ch
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
206
订阅者
-224 小时
-37 天
-330 天
帖子存档
نجاتم بده از این آدما...

بحری. امیدوارم توی یکی از تجمعات بابای کونیت از دبه ترشی درت بیاره و عقد یکی از حشد‌الشعبی بکنه. امیدوارم کیرِ خار دار و دارای ایدزش بره تو کصت و زیرش جون بدی.

موسوی. امیدوارم که عینکت کیریت کج بشه و تا خود عید ocd خارتو بگاد

photo content
+4

دارممم فکر میکنم

photo content

میشه بگید منم چه وایبی بهتون میدم؟ کاراکتر، عکس، ویدیو، آهنگ و هرچی💞 بات: @Deansgirlllbot

امروز به قدری در گروه نوازی درخشیدم که نزدیک بود ناخنم بشکن-

https://t.me/whispersiblue/166?single ععععصصصققق و حاللل😉

زوزننزنبنینینبنبتزنزنزن

الهی فدای ذوقت بشم انقدر نازییی😭😭

语音消息00:18

Repost from N/a
+1
𝘍𝘰𝘳 𝘮𝘺 𝘥𝘦𝘢𝘳 @deansgirll

Repost from N/a
مارک بالاخره یه شب، وقتی آریانا خواب بود، کنار بنی نشست و گفت: -مرد، تو عاشقشی؟ بنی چند لحظه به آریانا نگاه کرد و با یه لبخند کوچیک گفت: -آره... فکر کنم بدجوری. نگاه مارک سرد شد. -اون یه آدمه و تو یه ومپایری. نمی‌ذارم بهش صدمه بزنی. بنی از لحن مارک تعجب کرد، بعد با یه لبخند کج گفت: -مثل اینکه توام عاشقشی. مارک چند لحظه سکوت کرد و بعد با همون نگاه سردش گفت: -آره، هستم...
@red_stary

Repost from N/a
𝐌𝐚𝐫𝐤 𝐯𝐬 𝐁𝐞𝐧𝐧𝐲 همه‌چی با یه انفجار شروع شد. آریانا و مارک که همکار بودن، وسط یه ماموریت بودن که ناگهان همه‌جا منفجر
+1
𝐌𝐚𝐫𝐤 𝐯𝐬 𝐁𝐞𝐧𝐧𝐲
همه‌چی با یه انفجار شروع شد. آریانا و مارک که همکار بودن، وسط یه ماموریت بودن که ناگهان همه‌جا منفجر شد. وقتی آریانا چشم‌هاشو باز کرد، خبری از ساختمونا و شهر نبود. فقط یه جنگل تاریک بود و مهی که همه‌جا رو گرفته بود. مارک به سختی از جاش بلند شد. -آریانا؟ خوبی؟ آریانا سرشو تکون داد و با گیجی اطرافشو نگاه کرد. +مارک... ما کجاییم؟ قبل از اینکه مارک جواب بده، صدای قدم‌هایی از بین درختا اومد. مردی با موهای تیره و یه نگاه خسته از تاریکی بیرون اومد. -اینجا جای آدما نیست. مارک سریع اسلحه‌شو درآورد. -تو کی هستی؟ مرد نگاه کوتاهی بهش انداخت. -بنی. بعد چشمش افتاد به آریانا. چند ثانیه ساکت موند. انگار برای اولین بار بعد از مدت ها، چیزی توی برزخ توجهش رو جلب کرده بود. بنی جلو اومد و گفت: -اگه می‌خواین زنده بمونین، باید دنبالم بیاین. از اون روز، بنی همراهشون شد. اول فقط می‌خواست کمکشون کنه که از برزخ جون سالم به در ببرن، ولی کم‌ کم قضیه برای خودش هم عجیب شد. هر بار آریانا زخمی می‌شد، بنی اولین نفری بود که کنارش می‌رسید. و هر بار آریانا بهش لبخند می‌زد، بنی برای چند لحظه یادش می‌رفت کجاست.

همگی به ننجونم حس خوب بدید-

Baby Doll🪽
Baby Doll🪽

پرت سدم

لیس