ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

وادی عدم

وادی عدم

前往频道在 Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

显示更多
未指定国家未指定类别
210
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
و چای دغدغه …

photo content

حرفی حدیثی شعری سخنی آهنگی ؟ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

میتونیم داشته باشیم

امشب ناشناس داریم ؟

اگر فردا نباشد وقت دیدار …😔 وادی عدم

گیسوانت زیر باران، عطر گندم‌زار فکرش را بکن با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار فکرش را بکن در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سال‌ها بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار فکرش را بکن! سایه‌ها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک خنده خنده پر شود خالی شود هر بار فکرش را بکن ابر باشم تا که ماه نقره‌ای را در تنم پنهان کنم دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار فکرش را بکن خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار فکرش را بکن از سماور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار فکرش را بکن اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، که پرتم می‌ کنند سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار فکرش را بکن ناگهان دیوانه‌ خانه وَ پرستاری که شکل تو نبود قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن غلامرضا سلیمانی وادی عدم

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آ‌ید من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام و پلک چشمم هی می‌پرد و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام و پلک چشمم هی می‌پرد و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره‌ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده‌ام کسی می‌آید کسی می‌آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست و مثل آن کسی‌ست که باید باشد و قدش از درخت‌های خانه‌ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشن‌تر و از برادر سیدجواد هم که رفته‌است و رخت پاسبانی پوشیده‌است نمی‌ترسد و از خود سیدجواد هم که تمام اتاق‌های منزل ما مال اوست نمی‌ترسد و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌کند یا قاضی‌القضات است یا حاجت‌الحاجات است و می‌تواند تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم‌های بسته بخواند و می‌تواند حتی هزار را بی‌آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد و می‌تواند از مغازه‌ی سیدجواد، هرچه که لازم دارد، جنس نسیه بگیرد و می‌تواند کاری کند که لامپ «الله» که سبز بود - مثل صبح سحر سبز بود - دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ… چقدر روشنی خوب‌ست چقدر روشنی خوب‌ست و من چقدر دلم می‌خواهد که یحیی یک چارچرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری و من چقدر دلم می‌خواهد که روی چارچرخه‌ی یحیی میان هندوانه‌ها خربزه‌ها بنشینم و دور میدان محمدیّه بچرخم آخ… چقدر دور میدان چرخیدن خوب‌ست چقدر روی پشت‌بام خوابیدن خوب‌ست چقدر باغ ملی رفتن خوب‌ست چه قدر مزه‌ی پپسی خوب‌ست چقدر سینمای فردین خوب‌ست و من چقدر از همه‌ی چیزهای خوب خوشم می‌آید و من چقدر دلم می‌خواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابان‌ها گم می‌شوم چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابان‌ها گم نمی‌شود کاری نمی‌کند که آن کسی که به خواب من آمده‌ست، روز آمدنش را جلو بیاندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه‌هاشان هم خونی‌ست و آب حوضشان هم خونی‌ست و تخت کفش‌هاشان هم خونی‌ست چرا کاری نمی‌کنند چرا کاری نمی‌کنند چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام. چرا پدر فقط باید در خواب، خواب ببیند؟ من پلّه‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام. کسی می‌آید کسی می‌آید کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمی‌شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درخت‌های کهنه‌ی یحیی بچه کرده‌است و روز به روز بزرگ می‌شود، بزرگ می‌شود کسی که از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ‌وپچ گل‌های اطلسی کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش‌بازی می‌آید و سفره را میَندازد و نان را قسمت می‌کند و پپسی را قسمت می‌کند و باغ ملی را قسمت می‌کند و شربت سیاه‌سرفه را قسمت می‌کند و روز اسم‌نویسی را قسمت می‌کند و نمره‌ی مریضخانه را قسمت می‌کند و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند و سینمای فردین را قسمت می‌کند و رخت‌های دختر سیدجواد را قسمت می‌کند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند و سهم ما را می‌دهد من خواب دیده‌ام... فروغ فرخزاد وادی عدم

تو احتمال باران صبح پاییز منی …🍂🌧️ وادی عدم

ای کشته چو من هزار در پای غمت وی غرقه چو من بسی به دریای غمت ویران مکن این دیده و دل زآتش و آب کآن‌ جای خیال توست و این جای غمت جمال‌الدین‌ عبدالرزاق وادی عدم

لغزید سایه‌های امید و بیم روز و شبی به‌دامن عمر من چون شمع محتضر نظری رقصید پس سرد و تیره ماند و این شد تن مشکل که دل ز یاد تواند برد آن اضطراب و رنج هراس‌انگیز آن پرتلاش عمر که سر کردم همراه سوز و سازی وهم‌آمیز بگریخت تا خیال دلاویزت دل ماند و وحشتی به‌غم آلوده تا رفت روشناییِ بخت من گویی برفت بوده و نابوده جان هرچه نالد از غم و ناکامی دمساز و غمگسار دل ما نیست دل نیز اگرچه شب همه شب موید در ذکر سوز هجر تو گویا نیست پیداست هر دلی که غمی دارد نالد که شرح انده خود گوید دل می‌گدازد امّا اشک غم رنگ هوس ز چهره نمی‌شوید دور از دیار من ز دیاری دور وهمی روان‌گداز تو را آرد در شعله‌های خندهٔ سرد تو سرمای مرگ بر دل من بارد بس نغمه‌های گمشده می‌خوانم زآن پرصداست عالم و من خاموش چون باده در درون سفالین‌‌جام بی‌جلوه‌وصفاست ولی پرجوش تنها و ناشکیب فرومانم در زیر بال خاطر و حال خود از بازی خیال تو بازآیم سرگرم سوز و رنج و ملال خود پروین صارمی وادی عدم

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهی‌ست که بیرون شدن از چاهش نیست؟ ماه من نیست در این قافله راهش ندهید کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست ما هم از آه دل سوختگان بی‌خبر است مگر آئینهٔ شوق و دل آگاهش نیست؟ تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست خواهم اندر عقبش رفت و به یاران عزیز باری این مژده که چاهی به سر راهش نیست شهریارا عقب قافلهٔ کوی امید گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست شهریار وادی عدم

به کدام کس دهم دل، که به او کسی بگویم به کدام سو نهم رو، که در او کسی بجویم به چه سو نظاره باید، ز چه غم دلم بنالد که به ره فتد نگاهم، که نفس کشد گلویم تو که دانشت چو دریا، زچه بینشت حبابی من بینوا چه گویم، که کنار آب جویم به زمان خودنمایان، که به نقش برتری ها به چه کسوتی درآیم، که نریزد آبرویم من و این زمان ننگین، ز هزار چهرِ رنگین تو مرا رسان به آبی، که تنی در او بشویم به کویر روزگاری، که به غمزه خار زاری گُلِ صدق را بفرما، ز چه گلشنی ببویم چه کسم به همزبانی،‌ رسد آنچنان که دانی به چه ره فتاده جامم، به کجا نهان سبویم به چه بینشی شوم‌ خوش، که دوای رنج روحی ز چه دانشی بخواهم، که دری نهد به رویم ره شرط اگر گذارد، گه و بیگهی ندارد من و دمبدم نمازی، که همیشه با وضویم به تو گر سر نیازم، همه این شوم، کز اینم ز تو گر رها کنم دل، همه او شم، کز اویم تو اگر خدا ببینی، زه برتری گزینی من اگر خطای کردم، ز عطا مکش برویم تو چه می‌شناسی از من، چو درون من نه ببینی تو مرا به خود رها کن، که پر از بگو‌ مگویم معینی کرمانشاهی وادی عدم