ch
Feedback
a piece of your cake.

a piece of your cake.

前往频道在 Telegram

🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانه‌ام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]

显示更多
未指定国家未指定类别
228
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-230 天
帖子存档
06 Fereidoon Foroughi - Tangna.mp311.29 MB

Ebi-Hamdam-320.mp312.43 MB

بچه‌ی خسته مونده چیزی به صبح نمونده غصه نخور دیوونه کی دیده شب بمونه؟

مدت‌هاست یک قوطی کبریت روی میزم مانده. نه چون زیاد شمع روشن می‌کنم یا سیگار می‌کشم. اما هر بار نگاهم به آن می‌افتد، یادم می‌آید هیچ‌کس تا امروز از خودِ کبریت تعریف نکرده است. از آتش حرف می‌زنند و هیچ‌کس نمی‌پرسد چه چیزی خودش را سوزاند تا آتش، آتش شود. مدت‌هاست به حافظه مشکوکم. نه به این دلیل که چیزها را فراموش می‌کند، درواقع نمی‌دانم اصلاً چه چیزی را انتخاب می‌کند که به خاطر بسپارد. هر بار که باران می‌بارد، کسی از اولین قطره حرف نمی‌زند، باران را دوست دارند. منتظر اولین موج نمی‌مانند تا سنگ را پیدا کند. اصلاً کسی سنگ را پیدا نمی‌کند. موج، از همان لحظه‌ای که به چشم می‌آید، انگار همیشه وجود داشته است. فکر می‌کنم حافظه، موجود تنبلی‌ست. تا چیزی بزرگ نشود، نگاهش نمی‌کند. تا صدایی به پژواک نرسد، گوشش را تیز نمی‌کند. تا درختی سایه نیندازد، خاک را به یاد نمی‌آورد. برای همین است که نفهمیدم آتش، دقیقاً از چه لحظه‌ای آتش می‌شود. از جرقه؟ از کبریت؟ از هیزم؟ یا از همان درختی که سال‌ها پیش، بی‌خبر از تمام این‌ها، کنار جاده ایستاده بود؟ هیچ‌وقت کسی کنار بخاری نمی‌نشیند و از هیزم تشکر نمی‌کند. همان‌طور که کسی، بعد از روشن شدن شمع، به کبریتی که دیگر تا نصفه سوخته نگاه نمی‌کند. انگار وظیفه‌ی بعضی چیزها همین است؛ جهان را چند سانتی‌متر جلو ببرند و بعد، خودشان از قاب بیرون بیفتند. شاید برای همین است که هرچه بیشتر به اطرافم نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم دنیا، بیش از آن‌که با اتفاق‌ها زندگی کند، با نتیجه‌ی اتفاق‌ها زندگی می‌کند. درخت را می‌بیند، نه دانه را. خانه را می‌بیند، نه اولین آجر را. ترانه را می‌شنود، نه اولین کسی را که سکوت را طاقت نیاورد. تابلو را قاب می‌کند، نه اولین خط لرزانی را که شاید هیچ‌کس حتی آن را «هنر» نمی‌نامید. بعید نیست تمدن هم همین‌طور ساخته شده باشد. یک نفر، جایی، کاری کرده که هنوز اسم نداشته و هزار سال بعد، ما برای نتیجه‌اش اسم پیدا کرده‌ایم. شاید مشکل از حافظه نباشد. شاید ما، ذاتاً، عاشقِ عکس‌العمل باشیم. عاشقِ موج، نه سنگ. عاشقِ پژواک، نه فریاد. عاشقِ آتش، نه کبریت. چون عکس‌العمل همیشه باشکوه‌تر است. دیده می‌شود، گرم می‌کند، صدا دارد، نور دارد. عمل اما بیشتر شبیه همان چوب کبریتی‌ست که تا لحظه‌ای قبل سالم بود، بعد یک‌بار کشیده شد، سوخت و دیگر هیچ‌وقت کسی سراغش را نگرفت. با خودم فکر می‌کنم اگر تمام کبریت‌های دنیا، فقط برای یک روز تصمیم بگیرند روشن نشوند، احتمالاً آدم‌ها تا ساعت‌ها از خاموشی شکایت می‌کنند، بی‌آنکه حتی یک‌بار اسم کبریت را به زبان بیاورند. شاید بزرگ‌ترین تنهاییِ دنیا همین باشد. این‌که بعضی چیزها، درست به اندازه‌ای که برای ادامه پیدا کردنِ جهان ضروری‌اند، از حافظه‌ی جهان حذف می‌شوند. شاید حافظه، بیش از آن‌که فراموشکار باشد، عاشقِ شعله‌هاست. و کبریت، بعد از روشن شدن، دیگر وجود ندارد.

06 Khan Baji (Live)(1).mp320.42 MB

+1
4_5769475396017854963.mp39.49 MB

Repost from N/a
But if it wasn’t gonna happen with Robin, then it’s just not gonna happen with anyone.

1|1 - Tan - Faarjam (320).mp39.29 MB

Repost from N/a

diary_of_dreams_-_she_and_her_darkness.mp35.32 MB

به هر یاخته‌ی سستِ سر تا به پایم صد ارکستر بادی غمگین نمی‌بود

00000.mp33.48 MB

و مثلاً دردی نداری روز مثلاً آفتابیست. تو مثلاً شادمانی در گذری، مثلاً نمی‌بینندت. همه مثلاً خوشحال. همه مثلاً آسوده. همه مثلاً خشنود. و تو هم مثلاً خوشحال. زندگی ادامه دارد، مثلاً در صلح. پرنده‌‌ها مثلاً آزاد. آینده مثلاً روشن، بسان کف دست. وجدان مثلاً پاک. و برای خورشید هم همه‌چیز مثلاً روشن. آه ای دل، آوازی بخوان، مثلاً. همه مثلاً به فکر همه. هر کسی دوست، مثلاً. همه مثلاً به فکر تو و به فکر جهان. و روز مثلاً می‌‌گذرد. و تو مثلاً می‌‌خندی! و دردی نداری، مثلاً. اِنِس کیشِویچ

فکر کنم آهنگِ موردعلاقه پیدا کردم.

Repost from N/a
语音消息01:37

02:01

6852b7b0e8cbb0e5e45079f3_6735899375449713448.mp35.16 MB