رو باز میکردیم:(
273
پارسال شهرمون یه جوری برف اومد که قشنگ تا چند روز میتونستیم برف بازی کنیم.
امسال با اینکه هوا خیلییی سرده حتی بارونم یکی دوبار بیشتر نیومد.
273
وقتی چیزی رو که مردم توی ده سال کلاس رفتن یاد گرفتن رو نمیتونم به صورت خود آموز توی یک دقیقه انجام بدم یک جوری عصبانی میشم انگار جلوی ملیون ها نفر کنسرت داشتم و کنسرتمو خراب کردم.
