a piece of your cake.
前往频道在 Telegram
🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانهام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]
显示更多未指定国家未指定类别
227
订阅者
-124 小时
-27 天
-330 天
帖子存档
Repost from راه بیدار
وصیتنامه نفس کنکوری رو بخونیم، ۱۸ دی ماه با گلوله جنگی به گلویش پرکشید و رفت.
‘بنام خدای رنگین کمان’
سلام بچه های من! حالتون خوبه؟ با تمام وجودم امیدوارم همتون صحیح و سالم این نامه رو بخونین. اگه الان این متن رو دارید میخونین، یعنی من دیگه پیشتون نیستم.
امروز که 18 دی ماه 1404 عه، قراره شب بریم تا گرگان قیام کنه و اتیش دل مادرانِ پرواز اوکراین و 98 و 401 رو خاموش کنیم... با اتیشی که خودمون برپا میکنیم! خیلی هیجان دارم و چون اولین باره که وصیت نامه مینویسم بلد نیستم چی باید توش بگم، پس بداهه پردازی من رو ببخشید:)
امروز قول دادم به خودم فشار نیارم تا زخم هام خوب بشن اما اگر جلوی چشمام یکی از بچه هارو ببینم که اذیت میکنن نمیتونم اروم بگیرم پس اگر مُردم احتمالا دلیلش اینه:)
نبینم گریه کنینا! من حالم خوبه! من تصمیم گرفتم برم تا جزوی از خاک این کشور بشم.... ولی من رُز رو بیشتر از لاله دوست دارم، کاش از خون من رز در بیاد!
اگه جای قبرم رو میدونستین، لطفا برام گل بیارین... من گل خیلی دوست دارم:)
دلم میخواست همتون رو از نزدیک ببینم و بغل کنم و آزادی رو جشن بگیریم... اما اگه اون روز بدون من شروع شد، با تموم وجودتون شادی کنین، عشقتون رو ببوسین و یاد من رو نگه دارید:) من حالا پیش مهسا و نیکا و ساغر و بقیه حالم خوبه، شما هم لطفا حالتون خوب باشه، لطفا من رو فراموش نکنین و همیشه سعی کنین آدم های خوبی باشین...
تا پای جان برای ایران!
نفس..
@NameshunraSedaBezan
گاه با خود میاندیشم که «فکر کردن» قدرتی ویرانگر دارد؛ انگار کافیست چیزی را در ذهنم تصور کنم تا زمین و زمان دست به یکی کنند و آن هرگز به من نرسد. میدانم، ریشهاش خرافه است؛ و آه… امان از خرافه. اما ورای اینها، به این باور رسیدهام که نباید به چیزی، یا کسی، دل ببندم؛ چرا که از دستدادنش، آدم را به ورطهی تجربهای مرگبار میکشاند: ناامیدی.
پس اگر بخواهیم سرچشمهی بدبینیِ مطلقم به همهچیز و همهکس حتی به خودم—را بجوییم، بیراه نیست اگر آن را در ناامیدیهای پیدرپی از همهچیز و همهکس حتی از خودم—پیدا کنیم.
با اینهمه، این روزها «امید» واژهی کوچکی بود برای آنچه در من جریان داشت. شاید هم تمام احساسات انسانی، جایی در همین کلمه به هم میرسند. هرچه بود، امید تنها داراییِ این روزهایم شد.
در خواب و بیداری، نیمهشبها که با صدایی از جا میپریدم و صبحها که چشم میگشودم، آنچه روبهرویم ایستاده بود فقط یک چیز بود: امید.
لحظههای آخر را بارها مرور کردم. بیوقفه موسیقی گوش دادم، زار زدم، چای نوشیدم و بارها شکر در استکانم ریختم، برخلاف عادت همیشگیام اخبار را دنبال کردم، خطوطی کشیدم، دوباره زار زدم، خنده و گریه دیدم،رقص در خیابان دیدم و تیر خوردن در خیابان را هم.
شبهایی را اصلاً نخوابیدم و روزهایی را با خوابی سنگین و نگرانکننده گذراندم.
همهی اینها، شکلهایی از فکر کردن بودند. من مدام در حال فکر کردن بودم و حتی تلاشی برای متوقفکردنش نکردم؛ چون میدانستم بیهوده است.
اکنون، در این نقطه، نقطهی پایان، یا شاید آغاز؛ تفاوت چندانی ندارد— من ماندهام و دو چیزی که تا آنجا که حافظهام یاری میکند، همیشه از آنها ترسیدهام، و این آگاهیِ تازه که میتوانم عاشق باشم و بیش از هر زمان دیگری، عاشقم. عاشق فرش اتاقم، عاشق آدمهایی که میشناسم و نمیشناسم، عاشق موسیقی ایرانی، عاشق ایران، عاشق آزادیِ گفتن و پا کوبیدن، عاشق پرواز در ناآزادی، عاشق بالهایی که لابهلای میلههای قفس گیر کردهاند، عاشق زخمهایمان؛ چون هنوز هستیم.هستیم و زخمی، هستیم و خسته، هستیم و برای زنده ماندن دستوپا میزنیم.هستیم.
و بیش از هر زمان دیگری فهمیدم روزمرگی سهم این خاک نیست. دغدغه، هر ثانیه جیغ میکشد، به رنج بدل میشود و در انتهای رنج، چه چیزیست جز امید؟
امید، با غمی که میدهد، با نفرتی که در دل میکارد، با خشمی که شعلهورتر میکند و به شعر میرسد، به ترانه، به خط، به رنگ، به هنر، به آزادیخواهی و شاید روزی، جایی، به آزادی.
گفتم شاید؟
آه… امان از این امید.
تمام روز رو مشغول همون دوتا کاریام که فکر میکردم هیچوقت نمیتونم انجامش بدم. نوشتن و گریه کردن.
فرض کن بچهت، رسما یه تیکه از وجودت که به معنای واقعی کلمه از تو و در تو شکل گرفته و بهش وجودیت بخشیدی، بچهای که از پوست و گوشت و استخون خودته رو ازت میگیرن، بعد بابت گلولههایی که با پول خودت گرفتن و به بچهت زدن ازت پول میگیرن تا فقط جسمِ پارهی تنتو نسوزونن.
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
