ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

وادی عدم

وادی عدم

前往频道在 Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

显示更多
未指定国家未指定类别
210
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
خدای را! که چو یاران نیمه راه مرو تو نور دیدهٔ مایی به هر نگاه مرو! تو را که چون جگر غنچه، جان گلرنگ است به جمع جامه سپیدان دلْ سیاه مرو به زیر خرقهٔ رنگین چه دام‌ها دارند تو مرغ زیرکی ای جان، به خانقاه مرو مرید پیر دل خویش باش ای درویش وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو مباد کز در میخانه روی برتابی تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو… چو راست کرد تو را گوشمال پنجهٔ عشق به زخمه‌ای که غمت می‌زند ز راه مرو هنر به دست تو زد بوسه، قدر خود بشناس به دست بوسی این بندگان جاه مرو گناه عقدهٔ اشکم به گردن غم توست به خون گوشه‌نشینان بی‌گناه مرو چراغ روشن شب‌های روزگار تویی مرو ز آینهٔ چشم سایه، آه مرو… هوشنگ ابتهاج وادی عدم

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت یا به زندان فراقش بی‌نشان خواهم شدن یا گریبان وصالش بی‌خبر خواهم گرفت یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکید یا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت یا سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت فروغی بسطامی وادی عدم

چه کسی داند؟ ز غم هستی چه به دل دارم… وادی عدم

و من از دور به چشم تو قناعت کردم بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم تا که از روی خودم روی بریدم، دیدم پیش چشم همه از چشم تو صحبت کردم بارها سخت نگاه تو مرا ریخت به هم ارگ بم بودم و هر بار مرمت کردم باز آن روز که با دشمن من می‌رفتی من ولی خنده‌کنان سخت حسادت کردم دست من نیست که هی در دهنم می‌چرخی من به نام تو به روی لبم عادت کردم سیاوش شاطری وادی عدم

مرا در سر هوای نازنینی ست کز او تاراج شد هر جا که دینی‌ست نخواهد رفت مهرش از دل من اگر چه با منش هر لحظه کینی‌ست پریشان حالت است از یاد زلفش به گیتی هر کجا خلوت نشینی‌ست هجوم جان مشتاقان بر آن لب چو غوغای مگس بر انگبینی‌ست تنم چون خاک شد، رنجه مکن پای تو را هم زیر پا آخر زمینی‌ست بهار من تویی، زانم چه سود است که در عالم گلی یا یاسمینی‌ست؟ دل از پیشت سلامت چون توان برد؟ که در هر گوشهٔ چشمت کمینی‌ست مجو آخر تو هشیاری ز خسرو که عشق و عقل را دیرینه کینی‌ست امیرخسرو دهلوی وادی عدم

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم تو را زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را؟ رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی در حال خود گویم همی، یادی بود کارم تو را آبِ رُخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر تیمارِ کار من بخور، کز جان خریدارم تو را هان ای صنم خواری مکن، ما را فرا زاری مکن آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم تو را جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم تو را انوری وادی عدم

آرامشِ دم‌کشیده در کنجِ دنجِ خانه وادی عدم
آرامشِ دم‌کشیده در کنجِ دنجِ خانه وادی عدم

خود را مپسند دل‌پسند همه باش نقصان بپذیر و سودمند همه باش فارغ ز لباس عافیت باش چو نخل بر خاک نشین و سربلند همه باش افضل‌الدین خاقانی وادی عدم

می‌روم که برگیرم دامن دل‌آرامی زلف یاسمن‌مویی دست سوسن‌اندامی‌ چنگ نغمه‌پردازم گر شود هم‌آوازم بانگ آشنا‌سوزی رقص آتشین‌گامی رند خانه‌بردوشم شعله می‌زند جوشم تشنه‌کام آغوشم هرزه‌کوشِ ناکامی بوسه‌گیر پندارم گر ز جان شود یارم گونهٔ شفق‌رنگی سینهٔ سحرفامی در گریزم از هستی وای اگر ز سرمستی آن مه از سبک‌دستی درفشاندم جامی مرغ خانه‌پیوندم دانه‌جوی لبخندم آن نی‌ام که در بندم آشیان به‌هر بامی شاخ گلبن‌افرازم غنچه‌پوش بس رازم برگشای و بنوازم با نســــــیم پیغامی هان به عشوه سازم کن رند بوسه‌بازم کن سینه‌سوز رازم کن پخته‌کار ناخامی زلف عنبرین‌بویت می‌کشاندم سویت وه چه خوش سرآغازی وه چه خوش سرانجامی دارم از لب نوشت وز شرار آغوشت عشق بوسه‌پیوندی جان شعله‌آشامی ای امید بدنامان روسپید تردامان چون شود که درسازی با حریف بدنامی؟ بوسه‌گیر آن رویم وه چه دل‌گشا صبحی گوشه‌گیر آن مویم وه چه جان‌فزا شامی! پنجه ‌برده ‌در خونم پرسد از غمش چونم بدتر از فریدونم خسته‌ای بدآرامی فریدون توللی وادی عدم

لب‌های چو قند تو مرا جان عزیزست بالای بلند تو مرا عمر درازست حال دلم از شمع مپرسید که هرشب کار من و او تا به سحر سوز و گدازست چون کعبهٔ مقصود به‌جز خاک درت نیست عشّآق تو را بیهده آهنگ حجازست ... هرچند که چشمان تو عاشق‌کش و مستست آلمنّة لله که لبت بنده‌نوازست ... ناصر بخاری وادی عدم