وادی عدم
前往频道在 Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
显示更多未指定国家未指定类别
210
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
210
ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟
راحتفزای هر کس، محنترسان من کو؟
نامش همی نیارم بردن به پیش هر کس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟
در بوستان شادی هر کس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدهست در بوستان من کو؟
جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آنِ من کو؟
هر چند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو؟
هر کس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم، نامهربان من کو؟
انوری
وادی عدم
210
برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز
بر امیدِ جامِ لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعهای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز
نام من رفتهست روزی بر لبِ جانان به سَهو
اهلِ دل را بویِ جان میآید از نامم هنوز
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصّهٔ لَعلِ لَبَش
آب حیوان میرود هر دَم ز اقلامم هنوز
حافظ
وادی عدم
210
در بزم گرفتی می و نوشیدی و رفتی
مستانه به حال همه خندیدی و رفتی
بعد از تو لبی باز نشد از پی خنده
غیر از لب آن جام که بوسیدی و رفتی
ننشستی و یاران دگر هم ننِشستند
آن بزم که چیدیم، تو برچیدی و رفتی
دل بود و وفا بود و صفا بود و محبّت
افسوس که چشم از همه پوشیدی و رفتی
آن بزم طرب بهر وجود تو به پا بود
وین را همه گفتند و تو نشنیدی و رفتی
گفتم که بتابم ز رخت پرتوی مهری
با قهر، تو روی از همه تابیدی و رفتی
آن بزم به چشم تو پسندیده نیفتاد؟
یا «حالت» ما را نپسندیدی و رفتی؟
ابوالقاسم حالت
وادی عدم
210
اگر در کهکشانی دور
دلی، يک لحظه در صد سال،
يادِ من کند بیشک،
دل من، در تمام لحظههای عمر،
به يادش میتپد، پر شور.
من اينک، در دل اين کهکشان نور
اين منظومههای مهر
اين خورشيدهای بوسه و لبخند،
اين رخسارهای شاد،
شکوهِ لطفتان را، با کدامين عمر صدها ساله،
پاسخ میتوانم داد؟
مرا اين دستهای گرم
اين جانهای سرشار از صفا
يک عمر پروردهست.
دلم، در نور و عطر ِ اين محبّتهای رنگين،
زندگی کردهست.
نگاهِ مهرتان، جانبخش چون خورشيد
به روی لحظههای من درخشيدهست
به جانم نيروی گفتار بخشيدهست.
صفای مهرتان را، با سراپای وجودم
با تمام تار و پودم،
میپذيرم، میبرم با خویش.
مرا تا جاودان سرمست خواهد کرد،
بيش از پيش
صفای مهرتان، همواره بر من میفشاند نور
اگر از جان من، يک ذرّه ماند در جهان،
در کهکشانی دور...
فریدون مشیری
وادی عدم
210
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفتهی شکسته دل بیقرار کو؟
چون روزگار غم که رود، رفتهایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون میروم به بستر خود میکشد خروش
هر ذرّهی تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
آن شعلهی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسههای گرمِ فزون از شمار کو؟
آن سینهای که جای سرم بود از چه نیست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو؟
رو کرد نوبهار و به هرجا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفتهای ولیک بگو اختیار کو؟
سیمین بهبهانی
وادی عدم
210
این منم در آینه، یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک، ای خودِ فراترم!
در من این غریبه کیست؟ باورم نمیشود
خوب میشناسمت، در خودم که بنگرم
این تویی، خود تویی، در پسِ نقابِ من
ای مسیح مهربان، زیر نامِ قیصرم!
ای فزونتر از زمان، دورِ پادشاهیام!
ای فراتر از زمین، مرزهای کشورم!
نقطهنقطه، خطبهخط، صفحهصفحه، برگبرگ
خط ردپای توست، سطرسطر دفترم
قوم و خویش من همه، از قبیلهی غماند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم...
سالها دویدهام، از پی خودم، ولی
تا به خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم
دربهدر به هرطرف، بینشان و بیهدف
گم شده چو کودکی، در هوای مادرم
از هزار آینه، توبهتو گذشتهام
میروم که خویش را با خودم بیاورم...
با خودم چه کردهام؟ من چگونه گم شدم؟
باز میرسم به خود، از خودم که بگذرم؟
دیگران اگر که خوب، یا خدا نکرده بد
خوب، من چه کردهام؟ شاعرم که شاعرم!
راستی چه کردهام؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم!
قیصر امینپور
وادی عدم
210
گلاندامی که میدادم به خون دیده آبش را
چهسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟
در آغوشِ نسیمِ صبحدم بیپرده چون بینم؟
گلِ رویی که من وا کردهام بندِ نقابش را
به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی
که وقت نیسواری میگرفتم من رکابش را؟
به خونم زد رقم، تا با قلم شد آشنا دستش
پریرویی که میبردم به مکتب من کتابش را
نهالی را که من چون تاک پروردم به خون دل
چهسان بینم به جام دیگران صائب شرابش را؟
صائب تبریزی
وادی عدم
210
من و از دور تماشای گلستان کسی
به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی
در نظر نعمت دیدار و به حسرت نگران
دستها بسته و مهمان شده بر خوان کسی
زیر بار سرم این دست بفرساید، بِه!
ز آنکه دستیست که دور است ز دامان کسی
پادشاهان و نکویان دو گروه عجبند
که نبودند و نباشند به فرمان کسی
وحشی از هجر تو جان داد، تو باشی زنده
زندگی بخش کسی، عمر کسی، جان کسی
وحشی بافقی
وادی عدم
210
دلشاد از آنم که دلِ شاد ندارم
وارسته منم، خاطر آزاد ندارم
در راه تو جان بر لب و سر بر کف دستم
شمع سحرم، حاجت جلّاد ندارم
ترسم نبرد راه، نسیمی به چراغم
شب نیست که شمعی به ره باد ندارم
باید ز من آموخت ره و رسم اسیری
عمریست که در دامم و صیّاد ندارم
بینام به او نامه نویسم، چه توان کرد؟
چون نام خود از شغل غمش یاد ندارم
دامانِ ترم پاکتر از دامن دریاست
شرمندگی از عصمت زهّاد ندارم
شب نیست که در دست، پی مشق جراحت
پیکان تو چون خامهی فولاد ندارم
با نیک و بدم همچو «کلیم» آینه صاف است
گر شمع شوم رنجشی از باد ندارم
کلیم کاشانی
وادی عدم
