ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

وادی عدم

وادی عدم

前往频道在 Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

显示更多
未指定国家未指定类别
210
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی تو که آتشکده عشق و محبت بودی چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را که خود از رقت آن بی‌خود و بی‌هوش شدی تو به صد نغمه زبان بودی و دل‌ها همه گوش چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی ناز می کرد به پیراهن نازک تن تو نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی چنگی معبد گردون شوی ای رشک ملک که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی شمع شب‌های سیه بودی و لبخندزنان با نسیم دم اسحار هم‌آغوش شدی شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد که تواش شیفته زلف و بناگوش شدی باز در خواب شب دوش ترا می دیدم وای بر من که توام خواب شب دوش شدی ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت به چه گنجینه اسرار که سرپوش شدی ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیست آتشی بود در این سینه که در جوش شدی شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی شهریار وادی عدم

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا عکس دل ما است در آیینه‌ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی تشنه‌ی خون زمین است فلک، واین مه نو کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد چه اَزو کاست و بر من چه فزود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه‌ی جان نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی این لب و جام پی گردش می ساخته‌اند ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی در فروبند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی هوشنگ ابتهاج وادی عدم

ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل تو را آزاد، آباد و سربلند، با چشمان باور خود خواهند دید؟! ای مادر! ای ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟! محمد دولت آبادی وادی عدم

مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند چه باک زان همه دشمن چو دوست‌دار تویی دلم صراحی لبریز آرزومندی است مرا هزار امید است و هر هزار تویی سیمین بهبهانی وادی عدم

بفرمایید آقایان بعد از جنگ به جز انسان خوراکی دیگری نداریم پُرسِ ماهیچه قلبِ سرخ‌شده از نوعِ مسافرِ تازه‌رسیده بجنگید آقایان بجنگید و حوض خانه‌تان را از غرق‌شدگان پُر کنید مهمانان زیادند و شما که شناگرِ ماهری هستید و غرق‌شدگان را به نام کوچکشان می‌شناسید بجنگید آقایان مشتری‌های زبان‌شناسی داریم که فرق بره و گرگ را خوب می‌شناسند اینجا قیمت انسان ارزان‌تر از فیله‌ی مرغ است بفرمایید سرد می‌شود شمس لنگرودی وادی عدم

جنگ است اسماعیل، جنگ است آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان می‌تابد و باران خادم و خائن نمی‌شناسد. رضا براهنی وادی عدم

چون درختِ فروردین، پرشکوفه شد جانم دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟ ای نسیم جان‌پرور، امشب از برم بگذر ورنه این‌چنین پُر گل، تا سَحر نمی‌مانم لاله‌وار خورشیدی، در دلم شکوفا شد صد بهار گرمی‌زا، سر زد از زمستانم دانه‌ی امید آخر، شد نهال بارآور صد جوانه پیدا شد، از تلاش پنهانم پرنیانِ مهتابم، در خموشی شب ها همچو کوهِ پابرجا، سر بنه به دامانم بوی یاسمن دارد، خوابگاه آغوشم رنگ نسترن دارد، شانه‌‌های عریانم شعرِ همچو عودم را، آتش دلم سوزد موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم کس به بزم میخواران، حال من نمی‌داند زآن که با دلِ پُرخون، چون پیاله خندانم در کتاب دل سیمین! حرف عشق می‌جویم روی گونه می‌لرزد، سایه‌های مژگانم سیمین بهبهانی وادی عدم

انفرادی شده سلول به سلول تنم خود من در خود من در خود من زندانی‌ست وادی عدم

قلب تو هوا را گرم كرد در هوای گرم عشق ما تعارفِ پنیر بود و قناعت به نگاه در چاه آب مردم كه در گرما از باران آمدند گفتي از اتاق بروند چراغ بگذارند من تو را دوست دارم ای تو ای تو عادل تو عادلانه غزل را در خواب در ظرف‌های شكسته تنها نمی‌گذاری در اطرافِ انفجار يك شاخۀ له‌شدۀ انگور است قضاوت فقط از توست شاخۀ ابريشم را از چهره‌ات برمی‌دارم گفتم از توست گفتی: نه، باد آورده است هنگام كه در طنز خاكستری زمستان زمين را تازيانه می‌زدی خون شقايق از پوستم بر زمین ریخت” احمدرضا احمدی وادی عدم

زندگی چیست؟ یکی خوابِ پریشانی که نه پیداش سَری هست و نه سامانی جنبش بیهده‌ای درپی موهومی رفتن بی‌غرضی از پیِ فرمانی راه دوری که برقصند و برقصانند اندر آن راهت غولان به بیابانی شادی کوتهی و انده بسیاری خنده‌ی برقی و گرییدن طوفانی هر زمان آرزویی هیچ زمان وصلی پس یکی رشته‌ی طولانی حرمانی نیمه‌ای طفلی و دژخیمی استادی نیمه‌ای مردی و شاگردی شیطانی چند گه ملعبه‌ی شوخی دانایی چند گه مسخره‌ی قدرت نادانی نیز در چشم هوس باغ دلارایی لیک در زیر قدم خار مغیلانی روشن از دور سرابی ز گل و سنبل در پی سنبل و گل جنبش و جولانی از درازی شب و روز، غم و اندوه از هوای سمن و لاله‌ی نعمانی آرزو کردنِ پایان شبان روزان لاجرم خواستن مرگی و پایانی کشتن روز و شب و هیچ نیاوردن کردن از روز و شبان قلعه و زندانی پای پُر خون و کُلَه خورده و خِوی کرده رفتن و رفتن و لغزیدن و تاوانی به حقیقت به سوی قبر شنا کردن کورکورانه ز سودایی و نسیانی پی نزدیک شدن تاختن و دوری گرم در تاختن و باختن جانی ره به سر ناشده با سر به زمین خوردن بر سر مقبره‌ای در بن ویرانی زآن سپس قبری و در وی هوسی پنهان بعد از آن خاکی و پس قصّه‌ی پنهانی مهدی حمیدی شیرازی وادی عدم

بر زمین یا در هوا… همواره پرپر بوده‌ایم روزگاری پیش ازین شاید کبوتر بوده‌ایم آن‌چه ما دیدیم، کس در شام ‌عاشورا ندید ماه پیش، این روز، ده سالی جوان‌تر بوده‌ایم تیر داری گردنم! شمشیر داری گُرده‌ام! هرچه باشد یک زمان با هم برادر بوده‌ایم «انتصار الدّم علی السّیف» این زمان با ما مگو ما که خود از شاهدان خون‌ و خنجر بوده‌ایم سکه خواهد زد به نام روشن ما، آفتاب گرچه با شب در نبردی نابرابر بوده‌ایم خارج از این خانه با کس نوشدارو نیست؛ هست؟ ما تمام عمرمان را چشم بر در بوده‌ایم علیرضا بدیع وادی عدم