ch
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
203
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+230 天
帖子存档
بعد تازه

توجه: بنی قسمتِ boyfriend بود💘

چرت و پرته میتونی باز نکنی🙏❤️

sticker.webp0.11 KB

عام نه

واقعاً فکر کردی من ۳۸ مگ ۳۹ ثانیه رو باز می‌کنم؟

وضعیت همیشگی من موقع نوشتن::::::::

Repost from POV
لطفا عادی سازی کنیم که آدم پیامش رو پاک کنه وقتی به موقع جواب نمیگیره، یعنی اگه قراره به موقع جواب ندی، دیگه اون پیام دست تو نمونه، انگار اصلا اتفاقی نیفتاده: من نفرستادم، تو جواب ندادی و زندگی ادامه داره.

کاش یه روانشناس بذارن سر در هر فندوم بگن قبل از ورود باید تست سلامت روان بدن *نه تنها فندوم آرمی و کیپاپ.... همه ی فندوما

sticker.webp0.17 KB

بابی مشغول تعمیر یکی از اسلحه‌ها بود که صدای درِ کارگاه بلند شد. بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت: - باز کیه؟ آریانا سرش رو از لای در داخل آورد. - بابی؟ بابی با دیدنش لبخند کوتاهی زد. - اوه، نوه‌ی دردسرسازم. بیا تو. آریانا وارد شد، اما برعکس همیشه، روی یکی از صندلی‌ها ننشست. فقط کنار در ایستاد و با آستین هودی‌اش بازی کرد. بابی همون لحظه فهمید که اتفاقی افتاده. - با دین دعوات شده؟ آریانا آه کشید. - آره. - سر چی؟ - بدون اجازه، برای یه شکار رفتم. بابی اخم کرد. - تنهایی؟ - نه... ولی بدون اینکه به بابا بگم. بابی پیچ‌گوشتی رو روی میز گذاشت. - خب حق با دینه. آریانا چیزی نگفت. بابی ادامه داد: - هفده سالته. هنوز تجربه‌ی اون رو نداری. معلومه که عصبانی شده. آریانا فقط سرش رو پایین انداخت. - نباید این کار رو می‌کردی. سکوت. بابی دوباره مشغول کارش شد. اما چند ثانیه بعد متوجه شد که برخلاف همیشه، آریانا جواب نمیده. نه غر میزنه، نه از خودش دفاع میکنه. فقط ساکت مونده. بابی آروم سرش رو بلند کرد. دختر هنوز همون‌جا ایستاده بود، اما چشم‌هاش قرمز شده بود. - هی... آریانا سریع صورتش رو برگردوند. - چیزی نیست. - دروغ نگو. چند لحظه گذشت. بعد آریانا خیلی آروم گفت: - من فقط می‌خواستم یه بار ثابت کنم از پسش برمیام. بابی چیزی نگفت. - هر کاری می‌کنم، آخرش یکی پیدا میشه که بگه کافی نیست. صداش می‌لرزید. - اگه بابا نگرانمه، می‌فهمم... ولی حتی نذاشت توضیح بدم. - فقط داد زد. - انگار اصلا براش مهم نبود چرا این کار رو کردم. بابی از جاش بلند شد. صندلی رو جلو کشید. - بشین. آریانا نشست. بابی هم روبه‌روش قرار گرفت. - حالا از اول تعریف کن. این بار آریانا همه چیز رو گفت. اینکه احساس کرده همیشه بچه‌ای دیده میشه که باید ازش محافظت کنن. اینکه دلش می‌خواسته دین به توانایی‌هاش اعتماد کنه. اینکه دعوا فقط سر شکار نبوده. مدت‌ها بود احساس می‌کرد هر کاری بکنه، باز هم کافی نیست. وقتی حرفش تمام شد، بابی چند ثانیه ساکت موند. بعد دستی به ریشش کشید. - باشه... حالا یه چیزی می‌گم که شاید خوشت نیاد. آریانا سر تکون داد. - دین توی اون دعوا حق داشت. قبل از اینکه آریانا چیزی بگه ادامه داد: - ولی... مکث کرد. - نحوه‌ی گفتنش می‌تونست بهتر باشه. آریانا آرام نگاهش کرد. - دین وقتی می‌ترسه، معمولا عصبانی میشه. - این اخلاق مزخرفش از جوونیش مونده. لبخند کم‌رنگی روی صورت آریانا نشست. بابی هم لبخند زد. - اون وقتی فهمیده تو بدون اینکه خبرش کنی رفتی شکار، اولین چیزی که توی سرش اومده این نبوده که دخترم داره مستقل میشه. - اولین چیزی که تصور کرده، این بوده که ممکنه جنازه‌ات رو پیدا کنه. اتاق دوباره ساکت شد. بابی با صدای آروم ‌تری گفت: - ولی یه چیز دیگه هم هست. - دین بعضی وقت‌ها یادش میره که تو دیگه اون بچه‌ی کوچولویی نیستی که پشت کت چرمی‌ش قایم می‌شدی. - اون هنوز داره با ترس‌های خودش زندگی می‌کنه. آریانا آه کشید. - کاش یه بار هم به حرفم گوش می‌داد. بابی سرش رو تکون داد. - این یکی رو حق داری. - قبل از اینکه سراغ داد زدن بره، باید می‌ذاشت توضیح بدی. - قرار نیست چون پدره، همیشه روش درست باشه. آریانا با تعجب نگاهش کرد. - واقعا اینو میگی؟ - آره. بابی دست به سینه نشست. - من دین رو از وقتی هم‌سن تو بود می‌شناسم. - پسر خوبیه. - ولی کله‌ش از آهنه. - گاهی اون‌قدر از ترس از دست دادن آدم‌هاش می‌ترسه که یادش میره اول به حرفشون گوش بده. آریانا سرش رو پایین انداخت. - فکر می‌کنی هنوز از دستم عصبانیه؟ بابی خندید. - عصبانی؟ - الان احتمالا داره کل بانکر رو زیر و رو می‌کنه که ببینه کجایی. - بعد هم خودش رو سرزنش می‌کنه که چرا دعوا انقدر بالا گرفت. آریانا لبخند کمرنگی زد. بابی دستش رو روی شونه دخترک گذاشت. - یه نصیحت از یه پیرمرد غرغرو. - اگه فکر می‌کنی حرفت شنیده نشده، فرار نکن. سکوت هم نکن. - برو جلوش بشین و همون چیزایی که به من گفتی، به خودش هم بگو. - نه با داد. - نه با قهر. - فقط راستش رو بگو. آریانا سرش رو تکان داد. بابی لبخند زد و موهاش رو به هم ریخت. - و یه چیز دیگه، نوه جون. - اینکه امروز حق با دین بوده، دلیل نمیشه تو هیچ حقی نداشته باشی. - توی هر دعوا، گاهی هر دو نفر یه بخشی از حقیقت رو با خودشون دارن. - فقط باید یاد بگیرن قبل از اینکه از هم دور بشن، به اون حقیقت گوش بدن. #story

photo content
+1

وای بدترین حس دنیاست

رفتم گریه کنم-

دختر بودنو که ریدم به عنوان پسر کراش خوبیم-

Repost from N/a
𝑭𝒐𝒓 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓: https://t.me/deansgirll TV show: Supernatural Adrian Blackwood آدریَن بلک‌وود ویژگی ها: آرام، دقیق در پ
𝑭𝒐𝒓 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓: https://t.me/deansgirll
TV show: Supernatural
Adrian Blackwood آدریَن بلک‌وود ویژگی ها: آرام، دقیق در پیدا کردن نقطه ضعف دشمنان، فداکار و وفادار قدرت ها: حافظه بسیار قوی برای به یاد آوردن طلسم ها، تشخیص حضور ماورایی از روی انرژی آنها داستان: آدرین در یکی از مأموریت‌هایش با سم و دین وینچستر همراه شد و به یکی از متحدان قابل اعتماد آن‌ها تبدیل شد. اما راز قدرت عجیب او می‌توانست سرنوشت تمام شکارچی‌ها را تغییر دهد.