motif
前往频道在 Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
显示更多未指定国家未指定类别
264
订阅者
无数据24 小时
+147 天
+3130 天
帖子存档
264
رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است.
مرگ خوش - آلبر کامو
264
صمیمیت یعنی درک کردن و حس کردن یک فرد با تمام وجود و بدون هیچ قضاوت و مقایسهای؛ یعنی حضور داشتن در سکوت.
ـ تکههایی از یک کل منسجم - پونه مقیمی
264
اورا دوست داشتم، هنوز هم دوست دارم.
اما با نگاهی از دور، در فاصله ای که رنجها و خاطرهها آن را حفظ کرده اند.
- مارسل پروست، در جست و جوی زمان از دست رفته.
264
آسمان دلش ابری بود، فرسوده بود و خاکسترنشین شده بود.
رعد که زد، برقهای دل او اتصالی کرد؛ گویا امید دیگر گریزان شده است و سیمهای پوسیدهاش در مقابل این حجم از فرسودگی، تاب و توان مقاومت نداشتند.
باران آهسته میبارد، نزدیک آیینه میشود و بغض، تارهای گلویش را به سرزنش میگیرد، اشکها قاب چهره او را در بر میگیرند و نجواهای کودکی در ذهنش متجسم میشود: «یه دختر دارم شاه نداره، صورتی داره ماه نداره...» اشکها از یکدیگر پیشی میگیرند.
تصویر منعکس پدر به او مینگرد، غمگین است و آخرین تصویر او خونین است، دستهایش را برای آغوش دخترک خرد خود میگشاید و دریغ که گستره حرکتیاش تنها در امتداد جریان توهم بود. مادر آن پشت ایستاده بود، لبخند مهربان و چشمهای نگرانش خیره بر او مانده بود.
دختر اشکهایش را پس میزد تا باری دیگر این خانه را هرچند در تصویری متوهمانه در آیینه اما برای یک لحظه بیشتر در حصار عزیزانش ببیند.
پدر لبخند میزد و مادر انحنای چشمهایش خیس شده بود،با این حال لبخند او نیز به شعاع مهربانی همان روزهای خوش زندگی بود
لحظهای مکث شد، تصویرها دیگر در آیینه نبودند، قطرههای دلتنگی باران آهسته شده بود؛ اما او فقط نگران بود، دلواپس توهم دست از کار کشیدهاش بود و دلتنگی استخوانهای تنش را میجوید، سنگینی اکسیژن بر قلب او مینشست و چین و چروکهای سرشار از خستگی پدر، کمرش را پیچ داده بود.
او جرعت پذیرش «نبودن» را نداشت؛ نگران بود که آخرین تصویر نقش بسته در ذهنش تصاویر تصادف بماند؛ چهرههایی که خون را قرض میدادند و جسمهایی که دیگر دختر خود را به جان نمیکشیدند...
#مهجان
